گور بی گوری در گور بهرام
قبل از این که بی این وَلایت روان شوم، در قوندوز بی جای دوچرخَه الاغی داشتم که بیشدت بی آن علاقَهمند بودم.
اما چون باور نداشتم روزی بی ایران بیایم و مردمی را نَظاره کونم که از منِ تبعه غَیر موجاز بیشتر بی الاغ علاقَه دارند، قَید الاغ و الاغسواری را زدم و برای خود دوچرخَهای خریدم که هم سرعت بیشتری داشت و هم کاه و یونجه نَمیخواست.
بعدش هم از الاغسواری در این وَلایت خجالت مَیکشیدم. اما نَظاره کردم که مردم این وَلایت و بیخصوص این وُلسوالی به حیوانی که بی آن «گور الاغ» مَیگویند، علاقَه خاصی دارند؛ با این که نه سواری مَیدهد و نه بار مَیبرد. آنها حتی حاضرند برای حفظ جان آن قَید کندَهکاری و رَسیدن بی معدنهای گرانبها را بَزنند.
یَک روز این روزنامَهی نَیریزان فارس نظرخواهی گوذاشتَه بود که آیا شما با صدور موجوز برای کندَهکاری در منطقه «گور بهرام» مووافقید یا نه؟ من هم که چند روزی بود بیکاری فیشار زیادی بر گردهام وارد نیموده بود، نه گوذاشتم و نه برداشتم و نوشته کردم: گور پیدر این گور الاغها، چند تایش را مَیخواهید تا خودم از قوندوز برایَتان بیاورم؟ بی خاطر این حَیوانها مَیخواهید جیوانها بیکار بَمانند؟
اما یَکی دیگر جیوابم داد که خاک بر سر نانجیبت کونند. مگر تا بیحال از معادن نَیریز چه نصیب مردم و این وُلسوالی شده که حالا شود؟ اگر این موجوز را بدهند، نه از معدن چیزی بی ما مَیرسد و نه دیگر محیطزیست و اکوسیستم داریم.
پیش خود گفتَه کردم خودم باید بَروم و از نزدیک بَبینم این اکوسیستوم چیست که اینها مَیگویند!
چند ساعتی با دوچرخَه پا زدم تا به منطقه گور بهرام رَسیدم و قصد کردم از لای سیمهایَ خاردار و پینسها وارد آن طرف مرز منطقه شوم. اما ناگهان با صیدایی جِررر مانند بی خود آمدم و نَظاره کردم تمبانم بی سیمهای خاردار گیر کردَه و بی طول نیم میتر پارَه شده است. بی یَکباره یاد روزی افتادم که از مرز افغانیستان و از میانَ سیمهای خاردار رد مَیشدم؛ هر چند موشکلات رد شدن از مرز و بعد از آن، با پارگی حالا قابل موقایسه نبود.
بوگذریم. بی کَنار تپهای روان شدم، کولنگم را از زیر لباس قوندوزیام در آوردم و مشغول کندَهکاری زمین شدم تا بلکه معدنی چیزی بیابم. اما ناگهان از دور چند نفری را نَظاره کردم که با اسلحه بی سویم مَیآیند. از ترس کولنگ از دستانم رها شد و بی روی انگشت شصت لَنگ چپم افتاد. از شدت درد بی هوا پریدم و بعد از نَظاره دورنَما و وسعت منطقه گور بهرام، روی زمین ویلَو شدم.
مأموران محیطبان بی من رَسیدند و ارباب آنها گفتَه کرد:
اینجا چَکار مَیکونی گور بی گور شده؟
گفتم: چَکار مَیکونم؟ دنبال کار مَیگردم.
اسلحَه را بی سمتم نیشانه گرفتند و فهمیدم حرف راست در سرَشان نَمیرود.
گفتم: مرا نَمیشناسید؟ من بهرامم و آمدهام با کولنگ گورم را بیکنم.
اما نَظاره کردم عصبانیتر شدند. پیش خود گفتَه کردم خاک بر سر گور الاغم کونند. حالا چَکار کونم؟ ناگهان یَک فکری بی ذهنم رَسید که از دستشان فرار کونم. کولنگ را برداشتم و محکم بی روی انگشت لَنگ چپم زدم و از شدتی درد بی هوا پریدم. مسیر زیادی را طَی کردم و نزدیکیهای مرز منطقَه حیفاظت شده رویَ زمین افتادم. بی سرعت بی سمت سیمهای خاردار و پینسها روان شدم. اما این بار دیگر هینگام عبور از آن صَدای پارَه شدن تمبانم نیامد. اما خدا روز بد نیشانتان ندهد...
اتفاقی افتاد که نتیجه گرفتم گور الاغها را باید حفظ کرد و بی خیال کندَهکاری در آن منطقَه شد...
نجیب