به فریادُم برس که پکیدم!
- ووووووی... ووووی... ننه، چکار کنم؟ به فریادُم برس که پکیدم!
بیبی پیچ و تابی به خودش داد و گوشه دیوار نشست...
- چرا نشستی بیبی؟
- تا جون تو در بیاد... یعنی بویه برم پشت بلندگو جار بزنم؟ میگم نیتونم خودمو بیگیرم. یه فکری کن.
بیبی همانطور که اخمهایش توی هم بود، نگاهم کرد.
هنوز ده دقیقهای بیشتر از آمدنمان به خیابان نگذشته بود که بیبی، گلاب به رویتان، احساس کرد دست به آب دارد! مانده بودم چکار کنم!
- بیبی جون! پاشو بریم به دو سه تا از این پاساژا سر بزنیم شاید یکیشون دسشویی چیزی داشته باشن.
- دختر میگم من اصن نیتونم راه بیام... چیچی داری میگی تو؟
- وا! بیبی یه چیزی میگینا! باید بیاین تا یه جایی رو پیدا کنیم دیگه. میدونین که تو شهر دسشویی نیس.
بیبی غرولندکنان بلند شد و دنبالم راه افتاد.
به یکی از پاساژها که رسیدیم هرچه این طرف و آنطرف را نگاه کردیم چیزی ندیدیم. در آخر دلم را به دریا زدم و به یکی از فروشندگان آنجا که گوشی به دست جلوی مغازه ایستاده بود گفتم:
- ببخشید آقا اینجا سرویس بهداشتی داره؟
بیبی نگاهم کرد و محکم زد به پهلویم.
- سرویس چیه؟ میخوام برم مضطراب...
انگشتم را به نشانه سکوت روی دماغم زدم...
- سرویس بهداشتی همونه دیگه بیبی. شما آروم باشین.
فروشنده که همانطور من و بیبی را نگاه میکرد، سری تکان داد و گفت: نداره حاج خانوم، سرویس بهداشتی نداره...
بیبی سرخ شد و شروع کرد به داد و فریاد...
- یعنی چی نداره؟ ها؟ یعنی چی نداره؟ پس من باید چکار کنم؟ اصن خودتون که صب تا شب اینجایین چکار میکنین؟ ها؟
فروشنده استغفراللهی گفت و رفت توی مغازهاش...
با بیبی راه افتادیم به سمت یکی دیگر از پاساژها...
بیبی با سرعت خودش را به شخصی که به گفته فروشندگان نگهبان آنجا بود و کلید سرویس بهداشتی در خدمتش، رساند...
- آقا کلید سرویس بهداشتی رو مرحمت میکنید؟
- ببخشید شما؟
- چه رفطی داره آقا... میگم کلید اون وامونده رو بده حالم خوش نیس!
پیرمرد نگاهی به بیبی انداخت...
- نمیشه حاج خانوم، اونجا مخصوص بچههای پاساژه...
- یعنی چی؟ یعنی چی؟ میزنم لهت میکنم پیرمرد!
پانصد تومانی لهشدهای انداخت جلوی پیرمرد...
- بیا... اینم پولُش... بیگیر، اون کلید بیصاحابو بده به من پکیدم.
پیرمرد بدون این که نگاهی به بیبی بیندازد سوار موتورش شد و در یک چشم برهم زدن، ناپدید شد.
بیبی جیغش درآمد...
- ای خدا کنه ذلیل شی پیری. رو تخت مردهشور خونه بشورنت به حق پنج تن...
نگاهی به من کرد.
- اصلاً چرا من درم ناله نفرین ای میکنم؟ تقصیر ای خو نیس. بوگو گلی به جمال مسئولین؛ گلی به جمالشون که بری یَی دسشویی سادهام مردم بویه به کس و ناکس رو بزنن. بوگو بودجه دسشویی درست کردن ندرین، چار گوشه شهر چاله بکنین، چار تا کلوخم بذرین کنارُش تا ایطو مردم عاجز نشن... چیطو میتونین ٧٠ میلیون بدین پوشه و کاغذپاره، نیتونین یَی دسشویی دونه داغی درس کنین؟ داغ شین به حق علی...
هرچه سعی میکردم بیبی را آرام کنم نمیشد. بیبی جیغ میزد و رفته رفته مردم دور و برمان جمع شدند.
خلاصه خدا عمر دهد یکی از همسایهها که بیبی را به خانه برد و قضای حاجت کرد وگرنه خدا میداند با این اخلاق بیبی چه پیش میآمد...!!
گلابتون
خیلی خوب بود. 