بچه بیصاحاب همینه دیه!!
بیبی به نذریهای توی دستش نگاهی انداخت و همانطور که چشم و ابرو میآمد گفت:
- من فک کردم کبابی، مرغی میدن، وگرنه نیرفتیم.
به او نگاهی انداختم.
- بیبیجون حالا چرا از تو خیابون میای؟ خطر دارهها. بیا تو پیادهرو.
بیبی نگاهم کرد.
- دلُم خواسه! اصلاً کی جرأت داره بزنه قدِ...
اما هنوز حرفش تمام نشده بود که یکهو پهن شد کف خیابان. همه چیز در یک چشمبرهمزدن اتفاق افتاد. بیبی مینالید و پسر موتورسواری که بیبی را زیر گرفته بود با رنگ و رویی پریده از کف خیابان بلند شد و خیره بیبی را نگاه کرد. بیچاره ١٥-١٤ سال بیشتر نداشت و به تتهپته افتاده بود. به چند ثانیه نکشید که دور و برمان شلوغ شد. یکی دو نفری بیبی را بلند کردند و نشاندند گوشه دیوار. بیبی که انگار چیزیاش نشده بود، نگاهی به سرتاپای پسر انداخت، چشمانش را بست و دهانش را باز کرد:
- اصلن مردم ای دوره و زمونه قووووت شعور ندرن؛ آخه بزغاله! خودت شعور ندری، بزرگترُتم نفهمه که موتور داده دس بچه اقدی؟ آخه بیعقلی تا چه حد؟ من یک پدری از تو دربیارم که اون سرش ناپیدا...
به بیبی نگاهی انداختم.
- بیبیجون! حالا که اتفاقی نیفتاده. بیچاره خودش داره همینطوری سکته میکنه، بذارین بره...
بی بی چپچپ نگاهم کرد.
- تو باز فکُّت بیخودی باز شد؟ باز زِِر زیادی زدی؟ بذارم بره؟ آخه نفهم! من الان بدنُم گرمه، فردا اگه چیزیم شد، چلاق شدم، تو میخی پول دوا دکتر منِ بیدی؟
و باز رو کرد به آن پسر...
- حالا من هیچی، اگه خودوت ناخونُت زخم شده بود فردا صد تا صاحاب پیدا میکردی یا نه؟ میدونی چیه؟ از دسِ تو سوزُُم نگرفته، از دسِ او خدازدهای سوزُُم گرفته که موتور داده دسِّ توئه کرهبز! محاله بذارم بیری... بویه زنگ بزنی بزرگترُت بیاد تا من تکلیفُمِ با خودوش روشن کنم!
پسر نگاهی ملتمسانه به بیبی انداخت...
- حاج خانوم توروخدا...
بیبی دست لرزانش را بالا برد و آنچنان محکم توی گوش پسر زد که برق از سرش پرید...
- خدا بزنه تو سَرُت... زنگ میزنی یا زنگ بزنم پلیس؟؟؟
پسر همانطور که سعی میکرد به گریه نیفتد، گوشیاش را در دستش گرفت و کمی آنطرفتر مشغول صحبت شد...
طی این چند دقیقه یکی دو تا از آشنایان از راه رسیدند و بیبی با آب و تاب فراوان ماجرا را برایشان توضیح داد... همانطور آنجا ایستاده بودیم که ناگهان سرو کله مشموسی از دور پیدا شد و تا چشمش به ما افتاد پا تند کرد...
بیبی که انگار دنیا را به او داده بودند، تا چشمش به مشموسی افتاد، به هیچکس اجازه حرفزدن نداد و با ژستی متفکرانه شروع کرد به تعریف ماجرا...
- میبینی مشموسی؟ میبینی چه آدمای بینزاکتی پیدا میشن؟ بچه بیصاحاب همینه دیه. بلانسبت شوما هر غلطی دلُش خواس میکنه! حالا بوگو خودوت عقل نداشتی، بزرگترُتم عقل نداشت که موتور نده دسِّ تو؟ من هیچی، اگه خودوش سقَط شده بود کی میخواس جواب بده؟
مشموسی نیمنگاهی به آن پسر کرد و خندید.
- باید ببخشی بیبی. ای فرهاد نوه منه... به جون شما نباشه، به جون خودش، ده بار گفتم موتور منو نبر بیرون به یکی میزنی، گوش نداد. کلی التماس کرد که تا سر کوچه بیشتر نمیرم. شما راس میگی، خطا از من بوده، باید ببخشی بیبی.
بیبی برای چند دقیقه بدون هیچ حرفی همانطور گیج و منگ به مشموسی و فرهاد و موتور و من خیره شد... آب دهانش را قورت داد و محکم زد توی صورتش!
- وووووی روم سیا، وووووی تُف تو روم! چیطو من موتور شوما رو نشناختم؟ گفتم چقد ای طِلف زبون بسه قیافش مث یکی هسا! نگو نوه شوما بوده. حالا بیاین بریم خونه یَی اُوْ خُنکی چیزی بخورین. بخدا ایطو نیشه!
دست پسر را گرفت...
- ننه، عزیزوم طوریت نیس؟ چیزیت نشده که؟
کنارم که آمد، نگاهی به من کرد، دستش را بالا برد و محکم زد توی گوش من!
- همش تقصیر ای چیش سفیده؛ صد دفعه گفتم دختر! حالا کاریه که شده، نبویه دنبالشو بیاریم، ولی میه قبول کرد؟!!!
گلابتون