تعداد بازدید: ۴۹۶۴
کد خبر: ۳۷۷۷
تاریخ انتشار: ۲۶ آذر ۱۳۹۶ - ۱۸:۳۶ - 2017 17 December

عقل هرچی به از آدمیزاده

ماجراهای من و بی‌بی

پوستم کنده شد از بس کار کرده بودم. بی‌بی امسال هم مثل همه سالهای دیگر برای شب‌یلدا مهمان داشت و قرار بود بچه‌ها و نوه‌ها جمع شوند دورش.
همانطور که رنگینَک‌ها را توی دیس می‌چید غر می‌زد...


- قیومت بشه به حق علی... آخرت بشه به حق پنج تن... فقط بلدن شو یلدا بیان بیریزن و بپاشن و بخورن و برن! نیگن ای پیرزن دس تنها چیطو بویه ای همه کار کنه، همو عروسام نیکنن پاشن بیان یه کمکی کنن. 


همانطور که جارو دستم بود کمرم را صاف کردم...


- بی‌بی جون حالا شما جوش نزن. یه شب که بیشتر نیس. اگرم خسته شدین بذارین من میام رنگینکا رو دُرُس می‌کنم.


بی‌بی لبخندی محو زد...


- لازم نکرده، تو سرُت تو کار خودوت باشه. ای دیس کوچوکو رو خودوم بویه بیچینم!


******
شب شد و یکی‌یکی سر و کله مهمانها پیدا شد. تازه مهمان‌ها فک‌شان گرم شده بود و تعریف‌ها گل انداخته بود که بی‌بی از توی آشپزخانه صدایم زد...


- گلاااااااااااب...


- بعله بی‌بی؟


- بیااااااااا...


- رفتم توی آشپزخانه که بی‌بی دیس کوچک رنگینَک را داد دستم...


- این چیه بی‌بی؟


- جُوال خَر آقات! خو نیبینی دیس رنگینکه!


- چیکارش کنم بی‌بی؟


- هیچی، بزن تو فرق سر من، بلکه از دسّ ای سؤالای بی‌رفط تو راحت شم!


- چی گفتم مگه بی‌بی؟ خب بگین ببر تا بقیه بخورن!


بی‌بی نگاهم کرد...


- بقیه چیه؟ میخوام گوله‌ی برنو بخورن، اینو دُرُس کردم بِری مش موسی. بیچاره پیرمرد مَجازُش سرده، گفتم امشو بخوره بلکه مَجازُش دُرُس بشه. 
ظرف را داد دست من...


- بیا ننه، بوسون براش ببر و بیا.


به ظرف خیره شدم و هر چه فکر کردم بی‌بی چطور با خرماها وسط ظرف شکل یک قلب درآورده، عقلم به جایی قد نداد.


چادرم را انداختم روی سرم و درِ خانه مش موسی را زدم... پیرمرد تا من و ظرف رنگینَک را دید گل از گلش شکفت، بیچاره تنها بود انگار، کلی تشکر کرد و در را بست...
*******
به خانه که برگشتم، بی‌بی مشغول دایره‌زدن بود و اِسی مشغول قردادن.


بی‌بی تا مرا دید دایره را گذاشت زمین و رفت توی آشپزخانه. هنوز ننشسته بودم که دوباره صدایم زد...
- گلاااااااااااااب....


- بله بی‌بی؟


- بیاااااااا ننه!


رفتم توی آشپزخانه...


بی‌بی نگاهم کرد...


- چی شد؟


- چی بی‌بی؟


- چیو دونه داغ، چیو مرض، رنگینکا رو بهش دادی یا نه؟


- آهان... بله بی‌بی. بنده خدا کلی‌ام تشکر کرد.


- حتماً دور و برشم خیلی شلوغ بود ننه. ها؟


- نه اتفاقاً، به نظرم تنها بود بی‌بی.


بی‌بی زد توی صورتش...


- وووووووی تف تو روم. ووووووی روم سیا! بری چی؟ شو یلدایی بدبخت پیرمرد تنها چپیده تو خونه که چه؟!
- نمیدونم بی‌بی...


از همان لحظه انگار بی‌بی را بردند و یکی دیگر آوردند. بی‌بی رفت گوشه هال نشست و لام تا کام حرف نزد... هرچه مهمانها پرسیدند چه شده، بی‌بی بدون هیچ حرفی ساکت نشست، تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت دلش طاقت نیاورد.


بلند شد و جلوی همه ایستاد...


- من درم میرم خونه مش موسی...


عمو جلال چشمانش را گرد کرد.


- خونه مش موسی چیکار ایوخته ننه؟!


- خو پیرمرد تنهائه! اصن رسم همسایه‌گری نیس شو یلدا همسایه آدم تنها تو خونه باشه! دُرُس میگم یا نه؟
عمو کمی فکر کرد... 


- راس میگی ننه، ولی تنها که نیشه، مردم بُشنُفَن چی میگن؟ حالا که ایطوریه منم میام.


- اسی دایره بی‌بی را برداشت.


- پس مراسممون چی میشه بی‌بی؟ منم میام...


- عمه ظرف هندوانه را بغل زد...


- ننه نباشه، یلدا به من نیچسبه، منم میام... 


نگاهشان کردم...


- خب چکاریه؟ یکی بره دنبالش تا مش موسی بیاد اینجا...


بی‌بی گل از گلش شکفت...


- راس میگته، از همون قدیم گفتن عقل هرچی به از آدمیزاده!!!!


 گلابتون

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها