هماکنون نجیب .... در حال کندَهکاری!!!
پیدرم در آمد از زمانی که زولَیخا هم با این موبایل و شبکَههای میجازی آشینا شد.
*****
- نجیب، مَیخواهم برای تو یَک کانال تیلیگرام راه بیَندازم.
- برای من؟ چَرا؟
- هر شخصیتی در این وَلایت برای خود یَک کانال تیلیگرام و اینیستاگرام راه انداخته و کارهای خود را مونتشر مَیکوند. دوست مَیدارم شوهر من هم کانال داشته باشد. قول مَیدهم یَک ماهه تعداد اعضای آن را بی ٣ هیزار تن بَرسانم.
خولاصَه، هر چه گفتَه کردم مگر من چَکار مَیکونم که برای مردم جالب باشد و چَه شخصیت مهمی هستم، فایدَهای نداشت.
*****
فردای آن روز که برای رفتن بی سر کار سوار دوچَرخهام مَیشدم، نَظاره کردم زولَیخا موبایل بی دست دارد از من عکس مَیگیرد.
گفتم: «چرا عکس گرفته مَیکونی؟» اما زولَیخا سؤالم را بی پاسخ گوذاشت.
شب که از کندَهکاری بی خانَه برگشتم، از شیدت خستَگی بیدون خوردن نان سرم را گوذاشتم و بی خوابی عمیق فرو رفتم. نَدانم چقدر خوابیدم؛ اما ناگهان از صدای ترمز یکی دو ماشین در خیابان از خواب پریدم. همزمان صَدای داد و فریاد و تهدید بی گوش میرسید.
بی سر کوچه روان شودم و یَک موتِر (اتومبیل) پولیس را نَظاره کردم که یَک موتِر مملو از هم وَلایتیهای مرا گَرفته و مَیخواهد با خود ببرد. از ترس این که باز هم مرا بی اشتباه بی جای تبعَه غَیر موجاز بَگیرند، خواستم بی درون خانه برگردم که یَکی از پولیسها پسی گردنَ مرا بَگرفت و خواست بی درون موتِر پولیس بیندازد. در حالَ موذاکره برای ثابت کردن موجازیت خود بودم که زولَیخا موبایل بی دست آمد و باز هم عکس مرا بَگرفت.
خلاصَه بی شدت عصبانی شدم. باتوم پولیس را از دستش بیرون آوردم و خواستم با آن زولَیخا را بزنم که بی درون خانه گریخت.
*****
فردای آن روز با زولَیخا بی خرید رفتم. در خیابان پیسربچهای را نَظاره کردم که بیتی (ناس) مَیفروخت. در حال خرید بیتی، دستی سر و روی پیسر کَشیدم و او را نوازش کردم.
اما همین که خواستم او را ماچ کونم، زولَیخا با گوشی موبایلش سوراغ من آمد و با هیجان گفت: «نظارَه کون نجیب، همه کارهای تو را روی کانالَ ایختصاصیات مونتشر مَیکونم.»
چَشمم که بی صفحه گوشی زولَیخا افتاد، بیتی زیر زبانم خشک شد.
چشمیتان روز بد نبیند. عکسهای خودم را در کانالی بی نام «نجیب دَیلی» موشاهده کردم. زیر یَکی از عکسها نَوشته بود: همینک نجیب در حال رفتن بی کندَهکاری. زیر یَکی دیگر نَوشته بود: هماکنون نجیب بی منزل بازگشت. هماکنون نجیب در حال موذاکره با پولیس. نجیب در حال نوازش کودکی دستفروش و...
اینها بی کَنار، نَظاره کردم عکسهایم نزدیک بی ٥ هزار نفر بازدید کوننده دارد. بی نظرم مردم از ظاهر، سر و صورت و لیباسهای خاصم فکر کرده بودند یَک شخصیت خاصی هستم و باید همه اعمالم را زیر نظر بَگیرند. چَرا که عکس من را در حال کندَهکاری نیز دیدَه بودند و احتمالاً فکر کردهاند دارم پروجَهای چیزی را کولنگ زنی مَیکونم.
خولاصَه، چهارشنبه بی جلسهای خَیلی خَیلی شلوغ دعوت شدم تا از تجربههایم در مورد انواع روشهای کندَهکاری سخن بَگویم. اما همین که خواستم از موتِر (اتومبیل) اختیصاصیام پیادَه شوم، یَک نانجیبی با صَدای وحشتناکی حمله اینتحاری کرد و من از خواب پریدم. چَشمم را که باز کردم، زولَیخا را نَظاره کردم که پشتش بی من است و صدای خر و پوفش اتاق خواب را بی لرزَه در آورده است.
نجیب