گوربَه نجیب
چند روزی بود نَظاره مَیکردم گوربَهام افسردگی گرفته و دل و دیماغ ورجه وورجه ندارد. پیش خود فَکر کردم شاید عاشق شده و باید فَکری بی حالش کونم. اما یادم آمد الآن که مَوسم بهار نیست و حتماً دلیلی دیگر دارد...
تا این که یَک روز که گوربَه مظلوم من در کوچه روان بود، پسر بدذات همسایهمان را دور از چَشم خودش نَظاره کردم که لبخندی شَیطنتآمیز بر لب داشت.
یَک مرتبه دیدم صدا زد نجیب...
اول فکر کردم مرا صدا مَیزند. آمدم جیواب دهم «جانم» که نَظاره کردم گوربَه من سرش را بی سوی او برگرداند و همزمان خنده جیوان بی هوا بلند شد.
نَدانم چَرا داشت با موبایلش از این صحنه فیلم مَیگرفت؛ اما چندروز بعد که کلیپش را در یک کانالَ تیلیگرام نَظاره کردم، بی همه ماجرا پَی بردم.
بدتر از همه این بود که عدهای احمق دیگر هم این کار را تقلید کرده بودند و هر گوربَهای را مَیدیدند، بی نام من صدا مَیزدند و وقتی رویش را بی سمت آنها بر مَیگرداند، فیلمش را بی ایشتراک مَیگوذاشتند.
پیش خود گفتَه کردم این نشد که بیشود؛ باید کاری اساسی کونم...
*****
روزی از روزها بی گوربَه خود که روز بی روز افسردَگیاش بیشتر مَیشد، گفتَه کردم: ناراحت نباش، اینتَقام تو را مَیگیرم.
این بود که یَک روز بی اتفاق گوربَه خود دمی در خانَه بی اینتظار نَشستم و همین که پسر همسایه خواست از در خانَه خارج شود، او را صَدا زدم و گفتم: اوسکول...؟!
تا این را گفتَه کردم، رویش را بی سمت من برگرداند و در حالی که با موبایل فیلمش را مَیگرفتم، صَدای خنده من و مَیو مَیو گوربَهام بی هوا رفت.
عصبانی شد و بی سوی من آمد...
- با منی؟
- بله که با توام. خَجالت نَمیکشید نجیب نجیب در کوچه و خیابان راه انداختَهاید خل و چلها؟!
ای مرگ و نجیب، ای کوفت و نجیب. شما نَمیخواهید بیخیال این گوربَههای زیبان بسته شوید تا کمی آرامش داشتَه باشند؟
گوربَه من از دست شما افسردگی گرفته و روزی یَک بستَه قورص دیازپام مصرف مَیکوند.
زولَیخا هم صبح و شب توی سرم مَیزند که راستش را بَگو؛ تو چی نسبتی با این گوربَهها داری؟
خَجالت بَکشید؛ جیوانهای کشورهای دیگر بی دنبال اینند که بَبینند شرایط حیات در سیارَه مریخ است یا پولوتون؛ آن وقت شما اسم مرا میگوذارید رویَ گوربَه؟
در قوندوز هم این کارها را نَمیکردند که شما مَیکونید. آدم و گاو و گوسفند و خر و سگ همه در کنار هم بی خوبی و خوشی و در صحت و سلامت کامل بی سر مَیبردند.
این کارها خریّت است؛ والا ما تا بی حال نََظاره نکردیم خر بی گوربَه بَگوید نجیب.
این را که گفتَه کردم خَجالت کشید، سرش را پایین انداخت و رفت. پشت سرم را نَظاره کردم؛ اما خبری از گوربَه نجیبم نبود. پیش خود گفتَه کردم حتماً دلش خونک گشته و بی سمت خانَه روان شده است.
*****
دو روز بعد که از سر کندَهکاری با دوچرخه بی خانَه روان مَیشدم، ناگهان در کوچهای تنگ و خلوت صَدایی شنیدم:
- اوسکول...؟!
سرم را که بی سوی صَدا برگرداندم، دو گوربَه را دیدم که بی پشت دیوار پریدند و فرار کردند.
نجیب