لیلی و مجنونهای قرن جدید!!!
دوستم میگفت: از وقتی یادم میاد پدر بزرگ و مادر بزرگم را دو تا مرغ عشق عاشق تصور میکردم! هر جا قصه و داستانی از عشقهای آتشین و ماندگار به میان میآمد، من سریع پدربزرگ و مادربزرگم را مثال میزدم که برای یک لحظه همدیگر را تنها نمیگذاشتند و حتی از یک بشقاب و لیوان مشترک برای غذا و آب خوردن استفاده میکردند!
حتی بعد از ازدواجم هم مدام عشق و محبت پدربزرگ و مادربزرگم را مثل چماق بر سر عیال میکوبیدم و در حالی که از عمق ریههایم آه میکشیدم میگفتم: عشق هم عشقهای قدیمی! هر چیزی قدیمیش خوبه! وقتی به دیدن آنها میرفتم همیشه کنار هم نشسته بودند و حتی برای آوردن یک لیوان چای هم با هم میرفتند و با هم میآمدند! سر سفره پدربزرگم منتظر مینشست تا مادربزرگ برای خودش غذا بکشد! بعد بشقاب خودش را کنار میگذاشت و با او در همان یک بشقاب غذا میخورد! حتی برای خوردن آب هم از مانده آب لیوان مادر بزرگم مینوشید!
بر عکس من و عیال که اگر پنج دقیقه دیر به خانه میرسیدم غذا را نوش جان کرده بودند و فقط ظرفها برای شستن من مانده بود.
یادم هست وقتی یک بار با قاشق به بشقاب عیال ناخنک زدم نه تنها از بقیه غذا نخورد بلکه ظرف غذایش را تا چند روز در مواد ضد عفونی گذاشت و با عصبانیت و فریاد از من خواست تا هرگز از این لوسبازیها در نیاورم!
یک روز که برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به خانهاشان رفتم مادربزرگم خانه نبود! پدربزرگ تنها نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد! خیلی بیقرار بود! با خودم فکر کردم دلتنگ مادربزرگم است و برای هزارمین بار در دلم حسرت نداشتن یک همچین رابطه عاشقانهای را خوردم!
کنار پدربزرگ نشستم و برایش از کمبودهای عاطفیام در زندگی داد سخن سر دادم و به او گفتم که همیشه غبطه عشق و محبت بین او و مادربزرگ را میخورم!
درد دلهایم که تمام شد پدربزرگم نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: آخه شلغم! هزار بار بهت گفتم ظاهر بین نباش! خب خبر مرگت هر چیزی رو که نمیدونی سریع بپرس تربزه!! برای خودت سالها حسرت منو این بیبی علیلت رو میخوری و ما رو چماق کردی توی سر زن و بچت؟! اگه میبینی من لحظهای مادربزرگت رو تنها نمیذارم برای اینه که نکنه دور از چشم من نقشه شومی برای نفله کردن من بکشه! الان هم که میبینی نیستش و من قرار ندارم، برای اینه که نمیدونم کجا رفته و چه نقشهای برای سرنگونی من داره میکشه!!!
من که دهانم از تعجب باز مانده بود گفتم: پس اون لیوان و بشقاب مشترک چی؟!
محکم زد پشت کلهام و گفت: آخه کله پوک! من چی بهت بگم؟! به خاطر اینه که اگه زهر ریخته باشه توی غذا یا آب من، خودش هم بمیره!!!
قربانتان غریب آشنا
زندگى تلخم باشه فرهاد به شيرينيش ميخنده 