تعداد بازدید: ۱۸۰۴
کد خبر: ۳۴۲۰
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۹۶ - ۲۲:۱۶ - 2017 08 October

قابلمه نذری عاشورا

ماجراهای تبعه موجاز

- آخخخخ ..... هنوز این فرق کله‌ام درد مَی‌کوند. خدا از خَیرشان نگوذرد.


- چَه شده نجیب؟ نَفرین چَه کسی را مَی‌کونی؟


- دیگر مَی‌خواستی چَه شود؟ بی جای نذری عاشورا کتک خوردم.


- چَه مَی‌گویی؟ چَه کسی تو را لت و کوب کرده؟


- بعد از ١٠ شب سینَه‌زنی، ظهر روز عاشورا بی تکیه‌خانه (حسینیه) روان شدم و پای سفره نشستَه کردم.


اما نَظاره کردم بی جای این که ایبتدا غذای سفره را تَوزیع کونند، از پشت پنجره آشپزخانَه قابلمه‌ها پر مَی‌شود.


ناگهان فکری بی ذهنم خَطور کرد که من هم یَک قابلمه بی دست بَگیرم و برای تو و بچه‌ها نیز غذا بَیاورم. اما صف آن چَنان از زن و مرد شلوغ بود که نمی‌شد بی جَلو روان شد.
قابلمه‌ها در هوا بود و صدای داد و بیداد مردمی که در صف هم را هل مَی‌دادند، یَک لحظه هم قطع نَمی‌شد.


دیدم این گونه کارم نمی‌شود. داد زدم بپایید آتش زوغال چادورتان را نسوزاند. این را که گفته کردم، همه بی کَنار رفتند و راهی بی سوی پنجره باز شد. من هم خودم را بی جَلو پرتاب نیمودم و ضریح، بیبخشید میلَه‌های پنجره را گَرفتم. همزمان جمعیت پشت سرم فیشار آورد و من بَین فیشار جمعیت و پنجره فولادی قفل شدم.


بی داخل که چَشم دوختم، نَظاره کردم نزدیک بی ٥٠ دیگ پَلو و ٢٥ دیگ خورشت روی آتش است و تنها ٢ دیگ را بی سفره و جمعیت سینَه‌زن ایختصاص داده‌اند.


همین طور در فکر این بودم که تکلیف ٤٨ دیگ باقیمانده چَه مَی‌شود که یَکی از قابلمه‌هایی که مردم در هوا تکان می‌دادند، بر سرم خورد و مرا بی خود آورد.


از شدت درد داد زدم بی من هم نذری بَدهید دیگر. این همه دیگ را برای چَه گوذاشته‌اید؟


ناگهان یَکی از اینهایی که پای دیگ بود و هیکل گونده و سَبیل پرپشتی داشت، بی سمت من آمد و قابلمه‌ام را بَگرفت. خوشحال شدم که داد و بیداد من اثر گوذاشته است. اما یَک مرتبه قابلمه‌ام را بی فرق سرم زد و گفت: «این همه مردم گیرشان نیامده. توی تبعه غَیر موجاز دیگر چَه مَی‌گویی؟ نذری بخورد توی سرت.»


همین طور که سرم چرخ (گیج) می‌رفت، از بَین جمعیت بی عقب برگشتم و پیش خود گفته کردم بی خیال قابلمه. بیهتر است بی سر سفره برگردم و نذری‌ام را آنجا بَخورم. اما همین که سر سفره رَسیدم، نَظاره کردم همه غذا خورده‌اند و دیگر چیزی تَوزیع نمی‌شود. این بود که دست از پا درازتر بی خانه برگشتم.


هِیییی ..... یادش بی خَیر زولَیخا. در وَلایت قوندوز که بودیم، روز عاشورا همَه را یَک شوربای (آبگوشت) چرب مَی‌دادند و زیاده برکت مَی‌کرد. نه کسی در صف مَی‌ایستاد و قابلمه بر فرق سر کسی مَی‌خورد و نه این همَه نعمت خدا حَیف و مَیل مَی‌شد.


اینها را که گفته کردم، زولَیخا اشک از گوشه چَشمانش سرازیر شد. گمان کردم دلش بی حالَ من سوختَه است؛ اما لچکش را که در آورد، با فرق کله بادکردَه او روبَرو شدم. بی گمانم جایَ قابلمه بود. .
نجیب


غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۲:۲۰ - ۱۳۹۶/۰۷/۲۰
0
0
ایمان قوی تو بلاد کفره
هنوز مال همو می خوریم؟
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها