تعداد بازدید: ۱۳۶۶
کد خبر: ۳۱۳۲
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۳ - 2017 26 August

یعنی میشه گلاب؟

ماجراهای من و بی‌بی

- یعنی میشه گلاب؟


- چی بی‌بی؟


- اینکه منم یه روز شهردار شم؟ یعنی یه همچین روزی میرسه ننه؟ میدونی؟ من از همون بچگیام، از همون وقتی که می‌رفتم مکتب، وقتی ملا می‌پرسید دوست دارین تو آینده چه کاره بیشین می‌گفتم، شهردار!


- بی‌بی جان! تا اونجایی که من می‌دونم شما حتی چهار روزم نرفتین مکتب، بعدشم ٩٠ سال پیش کجا تو نی‌ریز شهرداری بوده آخه؟


- تو بازم حرف زدی شلغم؟ دوباره من از آرزوهام گفتم که تو مثِ جسد خودتو بنّازی وسط؟ آخه چرا چِشای کورشده‌ات نیتونه بینه من پیشرفت کنم؟ ها؟


- ای بابا، من که چیزی نگفتم بی‌بی. منظورم اینه که برای شهردارشدن باید درسشو خونده باشین. باید تخصص داشته باشین. 


- یعنی شهردارای قبلی درسشو خونده بودن؟ 


- نه همشون!


-  تقصص شهرسازی داشتن؟


- گمون نکنم.


- خو پس چه مرگته؟


- چی بگم بی‌بی...


- چی بگم و زهرمار... چی بگم و گولّه برنو...یعنی فک کردی من شهردار شم نیتونم یه جای شهرو بِکََنم، پُرُش نکُنم، تا چن ماه هیطوری ولُش کنم؟  نیتونم یه حلقه طلایی که روش نوشته M- M ، بزنم سر کوچمون؟


- M- M  یعنی چی بی‌بی؟


- نیدونم، یعنی چی؟


- من نمی‌دونم، شما گفتی.


- من به.... لا اله الاا... 


بی‌بی ازسر جایش بلند شد. 


- کجا بی‌بی؟


- بویه بِرِی تو توضیح بدم؟


- نع!


- پس تا جونت دربیاد! 


سرم را انداختم پایین که بی‌بی بعد از چند دقیقه فکر کردن، دوباره آمد بالای سرم...


- میگم...


- بله بی‌بی؟


- با مدرک بافتنی‌ام میشه شهردار بیشی؟!


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها