مشتاقان (میز) خدمت
هفته پیش شَنیده کردم قرار است اربابان ادارات این وُلسوالی بی نمازجمعه روان شوند و یَک ساعتی قبل از اذان بر سر میزی بَنشینند و بی موراجعه کوننده یا بی قول اینها ارباب روجوع خدمت کونند.
پیش خود گفته کردم من هم بی آنجا روان شوم تا شاید بَتوانم موشکلات خود را بَگویم و از کندَهکاری نَجات پَیدا کونم.
کمی زودتر و با عجلَه بی آنجا روان شدم تا برای خود در صف موراجعَه کونندگان جایی بَگیرم. اما با کمال تعجب نَظاره کردم همه اربابان مَثال یَک جاده یَک طرفه نشستهاند و هیچ ارباب روجوعی بیآنها محل نمیگوذارد. پیش خود گفته کردم شاید هنوز شروع نشده یا این که بَلیطی است. اما هر چه اینتظار کَشیدم هیچ کس نیامد.
اربابان هم بی نظر میرسید از این وضعیت ناراضی نیستند؛ با هم میگفتند و میخندیدند و آنهایی هم که پشت میز خود بودند، با موبایل بازی میکردند. خولاصه پشت صحنه شلوغ بود و جلوی صحنه کسی حضور نداشت.
یَکی از اربابان که حوصلهاش سر رفته بود، بی خادم خود گفت بی سمت مردم روان شو و یَک ارباب روجوع برای من فراهم کون تا با او عکس بَگیرم.
او هم رفت و از بَین جمعیت زیر پهلوی یَک پیرمرد قامت خمیده را گرفت، او را بی زحمت بی آنجا آورد و روی صندلی جلوی ارباب نیشاند.
ارباب گفت پدرجان بَگو ببینم موشکلت چیست؟ برایت چَکار کونم؟
گفت: نَدانم. من ٩٢ سال سن دارم و رنج بسیار میکشم. یا کاری کنید راحت شوم و بَمیرم یا این که مرا جوان کونید.
هنوز سخن این یَکی تمام نشدَه بود که یَک پیرمردی جوانتر آمد و فریاد زد: چَرا اینجا میز گوذاشتید؟ اینجا جای من است. هر جمعه عادت دارم اینجا پشت این سَتون نشستَه میکونم.
هر چه به او گفتند خب کمی آن طرفتر نشستَه کون، فایدهای نداشت. خولاصَه، همانجا تا وقت اذان ایستادَه کرد تا میز خدمت را بردارند و جای همیشگی خود بَنشیند.
نزد خود گفته کردم من هم بَروم سراغَ ارباب این وُلسوالی و مشکل خود را بَگویم. اما هر چه نَظاره کردم، او را ندیدم. رئیس پولیس و رئیس عدلیه هم نبودند.
ناگهان برقی بی چَشمانم زد و بی فکرم خَطور کرد من هم بی پشت صحنه و میان اربابان رفتَه کونم. ترسان و لرزان بی آن طرف میز رفتم و میان آنها قدم زدم. عجب حال خوشی داشت.
کاش من هم میتوانستم بی جای ارباب، ارباب روجوع داشته باشم. دَر همین اندیشه بودم که تنهام بی تنه یَکی از اربابان گیر کرد. سرم را که بالا بردم، رئیس شفاخانَه را دیده کردم که با حال تعجب مرا نَظاره میکوند. هول شدم و گفتم: من یَک ارباب روجوعم؛ مدتی است زانویم در اثر کندَهکاری درد میکوند. چَکار کونم؟
نگاهی بی سر تا از پای من انداخت و گفت: ای نانجیب، تو تبعه غَیر موجازی؟
گفتم: نه والا، هم نَجیبم و هم موجازم.
اما ناگهان بی سرعت دستانم را بَگرفت، صَدای پولیس زد و گفت: زود بیایید این تبعه غَیر موجاز را بَگیرید، مشکوک است، شاید عامل اینتَحاری باشد تا همه اربابان را یَکجا مونفجر کوند.
این شد که مرا بَگرفتند و هر چه داد زدم رهایم کونید، رئیس پولیستان مرا میشناسد و اربابم بوده است؛ اما فایدهای نداشت.
آخر هم همینطور که کیشاکش مرا میبردند، با عصبیت گفتم: اصلاً من عامل اینتحاری هستم؛ فکر میکونید اگر همهاتان را یَکجا مونفجیر کونند چَه اتفاقی میافتد؟ یَکی دیگر جای شما پشت میز خدمت مینَشیند و ارباب رجوعی که موقابلتان نمینَشیند و امیدی بی خدمت ندارد.
نجیب
