تعداد بازدید: ۱۷۸۷
کد خبر: ۳۵۳۶
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۹۶ - ۱۸:۴۰ - 2017 05 November

میه دارم گِل لغط می‌کنم؟!

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی نیشش تا بناگوش باز شد و هفته‌نامه نی‌ریزان فارس را گذاشت روی زمین...


- ننه! نوشته بالاخره حیدرعلی دَرُشه واز کرد!


- چیو بی‌بی؟ حیدرعلی کیه؟


- چیو دونه داغ... پَ تو ای روزنامه رو میگیری دسُت چه می‌کنی؟ ها؟والا منم با ای سواد دس و پا شِکسه‌ام می‌فهمم دره اینجا چه می‌گذره و تو نه!
ساکت نشستم که بی‌بی محکم زد به پهلویم...


- نکبت دَرَم با تو حرف می‌زنم که سَرُته مث بز انداختی پایین!


- بی‌بی جون خب چی بگم؟ وقتی نمی‌دونم کجا رو میگین چرا باید اظهارنظر کنم؟


- گلاب بری من ایطو لفظ‌قلم حرف نزن که می‌زنم نصفُت میکنما! خو دختر استلخو میگم نه! نوشته بالاخره واز شد...
سرم را دوباره انداختم پایین...


- اِه...  چه خوب!


خون به چهره بی‌بی دوید...


- چه خوب و مرض، چه خوب و درد بی‌درمون... خو دختر میه دارم گِل لغط می‌کنم که همش ها و نه می‌کنی؟ میه من تو ای خونه آدم نیسم که تو همش سرُت  تو گوشیته؟ حالا که ایطوره صب  پا میشی خبر مرگُت با من میای استلخ!


- چی می‌گی بی‌بی؟ شما که می‌دونین من از آب می‌ترسم و تا رنگ آب می‌بینم حالم بد میشه!


- اتفاقاً میخوام ببرمُت تا رنگ آب رو ببینی، حالُت بد شه بلکه سقط شدی، من راحت شدم ایشالاااااا...


بدون هیچ حرفی دوباره سرم را انداختم پایین که بی‌بی زیرلب شروع کرد به غر زن...
*******
فرداصبح بی‌بی ساک به دست گوشه دیوار ایستاده بود...


- سرُته بخوری که چقد پِل‌پِل می‌کنی دختر!  


- بی‌بی جون توروخدا از خیر این کار بگذر، والا یه چیزیم میشه میفتم رو دستون، فردا باید جواب پس بدینا...


- جواب کیو پس بدم؟ها؟ جواب کیو؟ ا

گه منظورُت ننه باباته که اونام اتفاقاً از خداشونه تو نباشی، نفس راحتی بکشن. ندیدی چن بار به ننت گفتم گلاب رو میگم بیاد خونه، گفت بی‌بی پیشُت بمونه ما که کاریش نداریم!!!

- مامان من گفت بی‌بی؟ 


- ها پَ کی گفت؟ همش مامانمُ مامانُم می‌کنی! 


چیزی نگفتم و سرم را انداختم پایین که بی‌بی گفت:


- باز مث مترسکِ سرِ جالیز ویسیده، خو دختر بریم نه!


همانطور که دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید راه افتادم پشت سر بی‌بی. از خدا پنهان نباشد، از شما چه پنهان از همان ٥-٤ سالگی که اِسی پسر عمه اقدس مرا هل داد و چهار دست و پا توی حوض خانه بی‌بی ‌افتادم، از هرچه آب و آب‌تنی و استخر و حوض بود وحشت داشتم. رنگ آب را که می‌دیدم ضربان قلبم ناخودآگاه بالا می‌رفت و تا مرز سکته پیش می‌رفتم... و حالا بی‌بی می‌خواست کاری را انجام دهد که سالها بود از آن هراس داشتم...


نرسیده به استخر دوباره افتادم به دست و پای بی‌بی... می‌دانستم اگر برسیم کار تمام است و بی‌بی تا نیتش را عملی نکند دست‌بردار نیست.


- بی‌بی جون...


- کوفت...


- بی‌بی ی‌ی...


- گوله برنو...


خو چرا نمی‌ذارین حرف بزنم بی‌بی؟


- خو بنال بینم چه مرگته؟


- میشه من نیام؟ بخدا هرچی فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌تونم بی‌بی...


- نه، نیشه. ور نزن که داریم می‌رسیم.
چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه وقتی با درِ بسته‌ی استخر مواجه شدم گل از گلم شکفت...
بی‌بی اما برعکس من اخمهایش رفت توی هم...


- ای خو تخته‌اس به اُمیدخدا! میه نگفتن افتتاح شده، قراره واز شه؟ یعنی گُذُشتن ما رِ سر کار؟!!! ناکام شن به حق علی که منِ پیرزنِ تا اینجا نکشن... یعنی.... مسئولین!!! یعنی....
نگاهش افتاد به چهره خندان من...


- گوله! زهرمار! دونه داغ! مرده‌شورتورو ببرن که از بس اِزبار رِختی ایطو شد!
نیشم را بستم و بی بی یکی دو دقیقه ‌ای فکر کرد.


- حالام طوری نی! گور بابای ای سی تومن! یه دربست بیگیر بیریم استلخ صابونات!!!
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها