طلبکار بزرگ...!!!
دیروز عصر برای خرید به خیابان رفته بودم. هنگام برگشت مسیرم را به سمت خانه پدرم کج کردم تا دور از چشم عیال سری به پدر و مادر بزنم! خیلی دلم برای آنها تنگ شده بود! هنوز مثل همه بچههایی که ازدواج میکنند و از خانه پدری میروند و برای خودشان زندگی مستقل دارند، کلید خانه پدرم را دارم!
وقتی پشت در خانه رسیدم، مثل همیشه کلید را روی قفل خانه انداختم و وارد شدم! به محض این که در باز شد کاغذی از لای در به داخل خانه افتاد! کاغذ را که برداشتم متوجه شدم که قبض آب است با یک مبلغ درشت!
ناگهان متوجه شدم پدرم کنار حوض خانه نشسته و مادرم در حالی که یک بشقاب بزرگ از میوههای گوناگون را پوست کنده و قاچ زده کنارش نشسته. چون پدرم دستش بند گلدانهای شمعدانی لب حوض بود، مادرم داشت میوهها را در دهان پدرم میگذاشت! راسیتش کمی جا خوردم! سرفهای زدم و سلام کردم!
مادرم خوشحال شد و سریع دستش را عقب کشید و بشقاب بزرگ میوه را زمین گذاشت و با صدای بلند گفت: پسرم خوش آمدی! و به استقبالم آمد.
به پدرم سلام کردم و قبض را دستش دادم و گفتم:پدر جان! چرا این اینقدر مبلغ قبض زیاده؟!!!
پدرم گفت: از بس اون گوشی لامصّبت توی شارژه!!!
گفتم: باباجان قبض آبه!!! بعدشم من که با شما زندگی نمیکنم آخه!!!
گفت: اصلاً غلط میکنی کلید میندازی روی در!!! هر کدومتون هر دفعه بخواید کلید بندازید روی در و یه لیوان آب بخورید خودش میشه ماهی یه استخر آب!!!
مادرم در حالی که پشت سر بابام بالا و پایین میپرید و بال بال میزد، با اشاره دست و ابرو من را دعوت کرد که روی تخت خانه بنشینم!
وقتی نشستم روی تخت چوبی کنار حیاط پهلوی مادرم، یاد روزهای مجردی افتادم که با پدر و مادرم زندگی میکردم.
من نمیدانم این پدرها مشکلشان در تابستان با کولر و در زمستان با بخاری چه بود!
توی اوج خواب بعد از ظهر گرمای تابستان یک دفعه خانه تبدیل میشد به یک کوره آجرپزی! بعد که همه اهل خانه عصبی و دیوانهوار از خواب خوش بالاجبار بیدار میشدیم و دنبال علت گرمای خانه میگشتیم، میدیدیم پدرمان داشته از جلوی کلیدهای کولر رد میشده با خودش گفته: حالا که تا اینجا آمدهام، بگذار کولر را خاموش کنم!
یادم میآید در مهر و آبان که هوا خنک بود و نه کولر روشن بود و نه بخاری، پدرم نمیدانست دقیقاً باید توی خانه چکار کند!!! هی الکی راه میرفت و بالای سر من که میرسید میگفت: بدم میاد از خودت و این گوشیت!!!
قربانتان غریب آشنا