مقفودیت بیبی!!
نفسم داشت میبُرید. بیبی همه خریدهایش را که بلانسبت شما، زور یک خر میخواست، بارَم کرده بود.
- ضعیفه خَجِلت نیکشه... تو ٧٠ سالگی رفته موهاشو فر کرده، بوگو خدا بزنه تو سَرُت، تو یَی پات لبِ گوره، تو رو بچههات خَجِلت نکشیدی؟ بوگو....
اشکم داشت در میآمد. بیتوجه به حرفهای بیبی پا تند کردم تا زودتر برسیم خانه، اما هنوز چند متری بیشتر نرفته بودم که دیدم صدای بیبی قطع شد...
صورتم را که برگرداندم دیدم بیبی نیست. صدایش زدم اما انگار واقعاً نبود. خرت و پرتها را گذاشتم زمین و این کوچه و آن کوچه را گشتم اما انگار بیبی آب شده و رفته بود توی زمین! هول برم داشت. یعنی بیبی کجا رفته بود؟ نیم ساعتی همانجا ماندم اما بیفایده بود... وسایل را برداشتم و راهم را به سوی خانه کج کردم. دلشوره داشتم. اگر بیبی پیدا نمیشد چه خاکی توی سرم میریختم؟
*********
آن روز وقتی تا عصر خبری از بیبی نشد، پدر و مادرم را خبر کردم. به شب نکشیده همه قوم و خویشها ریختند توی خانه بیبی... هرکس چیزی میگفت:
- نکنه دزدیده باشنش! / شاید رفته شمال! / گمونم دود شده رفته هوا، آخه بیبی اهل جادوجنبل بود!
مهمتر از همه اما کنایههای زن عمو بود...
- نکنه پیرزن رفته پیش مشموسی؟!!
فرداصبح شد. کمکم همه داشتند به فکر تقسیم ارث و میراث میافتادند و داشتهها و نداشتههای بیبی را چرتکه میانداختند که زنگ در را زدند.
در را که باز کردم دهانم باز ماند. بیبی با سر و کله باندپیچیشده، درحالی که فقط دو تا چشمش معلوم بود ایستاده بود پشت در...
- شمایی بیبی؟ کجا بودی؟
- نع، روح عمته! خدا بزنه تو سرُت، تو نگفتی بیبی چی شد؟ چی نشد؟ کجا رفت؟
عصایش را گذاشت روی سینهام - برو کنار...
پشت سر بیبی راه افتادم و دوتایی رفتیم تو...
توی خانه صدای داد و فریاد میآمد. بچههای بیبی سر ارث و میراث افتاده بودند به جان هم و سر و صدایشان بلند بود. بیبی با هیکل یکدست باندپیچی، در چارچوب در ایستاد و خیره شد به آنها...
- یعنی خاک دو عالم تو سرتون... من مقفود شدم، شوما درین سرِ مال و منالم جَر میکنین؟ پیش خودُم گفتم الان ای نالهزدهها خودشونه کشتن! پاشین گم شین از جلوی چشام، میخوام تنها باشم...
نیم ساعت بعد خانه خالی شد و من ماندم و بیبی...
- نمیخواین بگین کجا بودین بیبی؟
- تو قبر تو! تو چاله اداره بووووووووق! کور بودی تو چاله به اون بزرگی رو نگشتی؟ خدا به مش موسی رحم کرد که زنده موندم!
- به مش موسی چه ربطی داره بیبی؟
- زر زیادی نزن. بیا کمک کن، لباسامو بپوشم.
- یعنی الان لباس تنتون نیس بیبی؟ خاک عالم، اصلاً معلوم نیسا! نمیخواین بگین کجا میخواین برین؟
- میخوام برم شکایت، اگر من تا یکی دو روز آینده همه چالهچولههای شهر رو پر نکردم، بلقیس نیسم!
گلابتون