در کلبه ما رونق اگر نیست، صفا هست
برای گفتگو با یکی از پیرمردهای قدیمی که سن و سالی از او گذشته بود، به منزلش در یکی از کوچه پس کوچههای قدیمی شهر رفتیم. درِ خانه کلیدونی بود و آثار قدمت خانه را میشد تشخیص داد.
حلقه در را به صدا درآوردیم و کسی از داخل خانه گفت: کیِسی؟ (چه کسی هستی؟) گفتم: آشنا هستم.
درِ کیلدونی که کمی گیر داشت باز شد و پیرمردی خوشچهره و خوشبرخورد، ما را به داخل خانه دعوت کرد. پیرمرد گفت: ببخشید، اول فکر کردم زنی دارد در میزند. چون کوبه بزرگ دَر برای مردان و کوبه حلقهای برای زنان است و از قدیم رسم بوده که زنها کوبه کوچک حلقهای و مردان کوبه بزرگتر را میزدند.
وارد حیاط خانه که شدیم، گفت: خانه کَلَنْدونی (خرابه) شده و خیلی از دیوارها و اتاقها غُرُمّیده (پایین ریخته) و نمیصرفد آن را تعمیر کنیم. آفتابه خرج لحیمکردن است.
با هم وارد یک اتاق قدیمی که چندین طاقچه داشت شدیم. کف اتاق دو گلیم لتهای قدیمی بود که به گفته پیرمرد آنها را زنش بافته بود. چند تُشکچی کوچک هم اطراف اتاق به چشم میخورد. پیرمرد گفت: کاکا قدم شما روی چشم ما.
وسط اتاق یک چراغ خوراکپزی کوچک قرار داشت که روی آن یک دیزی روی بار بود. پیرمرد جار زد: ننهی اَغو (اصغر) دو تا پیاله چای بیار.
پیرزن با چارقدی که سوزن قفلی زیر گلویش بود، با یک غوری و دو استکان چای وارد شد. آمد پهلوی ما نشست و گفت: بچَم (فرزندم) خوش آمدی.
از پیرمرد خواستم خودش را معرفی کند .
- نوکر شما مشغُلُمرضا (غلامرضا) که آن قدیمها مَشو صدایم میزدند.
- پدر! از سالهای قدیم بگویید. چرا شما را مَشو صدا میزدند؟
- حقیقت، بچه که بودم با بوام و ننهام (پدر و مادر) رفتیم مشهد. خیلی بچه بودم و درست یادم نیست ولی آن وقتها به بچههایی که کوچک بودند و به مشهد میرفتند مشو میگفتند. بوام (پدرم) مشغلامحسین، اول شغلش چارواداری (چهارپا داری) بود، بعدها پیلهور، و آخر عمری قپوندار شد. (قپان= نوعی ترازوی بزرگ مخصوص وزن کردن بارهای سنگین).
٧-٦ سال داشتم که بوام من را در دکان شیوهکشی (یکی از بخشهای کار ملکیدوزی که کف ملکی یا گیوه را با پارچه درست میکردند) گذاشت تا آنجا شاگردی کنم. آنجا اول لته پاره میکردم. بعد که کمی واردتر شدم، لتهکوب شدم. آن موقع لته از سیرجان و شهربابک میآوردند که پر از شپش بود. سیخ را در منقل میگذاشتند و شیوه میکشیدند. بعد لته را که کوفته (کوبیده) شده بود کنار هم میگذاشتند و با سیخ داغ آن را سوراخ میکردند و داخل آن را بریدهی پوست الاغ رد میکردند. به قول معروف دوال میکردند و بعد تحویل ملکیدوز میدادند.
بزرگتر که شدم، شاگرد ملکیدوزی شدم. کمکم استاد شدم و برای خودم چند جَوَل بیابان (ملک بیآب و علف) خریدم. بعد بَشگرد (کسی که در بیابان درخت دیم میکارد) شدم و حالا خدا را شکر چند درخت انجیر و بادام دارم که جورم را میکشند. الحمدلله و شکرخدا، ناشکر نیستیم. البته چند وقت هم چارواداری و پیلهوری کردهام.
از مشهدی غلامرضا خواستم کمی از بازیهای بچههای آن زمان برایم بگوید. گفت: خیلی بازی بود. برو بیا، هفتسنگ، تُرنه توخط، گردو بازی و سواره و پیاده. البته آن موقع بزرگترها هم تُرنهبازی میکردند.
او در مورد غذاهایی که آن زمان میخوردند گفت: آن موقع گندم کم بود. کلوی جو، کلو ذرت، بعضی وقتها هم نان گندم میخوردیم. بیشتر تیلیت (ترید) ماست، آببنه، آبانار، پَپُلُس، آبداغو، تلیت کشک و بعضی از شبها یخنی نخود میخوردیم. حالا هر چه میخوریم، مزه آن غذاها را نمیدهد و همه غذاها اَجَقوَجَق (نامتعارف و ناهمگون) شدهاند. البته من و ننهاَغو مثل همان قدیمها هنوز ظهرها حاضری و شبها یخنینخود میخوریم.
مشهدی غلامرضا کمی از زندگی خودش گفت: اهل اتکپتک (کنایه از زرق و برق دنیایی) نیستیم و با همین چیزها ساختهایم. بچهها رفتهاند و من ماندهام و ننهاَغو. زیاد به خانه بچهها نمیروم. خانههایشان طبقه چندم است و چون کوچک است، نفس کشیدن در آن برای ما مشکل است. تازه مستراحشان هم داخل ساختمان است و من نمیدانم در این جای تنگ و بیحیاط چطور زندگی میکنند.
مادر اصغر هم در مورد دخترهای آن زمان گفت: ننه چیچی بگم؟ دخترهای آن موقع که مثل حالا نبودند. من ١٠ سالم که بود شوور (شوهر) کردم. خدا میداند چقدر زحمت کشیدم. برای مردم نان میپختم و بعضی وقتها میرفتم پات نخود. (پات= زدودن علفهای هرز از زمین کشاورزی) حالا پیر شدیم و دیگر توان نداریم.
از جایم بلند شدم و موقع خداحافظی دیدم که با گچ روی طاقچه اتاق نوشته شده:
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست