کاردرمانی تخصصی یک پیرزن!!!
از دفتر یکی از مشاورههای خانواده تماس گرفتند که خانم مسنی برای مشاور آمده که هیچ کدام از مشاورین آن مرکز نتوانسته مشکل آن پیرزن بینوا را حل کند و از بنده خواستند به کمکشان بشتابم!!!
من هم مثل spider man (مرد عنکبوتی) خیابانهای تنگ و باریک و کوچههای پر از فراز و نشیب و خاکآلود شهر را در نوردیدم و خودم را به دفتر مشاوره رساندم!!!
پیرزنی نحیف با کمری تا شده روی یکی از صندلیهای مرکز نشسته بود و هر از گاهی با دست روی پایش میزد و با خودش میگفت: الهی توبه!
نزدیکش نشستم و احوالش را پرسیدم!
دو دستی به کیف دستیاش چسبید! بعد نگاهی به من انداخت و گفت: چه حال و چه احوالی ننه؟! از دیروز تا حالا دارم دیوونه میشم!
وقتی علت ناراحتیاش را پرسیدم گفت: دیروز به قصد بانک از خونه خارج شدم! چون عجله داشتم صبحونه نخوردم! وقتی پولم رو از بانک گرفتم و داشتم به خونه برمیگشتم، در اثر گرسنگی و ضعف تو یکی از کوچههای شلوغ و پر رفت و آمد از حال رفتم و نقش زمین شدم! خدا خیرشون بده مردم سریع اطرافم جمع شدن و چند تا خانم منو کنار یکی از دیوارا کشوندن و آب به سر و روم زدن و منو به هوش آوردن!
وقتی به خونه رسیدم متوجه شدم اون خانمها کیفم رو با پونصد هزار تومن پول که تازه از بانک گرفته بودم با خودشون بردن!!! از دیروز تا الان گیج شدم که برم هفتهنامه به خاطر کمک اون خانما آگهی تشکر بزنم یا برم کلانتری شکایت! نمیدونم خدا برای اونا به خاطر کمک به یه پیرزن غش کرده و علیل ثواب مینویسه یا به خاطر سرقت کیفم گناه؟!!! من مدیون زحمات اونا هستم یا اونا مدیون و بدهکار من؟! تو رو خدا کمکم کنین دارم دچار زوال عقل میشم ننه!!!
من که حسابی گیج شده بودم رو کردم به مشاورین دیگر و هاج و واج به آنها نگاه کردم!
نگاهی هم به صورت زرد و لاغر پیرزن انداختم و گفتم: مادر جون! تو حسابتون چقدر پول داشتین؟!
پیرزن گفت: ده میلیون تومن که پونصد هزارش رو برداشته بودم!!!
گفتم: مادر! میدونین اگه شما رو کسی به هوش نمیآورد و خدای نکرده زبونم لال فوت میکردین، هزینه کفن و دفن و مراسمتون چند میلیون میشد؟!!! میدونین بچههاتون باید چندین میلیون دیگه روی پولتون میگذاشتن تا شما رو راهی اون دنیا کنن؟!!!
پیرزن نگاهی به من کرد و گفت: راحت شدم ننه! از دیروز تا الان دچار تعارض عجیبی شده بودم! خدا خیرت بده! حالا فهمیدم اون خانمای بدبخت خیر بودن و صلاح من رو میخواستن!
اگه میمردم که دیگه اون پولا به دردم نمیخورد!!! چه خانمای مهربونی بودن! چقدر فهمیده و عاقل بودن! خدا خیرشون بده! ثوابشون به گناشون میارزه!!!
بعد بلند شد و در حالی که به دخترهای جوان مشاور چشم غره میرفت با صدای بلند سرشان فریاد زد: «بیسوادهای ناشی» و رفت!!!
قربانتان غریب آشنا