ای چه وضعه؟ این شهره یا نَنی بچه؟
بیبی همانطور که وسایلش را در بقچه گُلمخملیاش میگذاشت، حرف میزد...
- میدونی ننه، دیه خسّه شدم از نیریز، نه آبی، نه آبادی، نه کنسرتی، نه جشنی، نا پاساجی... خیلی دلوم میخواد از اینجا بری همیشه برم ولی حیف که پاهام بسهاس.
همانطور که وسایلم را توی چمدانم جا میدادم گفتم:
- بسهاس؟ به چی بسهاس بیبی؟
بیبی چشم و ابرویش رفت توی هم و جوش آورد.
- باز من یَی چی گفتم تو سؤال بیخودی پرسیدی؟ آخه به تو چه که لِنگ من به چی بسهاس! به میخ طویله آقات! همینو میخواسی بُشنفی؟ یعنی خبر مرگُت یَی چی میگی که آدم از حرف زدن پشیمون میشه! اصن حیف آدم که وُیسه با توئه نکبت دهن به دهن بشه!
سرم را انداختم پایین...
- من که چیزی نگفتم بیبی...
- دیه میخواسی چه بیگی؟ ها؟ دیه میخواسی چه بیگی؟ به تو چه که همش تو کارای شخصی من دخالت میکنی؟ به تو چه که من به خاطر کی و چی پاهام بسهاس، ها؟ من خو میدونم، میخوای زیر زبون من حرف بکشی که صب بیری همه جا جار بزنی، ولی کور خوندی!
- خیل خب بیبی جون... ببخشید اصلاً.
بیبی کمی آرام شد...
- به آجانس زنگ زدی یا نه؟
- بلههههه...
*******
موضوع از این قرار بود عمه شوکت که دو سه سالی میشد با خانوادهاش ساکن کرمان بودند، ما را دعوت کرده بود خانهاشان و حالا من و بیبی عازم کرمان بودیم...
*******
بیبی به خیابانهای کرمان نگاهی انداخت...
- بهبه؛ عجب شهریه ننه! چه باصفاس! فک میکنی مش موسیم از اینجا خوشش بیاد؟
بدون هیچ سؤال خاصی گفتم:
- نمیدونم بیبی، احتمالاً دوس داشته باشه.
آن شب بیبی تا میتوانست جوجهکباب و پیتزاهای عمه را لُمباند و بهبه و چهچه کرد. فردای آن روز با عمه و بیبی رفتیم خیابان. از آن طرف بیبی به پاساژهای پرزرق و برق سر زد و کلی خرید کرد. در سینما فیلم نهنگ عنبر ٢ را نگاه کردیم و بعد رفتیم استخر...
*******
آخر شب بود و با بیبی توی اتاق ته راهرو دراز کشیده بودیم که بیبی رو کرد به من...
- گلاب...
- بله بیبی؟
- میگم اجاره خونه اینجا چنه؟
- نمیدونم بی بی، بستگی به محلَّش و خونه داره...
- یعنی من خونمو بفروشم میتونم اینجا یَی خونهای بوسونم؟
- نمیدونم بیبی والا، ولی فک نکنم. اینجا مرکز استانه، گرونه! حالا مگه شما برنامهای دارین؟
بیبی پشتش را کرد سمت من...
- باز تو فضولیت گل کرد؟ بگیر کله بذار ایوخته شو دیه!!!
*******
فردا صبح حنابندان بیبی بود! نه این که جشن حنابندان باشد، نه! عمه تشت مسی قدیمی را پر از حنا کرده بود و داشت به کله سفید بیبی حنا میمالید که...
برای چند ثانیه خانه شروع کرد به لرزیدن و وسایل توی تاقچه پهن شد روی زمین... همه شروع کردند به جیغ کشیدن، و از ترس دویدند توی کوچه. بیبی با همان کله حنازده دنبال چارقدش میگشت که عمه دستش را کشید.
- بیا بریم ننه، چارقد میخوای چهکار؟
از خانه که بیرون آمدیم تعدادی از همسایهها زودتر از ما از خانه بیرون آمده بودند و تعدادی همانطور جیغزنان در حال بیرون آمدن از خانه بودند که ناگهان بیبی چشمانش را گرفت و شروع کرد به غر زدن...
دنباله نگاه بیبی را گرفتم و چشمم به یکی از آقایان محترم همسایه افتاد که با کله پر از کف از حمام تشریف آورده بود توی کوچه!
بیبی همانطور که زیر چشمی دور و برش را میپایید زد تو سرم!
- هوووووی... روتو برگردون دختره چیش سفید، کجا رو نیگا میکنی؟
سرم راچرخاندم سمت بیبی و خیره موهای حنازدهاش شدم که دوباره زمین چندتکان آرام خورد.
بیبی شروع کرد جیغ زدن...
- ای چه وضعه؟ این شهره یا نَنی بچه؟ عجب غلطی کردم پامو گذاشتم تو این خرابشدهها!
رو کرد به من...
- گلاب بیریم؟
- کجا بیبی؟
بیبی لاالله الیاللهی گفت...
- دختر حوصله کلکل ندارم، یه چی میگمتا! کجا بیریم؟ خونه خودمون خو...
- با این سرو وضع بیبی...؟
بیبی رو کرد به عمه شوکت...
- اَی خدا ذلیلُت کنه شوکت با ای دعوت کَردنُت، دفعه دیه دلُت تنگ شد خودوت پا میتمرگی میایا!
خلاصه به نیم ساعت نکشید که وسایلمان را جمع کردیم و با بیبی راهی نیریز شدیم.
بین راه به بیبی گفتم:
- راستی بیبی عمه میگفت یه خونه جم و جور کوچیک براتون سراغ داره، قیمتشم مناسبه...
با ضربه عصای بیبی، تا نیریز جیکم درنیامد!
گلابتون