وا، بیبی خانوم موسی هم شد اسم؟؟!
زن عمو گفت: آدریان.
عمو گفت: آدیش.
پسر عمو گفت: آرمین
عروس عمو گفت: آترین
بیبی گفت: موسی!
زن عمو پشت چشمی نازک کرد...
- وا، بیبی خانوم، موسی هم شد اسم؟
پسرعمو گفت: آذرخش
عروس عمو گفت: آذربُد!
بیبی گفت: موسی!
اخمهای زن عمو رفت توی هم...
زن عمو گفت: شَنتیا!
بیبی گفت: چی؟ چی؟ پرشیا؟!!!
زن عمو دوباره پشت چشم نازک کرد...
عروس عمو گفت: پَشَنگ! پشنگ برادرزاده فریدون بوده.
بیبی گفت: ننه یه چیزی میگیا! مَشنگم شد اسم؟ حالا قوم و خویش هرکی میخوا باشه!
پسر عمو همانطور که دست نوزاد تازه به دنیا آمدهاش را در دست گرفته بود گفت: چَنگِش! مثل این که یکی از شخصیتای شاهنامه هم بوده! من عاشق شاهنامهام!
بیبی گفت: وووی ننه! روم سیا، ورزشم شد اسم؟! ای همه اسم تو شانومهاس! لااقل بذار موسی یا رستم که حال و هیکلیام داشته!
عمو گفت: البرز.
بیبی زیر لب چیزی گفت و صدایش کمی بلند شد.
- البرز؟ لااقل زاگرسی، چیزی که مال ولایت خودمونم باشه!
زن عمو گفت: هُرمز!
بیبی دوباره لبهایش را ورچید و این بار تند شد...
- آخه تُرمُزم شد اسم؟ خو یه اسم دَک و دُرُسی بذارین رو ای بچه زبون بسه... عیسایی، موسایی...
خلاصه بعد از گذشت دو ساعت وقتی مراسم اسم انتخاب کردن نوه عمو به جایی نرسید، همه متفقالقول تصمیم گرفتند اسمهای انتخابیاشان را بنویسند و به قید قرعه یکی از اسمها انتخاب شود.
بیبی قلم و کاغذ را در دستش گرفت و یکییکی روی برگهها نوشت...
عمو: البرز
زن عمو: نیسان!
بیبی چپچپ نگاهش کرد و سری تکان داد!
پسرعمو: لهراسب
عروس عمو: سوشیانت...
بیبی نگاهی به چهار نفرشان کرد و اسم انتخابی خودش را هم روی کاغذ نوشت...
یکی دو دقیقه بعد بیبی هر پنج کاغذ را مچاله کرد و دستش را به طرف من که خیره نگاهشان میکردم دراز کرد و گفت:
- بیا همش مث هـ دو چش نیگا نکن. توام یی کار مفیدی انجام بده، یکی از اینارو وردار.
به دست پر از چروک بیبی، عمو، زن عمو، عروس و پسرش و برگههای مچالهشدهی توی دست بیبی خیره شدم. نفسم را در سینه حبس کردم. چشمانم را بستم و یکی از برگهها را برداشتم...
بیبی کاغذ را از دستم قاپید و آن را جلوی بقیه باز کرد، نگاهی به آن انداخت و گل از گلش شکفت...
- موسی، موسی... اسم بچهرو میذاریم موسی! اینم کاغذُش...
عروس عمو زد زیر گریه...
- نه، توروخدا نه، آخه...
بی بی سگرمههایش رفت توی هم...
- نه و مرض. خَجلِت بکش دختر. قول دادیم هر اسمی رو برگه باشه همونو انتخاب کنیم.
بعد هم با اوقات تلخی گفت: اصلاً هرکاری دوس درین بکنین...
آن شب اسم موسی برای نوه عمو تصویب شد و خانواده عمو با دلخوری خانه بیبی را ترک کردند...
********
خانواده عمو که رفتند همانطور که ظرفهای میوه را جمع میکردم، نگاهم به کاغذهای مچاله روی زمین افتاد... آنها را برداشتم و تکتک اسمها را با دستخط کج و معوج بیبی خواندم!
موسی، موسی، موسی، موسی، موسی!!!
گلابتون