عقل هرچی به از آدمیزاده
پوستم کنده شد از بس کار کرده بودم. بیبی امسال هم مثل همه سالهای دیگر برای شبیلدا مهمان داشت و قرار بود بچهها و نوهها جمع شوند دورش.
همانطور که رنگینَکها را توی دیس میچید غر میزد...
- قیومت بشه به حق علی... آخرت بشه به حق پنج تن... فقط بلدن شو یلدا بیان بیریزن و بپاشن و بخورن و برن! نیگن ای پیرزن دس تنها چیطو بویه ای همه کار کنه، همو عروسام نیکنن پاشن بیان یه کمکی کنن.
همانطور که جارو دستم بود کمرم را صاف کردم...
- بیبی جون حالا شما جوش نزن. یه شب که بیشتر نیس. اگرم خسته شدین بذارین من میام رنگینکا رو دُرُس میکنم.
بیبی لبخندی محو زد...
- لازم نکرده، تو سرُت تو کار خودوت باشه. ای دیس کوچوکو رو خودوم بویه بیچینم!
******
شب شد و یکییکی سر و کله مهمانها پیدا شد. تازه مهمانها فکشان گرم شده بود و تعریفها گل انداخته بود که بیبی از توی آشپزخانه صدایم زد...
- گلاااااااااااب...
- بعله بیبی؟
- بیااااااااا...
- رفتم توی آشپزخانه که بیبی دیس کوچک رنگینَک را داد دستم...
- این چیه بیبی؟
- جُوال خَر آقات! خو نیبینی دیس رنگینکه!
- چیکارش کنم بیبی؟
- هیچی، بزن تو فرق سر من، بلکه از دسّ ای سؤالای بیرفط تو راحت شم!
- چی گفتم مگه بیبی؟ خب بگین ببر تا بقیه بخورن!
بیبی نگاهم کرد...
- بقیه چیه؟ میخوام گولهی برنو بخورن، اینو دُرُس کردم بِری مش موسی. بیچاره پیرمرد مَجازُش سرده، گفتم امشو بخوره بلکه مَجازُش دُرُس بشه.
ظرف را داد دست من...
- بیا ننه، بوسون براش ببر و بیا.
به ظرف خیره شدم و هر چه فکر کردم بیبی چطور با خرماها وسط ظرف شکل یک قلب درآورده، عقلم به جایی قد نداد.
چادرم را انداختم روی سرم و درِ خانه مش موسی را زدم... پیرمرد تا من و ظرف رنگینَک را دید گل از گلش شکفت، بیچاره تنها بود انگار، کلی تشکر کرد و در را بست...
*******
به خانه که برگشتم، بیبی مشغول دایرهزدن بود و اِسی مشغول قردادن.
بیبی تا مرا دید دایره را گذاشت زمین و رفت توی آشپزخانه. هنوز ننشسته بودم که دوباره صدایم زد...
- گلاااااااااااااب....
- بله بیبی؟
- بیاااااااا ننه!
رفتم توی آشپزخانه...
بیبی نگاهم کرد...
- چی شد؟
- چی بیبی؟
- چیو دونه داغ، چیو مرض، رنگینکا رو بهش دادی یا نه؟
- آهان... بله بیبی. بنده خدا کلیام تشکر کرد.
- حتماً دور و برشم خیلی شلوغ بود ننه. ها؟
- نه اتفاقاً، به نظرم تنها بود بیبی.
بیبی زد توی صورتش...
- وووووووی تف تو روم. ووووووی روم سیا! بری چی؟ شو یلدایی بدبخت پیرمرد تنها چپیده تو خونه که چه؟!
- نمیدونم بیبی...
از همان لحظه انگار بیبی را بردند و یکی دیگر آوردند. بیبی رفت گوشه هال نشست و لام تا کام حرف نزد... هرچه مهمانها پرسیدند چه شده، بیبی بدون هیچ حرفی ساکت نشست، تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت دلش طاقت نیاورد.
بلند شد و جلوی همه ایستاد...
- من درم میرم خونه مش موسی...
عمو جلال چشمانش را گرد کرد.
- خونه مش موسی چیکار ایوخته ننه؟!
- خو پیرمرد تنهائه! اصن رسم همسایهگری نیس شو یلدا همسایه آدم تنها تو خونه باشه! دُرُس میگم یا نه؟
عمو کمی فکر کرد...
- راس میگی ننه، ولی تنها که نیشه، مردم بُشنُفَن چی میگن؟ حالا که ایطوریه منم میام.
- اسی دایره بیبی را برداشت.
- پس مراسممون چی میشه بیبی؟ منم میام...
- عمه ظرف هندوانه را بغل زد...
- ننه نباشه، یلدا به من نیچسبه، منم میام...
نگاهشان کردم...
- خب چکاریه؟ یکی بره دنبالش تا مش موسی بیاد اینجا...
بیبی گل از گلش شکفت...
- راس میگته، از همون قدیم گفتن عقل هرچی به از آدمیزاده!!!!
گلابتون