بعدُشم میگن چرا مردم افسردگی دَرَن!
بیبی خوراکیها را گذاشت گوشه در...
- اینا چیه بیبی؟
- یه مشت خرت و پرت و تخمه و آجیل و پفک و فلاسک چایی و بوق و کلاه آوردم برا اونجا تا حوصلمون سر نره.
- بیبیجون داریم میریم سالن، سالن ورزشی، سینما نمیخوایم بریم که...
- میه من گفتم داریم میریم سینما؟ اصن میه نیریز سینما دره؟ هان؟ اصن نیریز گور دَره که کفن داشته باشه؟ شوما که میخین اونجا ویسین بازی کنین، مام بویه یه طوری به خودمون خوش بگذرونیم یا نه؟
- خیلخب بیبی. اصلاً هرکاری دوس دارین انجام بدین...
- یعنی میگی مش موسی رو هم دعوت کنم؟
- ای بابا... مش موسی دیگه برا چی بیبی؟
- خو ننه خودوت گفتی هر کاری دوس دری بکن نه... بعدُشم ای بدبخت تنها گوشه خونه اُفتیده، یه دعا خیریام میکنه...
- نمیشه بیبی جون. نمیشه. وقت سالنی که بچهها گرفتن خونوادگیه، مش موسی که جزء خونواده ما نیس. فردا هزار تا حرف و حدیث پشتش درمیاد.
بیبی سگرمههایش رفت توی هم. وسایل و پلاستیک تنقلاتش را برداشت و راه افتادیم سمت سالن...
*******
جایتان خالی... به سالن که رسیدیم همه اقوام دور هم جمع بودند. آن شب نه از قلیان خبری بود، نه گوشیهای تاق و جفت، نه سریالهای شبکههای آن ور آب... ما وسط سالن بازی میکردیم و عمه و زن عموها روی زیراندازی که آورده بودند نشسته بودند و گل میگفتند و گل میشنیدند. این وسط فقط بیبی بود که با اخمهایی توی هم، گوشه دیوار زانوهایش را بغل گرفته بود...
بچهها، بیبی را که با این حال دیدند دور و برش را گرفتند...
- بیبی اخماتو وا کن... بیبی سرتو بالا کن... بیبی یه نیگا به ما کن...
خلاصه آنقدر دور و برش خواندند و دست زدند که یخ بیبی باز شد و به عنوان یکی از بازیکنان اصلی وارد زمین مسابقه شد...
مادرم و زنعموها با دیدن بیبی وسط زمین بازی، پشت چشم نازک کردند و عمهها با دیدن او دست زدند و خواندند:
ماشالا ماشالا بهش بیگین/ ماشالا
صد قل هو لا بهش بیگین/ ماشالا
ماشالا به شوتاش/ ماشالا
ماشالا به پاساش/ ماشالا
ماشالا به تیمش/ به قوم و خویشش...
خلاصه... آن شب، به همه خیلی خوش گذشت. همانجا برای هفته بعد برنامهریزی کردیم و قرار و مدارها گذاشته شد اما...
*******
بیبی زنبیلش را گذاشت گوشه دیوار...
- ساعت چنده ننه؟
- ٦ و نیم بیبی. چطور؟
- قرار شد ساعت چن بریم؟
- کجا؟
- خونه آقاشجاع! خو سالنِ میگم نه، سالن ورزش!
- آهان، اون که کنسل شد بیبی.
- چیطو شد؟
- کنسل بیبی جان. یعنی تعطیله!
- بری چه؟
- نمیدونم بیبی جون!
- تو غلط کردی که نیدونی! دیه جویی مونده که تعطیل نشده باشه؟ اییَم شد مث سینما و استلخ و چرخسُواری و دسشویی؟ خو پَ بگن بریم یی گوشه سر بذریم بمیرم خو! بعدُشم میگن چرا مردم افسردگی دَرَن و شهرستانیا مهاجرت میکنن ایور اووَر... والا بقرآن قسم!
تا آمدم به آرامش دعوتش کنم محکم زد توی گوشم...
- به من نزدیک نشو نالهزده که داغ نامدن مشموسی هنوز رو دِلُمه!