پیدایش انسان از دیدگاه عمه خانم
سر شب بود و مثل همه شبها روی یکی از مبلهای سخنگوی خانه لم داده بودم! عیال مکرمه هم طبق معمول همیشه، در آشپزخانه مشغول بود و صدای قُلقُل کتری که یک قوری چینی سفید گل سرخی پر از چای چشم خروسی روی آن بود، به گوش میرسید! یک دفعه یاد دوران جوانی افتادم! دورانی که هنوز مجرد بودم و کله ام به قول عمه خانم، بوی قورمهسبزی میداد! یادش بخیر چه دورانی بود! همیشه مادر و خالههایم دخترهای خوب و اهل زندگی را زیر چشم میکردند و بعد از شور و مشورت با خانواده، با پدر و مادر و عمه خانم برای خواستگاری به خانهاشان میرفتیم! در این میان حرف فقط حرف عمه بود ولاغیر! اگر عمه خانم پسند نمیکرد هیچ بنیبشری جرئت نداشت حرفی بزند و اعتراضی کند و قضیه تمام شده و منتفی اعلام میشد!
به یاد خاطرهای از همان جریانات خواستگاری افتادم و بیاختیار نیشم تا بنا گوش باز شد! همسر مکرمه همان لحظه متوجه لبخند من شد و در حالی که از سر کنجکاوی و شک چشمهایش را تنگ کرده بود گفت: چیه؟ برای خودت میخندی؟ بگو تا ما هم بخندیم!
بیاختیار قهقهه بلندی زدم! با صورت سرخ شده از خنده ماجرا را برای خانم تعریف کردم:
یادم هست برای یکی از دخترهایی که خاله شوکت معرفی کرده بود، و گویا همسایه سابقشان بود، به خواستگاری رفتیم! من بودم و پدر و مادر و عمه خانم! بندگان خدا خانواده دختر خیلی تحویلمان گرفتند و پذیرایی کردند! چند دقیقهای نگذشته بود که پسر کوچک خانواده میزبان به عمه نزدیک شد و گفت: آدمها چهجوری بوجود اومدن؟! عمه خانم نگاهی به پسر کوچولو انداخت و گفت: خدا آدم و حوا را خلق کرد و آنها هم ما را به دنیا آوردند! پسرک با تعجب به عمه گفت: ولی پدرم میگه ما تکامل یافته میمونها هستیم!! عمه در حالی که کمی عصبی شده بود به پسرک گفت: پدرت در خصوص پیدایش خانواده خودش گفته. من دارم در مورد پیدایش خانواده خودمان صحبت میکنم!
پدر دختر مثل لبو سرخ شده بود ولی هیچ کس جرئت حرف زدن نداشت چون عمه با عصایش در جلسه حضور داشت! نمیدانم عمه یهویی از چی اون دختر و خانوادهاش خوشش نیامد که با ایماء و اشاره مخالفتش را با این وصلت به ما فهماند و با گفتن: ببخشید مزاحمتون شدیم... از جا بلند شد!
موقع خارج شدن از آنجا عمه هول شد و به پدر و مادر دختر گفت: ببخشید ما میریم یه دور دیگه میزنیم بر میگردیم!
خیلی به خودمان فشار آوردیم که جلوی میزبان نخندیم! ولی بعد از خروج از آنجا تا خانه از خنده ریسه رفتیم!
خاطرهام به اینجا که رسید متوجه صدای زنگ تلفن شدم! وقتی جواب دادم دیدم عمه خانم است! با خودم گفتم چه حلالزاده است! عمه در حالی که نه سلام کرد و نه علیکی، با حالتی طلبکارانه گفت: من برای گواهینامه رانندگیام آدرس اداره شما را دادهام! شاید پستچی بیاد دم در یه وقت خونه نباشم !!!
با تعجب پرسیدم: عمه جان! چه موقع امتحان گواهینامه رانندگی دادیی و چه موقع قبول شدیی که ما خبر دار نشدیم؟!
عمه جواب داد: امروز امتحان دادم ولی نمیدونم قبول شدم یا نه!
با تعجب گفتم: چطور متوجه نشدید که قبول شدید یا نه؟!
عمه گفت: با ماشین آزمون زدم توی دیوار! باید منتظر بشم افسره از بیمارستان مرخص بشه بپرسم قبول شدم یا نه!!!
قربانتان غریب آشنا