ارتیباط با اجینَه در خانَهی دعانَویس
از وقتی در روزنامَهی نَیریزان فارس خواندم یَک دعانَویس با اجینَه در ایرتباط است، تلاش زیادی کردم تا آخر سر شماره تلیفنش را بی دست آوردم و بی او زنگ زدم.
از شما چَه پینهان، یَک چند مدتی است احساس مَیکونم رابطهی من و زولَیخا بی سردی گراییدَه و گرمای سابق را ندارد. مَیخواستم از او بَخواهم یَک دعایی چیزی نوشته کوند تا زولَیخا نیسبت بی من گرم شود.
یَک روز از سر کندَهکاری با لیباسهای پر از خاک و کولنگ بی دوش بی درِ خانه دعانَویس روان شدم تا برایم دعا نوشته کوند.
داخل خانَه شدم و در اتاق تنگ و تاریکش نشسته کردم.
ابتدا گفت: نام مادرت چیست؟
با عصبیت از جایم بلند شدم و گفته کردم: نام مادرم را مَیخواهی چَکار؟ مگر خودت خواهر مادر نداری؟
گفت: خاک بر سرت کونند. مَیخواهم حروف ابجد بَگیرم و برایت سر کتاب را باز کونم.
لایَ کَتابش را که پر از تصاویر جین و پری بود، باز کرد و گفت: در اینجا نوشته کرده یَک عمر است بی کندَهکاری مَیروی و زحمت زیادی کَشیدهای.
دیدم عجب راست مَیگوید. نَدانم از کجا این را فهمیده بود؟!
گفتم: خب، بقیهاش را بَگو.
گفت: یَک زنی هم داری که بی نظر مَیرسد از وضع زیندَگیاش راضی نیست و کندَهکاریات را دوست ندارد.
سپس وردی خواند و در اتاق تاریک با یَک نفر که من او را نمیدیدم، شروع کرد بی سخن گفتن.
وحشت مرا در بر گرفت. گفتم: با که سخن مَیگویی؟
- با حنطاس؛ او جینی من است.
- من که کسی را نَظاره نمیکونم.
- جلوی تو که ظاهر نَمیشود. فقط من او را مَیبینم.
- چَه شکلی است؟
- کمی بور است و قدش از ما کوتاهتر است. بی جای پا هم سم دارد.
سپس دعایی را که حنطاس بی او داده بود، نَوشته کرد و گفت: این را بریز توی غذا و بی خورد عیالت بده.
در راه برگشت بی خانه و سوار بر دوچرخَه، در فکر حنطاس و رابطه با جین بودم. وردی را که دعانَویس خوانده بود تا جین ظاهر شود، در ذهنم مانده بود.
بی خانَه که رسیدم، زولَیخا مثل هر شب تنهایی خوابیدَه بود و خانَه در سکوت کامل بی سر میبرد. شام نخورده بی اتاق رفتم و در را بستَه کردم. در تاریکی نشستَه کردم و گفتم این نَمیشود؛ من هم باید یَک جینی برای خودم داشتَه باشم تا بی او فرمان دهم.
ترسان و لرزان شروع کردم وردی را که دعانَویس خواندَه بود، خواندم و در حالی که چشمانم را بستَه بودم، بی انتیظار نشستم.
پیش خود گفته کردم اولین درخواستی که از حنطاس مَیکونم، یک ظرف پر از غذا باشد. زولَیخا که مدتی است برایم شام تهیه نمیکوند و تنها غذا مَیخورد.
در همین فکر بودم که چشمانم باز شد. در حالی که سرم پایین بود، ناگهان در تاریکی و روبرویم دو تا سم گوندهی زشت نَظاره کردم.
آب دهانم را قورت دادم. سرم را بی آرامی بالا آوردم و دو تا چَشمان سبز و موهای بور نَظاره کردم.
همانطور که دعانَویس گفتَه بود، بور بود و قدی کوتاه داشت. بی نهایت هم زشت و ترسناک بی نظر مَیآمد. اما در دستش یَک ظرف بود که از آن بوی خوشی بی مشام مَیرسید.
ناگهان قدمی بی سوی من برداشت و همزمان صَدای جیغ و داد من بی هوا رفت.
- جین، جین ..... بی دادم بَرسید، جین!
این را گفتَه کردم و از حال رفتم. بی هوش که آمدم، زولَیخا و بچیها را موشاهده کردم که بادم مَیزنند و آبی قندم مَیدهند. ظرف غذا هم کمی آن طرفتر بود.
با لوکنت زبان گفتم: جججینی من کوجا رفت؟ حَ حَ حَنطاس چَه شد؟
یَک مرتبه زولَیخا با همان بادبیزن بی صورتم زد و گفت: خاک بر سر بی لیاقتت، حالا من جین شدم؟ این قدر زشتم که مرا با جین اشتباه مَیگیری؟ مرا بَگو که امشب غذای مورد علاقهات را پخته بودم تا با تو آشتی کونم. حقت است با همان جین هممشرَب باشی...
در را محکم بی رویم بستَه کرد و گفت: با همان حنطاس بیمان...