انار ساوه در وُلسوالی نَیریز!
از شما چَه پینهان چند وقتی است کندَهکاری هم رونق سابق را ندارد و آدم مجبور است برای خرج زن و زیندگی هر کاری بَکوند.
روزَ جمعه یَکی از دوستانم بی نام جمعه را نَظاره کردم که بی سر کار میرود. بی او گفتم: چَه کار مَیکونی؟ گفت: بی انارچینی مَیروم. از کندَهکاری راحتتر است و موزد خوبی هم دارد.
فردای آن روز برای انارچینی بی یَکی از باغهای نَیریز رفتیم. همه چیز خَیلی خوب پیش مَیرفت که تاجر خرید انار آمد و نَظاره کردیم روی کارتنهایش نام انار ساوه حک شده است.
فهمیدیم این نانجیب مَیخواهد انار ارگانیک نَیریز را بی نام شهر خودش که امسال سرما آن را از بَین برده صادر کوند. بیسیار ناراحت شدم و خواستم بَروم بی او اعتراض کونم که یکی از کارگرها دستم را بَگرفت و گفت: چَه کار مَیکونی؟ بی ما چه؟ بَگُذار هر کاری مَیخواهد بَکوند.
گفته کردم: یعنی چه؟ من که تبعَه موجازم، خونم بی جوش آمده؛ حال شما که اهل همین وُلسوالی هستید، بی تفاوتید؟
انارهایی را که دستم بود، بی روی زمین ریختم و با قدمهایی تند بی سوی تاجری که با کامیون بی کَنار باغ آمده و در حال نَوشتن چَک برای ارباب بود، روان شدم. همین که رویش را بی سوی من برگرداند، با همین دستان قوندوزی یَک چَک محکم بی صورتش زدم که نقش بر زمین شد. بقیه کارگران نیریزی هم که بی رگ غَیرتَشان بر خورده بود، دل درون دلشان آمد و با چوب دستیهایشان بی سوی او حملَه کردند.
خولاصَه، گفته نَمیکونم چه بر سر تاجر انار آمد، اما بدتر از آن ارباب باغ بود که بر سر خودش میزد و میگفت: بدبخت شدم؛ دیگر چَه کسی انار مرابا این قیمت مَیخرد؟ همَه انارها روی دستم ماند.
نجیب