تعداد بازدید: ۱۵۶۱
کد خبر: ۳۱۸۳
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۰:۵۲ - 2017 03 September

کوچه ما و بحران بین‌الشهردارین!!!

زبونُم لال، زبونُم لال

صدای کامیونها و بولدوزر و غلطک شهرداری اگر چه در کوچه باریک و قدیمی ما گوش خراش بود، ولی برای همه ما که در تابستان خاک تنفس می‌کردیم و در زمستان گل لگد می‌نمودیم، از نوای آسمانی داوود گوش‌نوازتر و از بال شاپرکها سبک‌تر و خوش‌نواتر بود!!!


بولدوزرها کوچه را هموار کردند و کامیونها شن ریختند و غلطکها کوبیدند! ماشینهای قیرپاش کوچه را مثل تابلوی کوبیسم با قیر داغ خط و پیتی کردند و رفتند! اما تیر خلاص شلیک نشد و کامیونهای آسفالت نیامدند! 


الان مدتها است که حیاط و راهروهای خانه‌های ما پر است از رد پاهای سیاه و جور واجور و کوچک و بزرگ و زنانه و مردانه و بچه‌گانه و خلاصه برای خودش شده یک اثر هنری! 


هی رفتیم و هی آمدیم! اما هیچ افاقه نکرد!


بله! ما به بحران بین‌الشهردارین مبتلا شده بودیم! با خودم گفتم به سراغ غریب آشنا بروم بلکه بتواند مشکلم را حل کند!


غریب آشنا گفت: والله اینگونه پروژه‌های عمرانی و تحقیقاتی کار بنده نیست! بیشتر عیال جنت‌مکان بنده در کار تحقیقات و پیگیری مطالبات مردم هستند! به دفتر عیال محترمه‌ی غریب آشنا در طبقه فوقاتی منزلشان رفتم! مشکلم را که گفتم چشمهای ریز شده‌اش را از مانیتور لپ‌تاپ گرفت و نگاهی به من انداخت و گفت: بنده گرفتار یک کار تحقیقاتی در خصوص اصطلاح عامیانه «شده‌ام مثل سگ حسن حیدر!» هستم و فعلاً فرصت ندارم!


با تعجب گفتم: این که نیاز به تحقیق ندارد! من خودم الان در همین شرایط هستم و شده‌ام مثل سگ حسن حیدر!


با اخم نگاهی کرد و گفت: تو ممکن است الان شده باشی مثل سگ حسن حیدر، ولی من دارم در خصوص حیدر و سگش تحقیق می‌کنم!  این که حسن حیدر که بوده؟! سگش از چه نژادی بوده؟! چرا مرتب در حال رفت و آمد از اینجا به اونجا و از این کوچه به آن کوچه بوده؟! چرا مردم در مواقعی که بین چند اداره و ارگان هی در رفت و آمد هستند و نتیجه نمی‌گیرند نسبتِ «شده‌ام مثل سگ حسن حیدر» را به خودشان می‌دهند؟!!! اینها موضوعات تحقیق بنده است جان خواهر!!!


ناامیدانه از همسر مکرمه جنت‌مکان غریب آشنا خداحافظی کردم! وقتی به طبقه پایین رسیدم، غریب آشنا را در حال صحبت با یک پیرزن دیدم! سریع شناختمش! پیرزن ته کوچه خودمان بود که او را شهلا خانم صدا می‌زنیم!


خوشحال شدم و نشستم! با خودم گفتم لابد پیرزن بینوا برای پیگیری مشکل کوچه نیمه تمام خودمان آمده!


شهلا خانم در حالی که گره چهارقدش را سفت می‌کرد و همزمان موهایش را به پشت گوشهایش هل می‌داد شروع به صحبت کرد و گفت: من توی یک گروه مجازی خانوادگی عضو بودم!

دیروز مدیر گروه پیام گذاشت:


خدا هدیه‌ای به آدم داد


و مهر حوّا را به دل او انداخت


باید آسمان را آذین می‌بست


ستاره‌ها را برق می‌انداخت


خدا لبخند زد


تنهایی فقط زیبنده خودش بود!


در جشن پیوند آسمانیمان، همه فرشته‌ها دعوت دارند شماها هم بیایید!


زمان: پنج‌شنبه


از ساعت ٨ تا پاسی از شب


به صرف شيرينی و شادی!


شهلا خانم در حالی که با چند سرفه پی در پی سینه‌اش را صاف می‌کرد گفت: من چند سؤال در خصوص همین پیام در گروه پرسیدم و مدیر حذفم کرد!


اول پرسیدم: خب وقتی همه فرشته‌ها دعوت دارند الان ما به عنوان چه موجودی دعوت شده‌ایم؟!!! آیا ما هم فرشته‌ایم؟!


دوم این که: ما باید جلوی اون فرشته‌ها چه بپوشیم؟!


غریب آشنا نگاهی به شهلا خانم کرد و گفت: آیا در آن گروه عروس خانم هم عضو هستند؟!


شهلا خانم گفت: آری!!!


غریب آشنا سرش را تکان داد و با جمله‌ی «ای داد و بیداد» جواب داد:


اون فرشته‌ها فک و فامیل عروس خانم هستند! شما با این سؤالاتتان آن فرشته‌ها را دست انداخته‌اید! احتمالاً علاوه بر حذف از آن گروه مجازی خانوادگی، از جشن عروسی هم حذف خواهید شد!!!


بعد غریب آشنا نگاهی به من انداخت و گفت: مقداری تینر یا بنزین تهیه کنید و چند لباس کهنه را در آن آغشته کرده و روی موزاییک‌های حیاط و سرامیکهای راهروهای خانه‌اتان بکشید؛ مشکل کوچه و بحران بین‌الشهردارین حل می‌شود!


یک همشهری دوستدار غریب آشنا

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها