ای رو دیه کُجِی دلوم بذارم؟
بیبی همانطور که هفتهنامه نیریزان فارس را تا میزد رو به من گفت:
- دیدی چی نوشته ننه؟
- چی بیبی؟
- هیچی. نوشته بدون ترس از ادارات شکایت کنید!
- هوم، جدی؟ این که خیلی خوبه بیبی...
بیبی به فکر فرو رفت...
- هااااااا... خیلی خوبه. خیلییییی...
همانطور توی فکر بود که در را زدند.
- یعنی کیه بیبی؟
مُردههای از گور گروخته! خو خبر مرگُت پوشو بین کیه!
بلند شدم و همانطور که قبض گاز دستم بود وارد اتاق شدم.
- قبض گاز آوردن بیبی.
- ووووی، ووووی قیومت، میه چه خبره؟ هنوز چار روز نیس قبض آب و برقو دادی، ای رو دیه کُجِی دلوم بذارم؟حالا چن هس؟
- سی و چار تومن!
- چن؟!
- سی و چار هزار تومن بیبی...
بیبی محکم زد توی صورتش...
- ووووی روم سیا، ووووی تف تو روم! میه چه خبره؟ میه سر گردنهاس که هر چی دلشون خواس میگیرن؟
- چی بگم بیبی؟
- چی بگم و مرض؛اصلاً تقصیرِ توئه ذلیلمرده نالهزدهاس که اینقد جلو بخاری نشینی. پوشو... پوشو، نشین.
- چیکار کنم بیبی؟
- جون بکن! خو پوشو بریم فرمونداری بری شکایت. ندیدی گفتن بدون ترس از ادارات شکایت کنید!
- آخه...
- آخه و مرض... یا میای، یا پول قبض گاز ای ماه رو خودوت حساب میکنی!
*******
بعد از رفتن بیبی به فرمانداری، سری به بانک زدیم تا بیبی کارش را انجام دهد. اول هفته بود و طبق معمول اول هفتهها بانک شلوغ...
بیبی خودش را به باجه رساند.
- ننه من زانوم درد میکنه، خدا خیرُت بده، میشه کار منِ زودتر راه بنازی؟
کارمند بانک نگاهش کرد.
- حاجخانوم چن نفر تو نوبتن و چون عجله دارن، اعتراض میکنن. اگه زانوت درد میکنه، چن دقه بشین رو صندلی تا اذیت نشی.
بیبی چشم و ابرو یش رفت توی هم...
- یعنی چی؟ ها؟ یعنی چی؟ تو خجلت نیکشی با کسی که همسن ننهبزرگته ایطو حرف میزنی؟ تو حیا نیکنی؟ به من نگی بیشین رو صندلی!!! ای رئیس بانک کجاس؟ ها؟ اصلاً چیکار دَرَم به رئیس بانک؟ گلاب پوشو بریم فرمونداری بدون هیچ ترسی از اینا شکایت کنیم!
- ولی آخه بیبی...
- بیبی و مرض... گفتم پوشو نکبت!
*******
تازه کارمان در فرمانداری تمام شده بود... رسیده بودیم سرِ کوچه که بیبی عصایش توی چالهی کمعمقی گیر کرد و پهن شد کف زمین....
همین طور که جیغ میزد و زانویش را گرفته بود، گفت:
- گلاااااااااب، زنگ بزن آجانس!
- آژانس برا چی؟ یعنی نمیتونین تا خونه بیاین؟ چار قدم راه بیشتر نموندهها!
- بِرِی خونه که نیخوام آجانس بیگیرم! بریم فرمونداری من بینم ای فرموندار میتونه یه فکری به حال ای چالهچولههای دونهداغی کنه یا نه؟ شهرداری خو هیچی...
*******
به خانه که آمدیم بیبی ترجیح داد برای حفظ آرامشَش یک دوش آب سرد بگیرد.
چند دقیقهای بیشتر از رفتن بیبی به حمام نگذشته بود و تازه داشتم نفس راحتی میکشیدم که دوباره صدایش درآمد...
- گلااااااااااااب...
- بعععععلهههه... ای خدااااااا...
رفتم پشت در حمام...
- بله بیبی؟ چیه؟
با کلهی پر از کف درِ حمام را باز کرد...
- نمیبینی چی شده؟ کوری؟ آب قط شده.
- خب حالا من چکار کنم؟
- هیچی، مث بز ویسا منِ نیگا کن، خو برو زنگ بزن فرمونداری نه!
*******
خلاصه این گله و شکایات تا چند روزی ادامه داشت و من داشت جانم درمیآمد، تا اینک ه عمه بتول از فسا زنگ زد و با دعوتکردن چند روزه بیبی به فسا به فریادم رسید... ای خدا پدرت را بیامرزد عمه بتول...
گلابتون