دختر خو نیس! دونهداغ تربیت کردن!
زری خانم با چشم گریان آمد تو...
بیبی نگاهش کرد.
- هوی، چته ضعیفه؟ میه سرآوردی؟ دلُم کنده شد خو!
زری خانم همانطور که هایهای گریه میکرد نشست روی زمین...
- دَسّم به دامنت بیبی... ای دختره پاک دیوونه شده، بََست نشسته میگه یا کاووس یا هیشکی... دو روزه که لب به غذا نزده.
بیبی پشت چشمی نازک کرد...
- نزنه تا جونُش دربیاد، چه دوره زمونهای شده والا. خو بوگو دختر! تو کجا، ای پسره کجا؟! زمون ما تا اسم شوور میومد خودمونه تو هف تا کُت و پیله قایم میکردیم اما دخترای حالا...
زریخانم گوشه روسریاش را نزدیک دماغش برد و فینی بلند کرد.
- شما میگین چکار کنم بیبی؟ به هیچ صراطی مستقیم نیس. کاش شما باهاش چار کَلوم حرف میزدین، بلکه از خر شیطون بیاد پایین.
بیبی نگاهش کرد.
- یه چیزی میگم بهت برنخوره زری، ولی اینا همش مال بیشعوریِ توئه!!! اگه از همون روز اول ایقد لیلی به لالای ای دخترو نذاشته بودی، حالا ایطو سُوار سرتون نمیشد!
و بعد همانطور که چادرش را میپوشید رو کرد به من!
- من برم بینم ای دخترو چه مرگُشه!
*******
یک ساعتی طول کشید تا بیبی با چشم و ابرویی درهم آمد تو...
- چی شد بیبی؟
- هیچی، دختر خو نیس! دونهداغ تربیت کردن. نه ادبی، نه شعوری. نه گذوشته نه ورداشته، راسراس تو چشای من نیگا میکنه میگه، احترام شوما سر جاش، ولی تو موضوعی که به شوما رفطی ندره دخالت نکن!
- جدی بیبی؟
- ها خدا زده! به من میگه شوما با ٩٠ سال سن چه میدونی عشق چیه، دوس داشتن چیه! انگاری من تو کُم ننم ٩٠ ساله بودم. خو بوگو دختر، منم جوون بودم، ای دورهها رو گذروندم.
آهی کشید...
- ای عشق و عاشقی که ما میکردیم، کی میکرد؟!!!
و بعد دوباره جدی شد...
- چمیدونم والا. هر غلطی دلشون میخواد بُکنن!
*******
سه هفتهای بیشتر از عقد دختر زریخانم با کاووس نگذشته بود که زری خانم با کله آمد توی در.
- بیبی... بیبیییی... کجایی که ای دختره باز زده به سرش.
- اَلو بیگیری زری به حق پنج تن که همش دلِ منِ میکَنی، دیه چیطو شده به امید خدا؟!
زری خانم دوباره زد زیر گریه.
- چمیدونم والا، هنوز بیس روز نشده، میگه طلاق میخوام.
بیبی زد توی صورتش...
- وووی روم سیا! طلاق میخوا؟ میه شهر هرته؟ خو بری چیچی؟ اینا خو قبل عقد با هم لیلی و مجنون بودن!
- چمیدونم بیبیوالا، میگه ما با هم تفاهم ندریم. میگه از راه رفتنش، مدل موهاش، رنگ چشاش، طرز نگاش، زنگ صداش خوشم نمیاد!
- غلط کرده دختره روسیاه شده، اینام شد دلیل؟ میه روز اول کور بود ندید کاووس چه ریخت و قیافهای دره؟ بدت نیاد زری، ولی خدا بزنه تو سر تو با ای بچه بزرگکردنت. حالا من چه کاری از دسُم برمیاد؟ توقع ندری که دوباره بیام سنگ رو یخ بشم؟
زری خانم سرش را انداخت پایین و بیبی همانطور که چادرش را میپوشیدغرولندکنان از در بیرون رفت.
*******
این بار به پنج دقیقه نرسید که بیبی آمد تو...
- گلااااااااااااااب...
- بعله بی بیییی؟
- اون چاقوی ضامندار آقاجونت کجاس؟ این دختره ایطوری آدم نمیشه...!
گلابتون