رک گویی مادربزرگ!!!
با مادربزرگم توی سالن انتظار فرودگاه نشسته و منتظر بودیم تا ساعت پروازمان برسد.
مادربزرگ از آن بیبیهای حاضرجواب و رکگو است که به قول عروسهایش زبان او به هزارتا نیش مار غاشیه میگه: «زکی»!!! البته این مادربزرگ بنده خیلی هم ثروتمند و اقتصادی است!
احساس کردم مادربزرگ حالش کمی خوب نیست و قرار ندارد! هی زیرلبی غرغر می کرد و با خودش حرف می زد و سر تکان میداد!
راسیتش جرأت نکردم چیزی بپرسم!
کم کم خودش زبان باز کرد و گفت: ننه! چقدر این جوونها بی چشم و رو شدن! چقدر بیحیا و چشمسفید شدن! اصلاً کوچکتری بزرگتری سرشون نمیشه! اصلاً حرمت گذاشتن به بزرگترها حالیشون نیست! تف بیاد به این روزگار ننه!!!
من باز هم نه جرأت میکردم یک کلمه سؤال کنم و نه حتی یک اظهارنظر کوچولو! فقط مثل ماست نگاه میکردم!
مادربزرگ ادامه داد: ننه من پام لب گوره! به پسرا و دخترام پیغام دادم جمع بشن خونه من تا وصیت و نصیحتشون کنم و حلالیت بطلبم!
من گفتم: چه کار خوب و پسندیدهای کردی مادربزرگ! بالاخره شاید کسی از آدم دلخوری داشته باشه و دونسته و ندونسته از طرف ما رنجشی به اون رسیده باشه! خوش به سعادتتون که با طلب بخشش از اطرافیان، ان شاء الله، بعد از ١٢٠ سال راحت تو قبر آروم میگیرین!!!
مادربزرگ نگاهی به من انداخت و در حالی که به نظر میرسید از پر حرفی من خوشش نیامده ادامه داد: هاااا ننه!!! جونم برات بگه، وقتی بچهها و نوهها جمع شدن بهشون گفتم:
اگه کسی از من رنجیده یا ناراحتش کردم حتماً غلط زیادی کرده!!! خودتون فکر کنین ببینین چه غلط و اشتباهی کردین!
من که داشتم از نحوه حلالیت طلبیدن مادر بزرگ شاخ در میآوردم جرأت نمیکردم کلمهای از حرفهای او را تأیید یا رد کنم!
مادر بزرگ در حالی که با یک قیافه حق به جانب سرش را تکان میداد گفت: آههه!! ای داد و بیداد از دست این جوانها! حلالیت حالیشون نیست که مادر! کاشکی یکیشون یه کلمه حرف زده بود! همشون مث ماست نگام کردن!
مادربزرگ مکثی کرد و ادامه داد: ها داشتم میگفتم؛ جلوی همشون وصیت کردم و مکتوب کردم و اعلام کردم که مفاد وصیتنامه بسته به اخلاق و رفتار و رسیدگی اونها به من هر لحظه تغییر میکنه!!!
همین جور که مادر بزرگ رکگوی من داشت از محاسن و اخلاقیاتش حرف میزد، شماره پرواز ما را اعلام کردند و با مادربزرگ وارد هواپیما شدیم و روی صندلی نشستیم!
مادربزرگ ذوق کرده بود و داشت دائم به اطرافش نگاه میکرد.
یکی از مهمانداران هواپیما که به نظر میآمد از مادربزرگ خوشش آمده، به سمت ما آمد و خوشآمدی گفت و از مادربزرگم پرسید: مادرجان! به نظر میرسه محیط هواپیما براتون جالب باشه!
مادربزرگ که مشخص بود از مدل صحبت مهماندار خوشش نیامده، نگاهی از پایین تا بالای دختر جوان و بیچاره انداخت و گفت: نه! همه چی برام بی معنیه!
مهماندار که از نحوه جواب دادن مادربزرگ گیج شده بود خنده زورکی کرد و گفت: متوجه منظورتون نمیشم!!
مادر بزرگ جواب داد: مثلاً الان تو با این همه سواد و قر و فرت رو به هیچ حساب میکنم!!!
بعد یک سوکولی به من زد و از من خواست از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کنم!!!
تا آخر پرواز هیچ کس آن مهماندار هواپیما را ندید! فکر کنم با چتر نجات پریده بود پایین!!!
قربانتان غریب آشنا