آبدرمانی توی استخر
مدتی است درد کمر مرا آزار میدهد؛ نه تنها بر اثر کندَهکاری بیرون شهر، بلکه بی خاطر ناهمواریهای زیاد آسفالت سر جاده این وُلسوالی که هر روز با دوچرخَه از آن عبور میکونم. همین باعث شده که این درد، بی نیشیمنگاهم نیز سَرایت کوند.
بی شفاخانَه که روان شدم، خانم دوکتِر میهربانَ آن بی من گفت با آب درمانش کونم.
گفتم: چَکار کونم؟ چَگونه با آب میشود درمان کرد؟
گفت: بی استخر برو و در آب پیادَهروی کون.
اما از شفاخانَه که بیرون آمدم، تازَه یادم افتاد اینجا اصلاً استخر ندارد و این دوکتِر که اهل یَک ولایت دیگر است، فکرش را هم نمیکوند که این وُلسوالی یَک دانَه استخر نداشته باشد.
پیش خود گفته کردم بی شهر موجاور روان شوم؛ اما از ترس سقوط مجدد در جادَه وارویانتی پشیمان شدم.
*****
یَک روز جمعه تصمیم گرفتم بی سر آسیابَ شادابخت روان شوم و آبی بی تن بَریزم. اما نَظاره کردم عدهای مردم در آب روان و زولال، فرش و پتو شوستَه میکونند و آب چرک و کف را تحویل جوی میدهند.
همین طور که با دوچرخَه بی بالاتر روان شدم، چشمم بی کلَه یَک انسانی افتاد که از درون استخری مخزن مانند و سربسته در دامنه یَک تپه پَیدا بود.
کمی پیش رفتم و یَکی از هموَلایتیهای خود را دیده کردم که درآبی زولال آبتنی میکوند. من نیز بیدونَ تردید جامه از تن کندم و در آن جَکیدم.
چشم هموَلایتیام که بی من افتاد، با ترس و واهمه از آن بیرون پرید و جامهاش را بی تن کرد.
گفتم: چَکار میکونی؟ چَرا هراسان شدی؟ من که با تو کاری ندارم.
اما او بی این حرفها توجهی نکرد. با عجله روی دوچرخَهاش پرید و از آنجا دور شد.
من اما بیخیال این ماجرا شروع بی پیادَهروی در این آب روان کردم که ناگهان پولیس سر رَسید و دستبند بی دستم زد.
داد زدم چَکاااار میکونییید؟ آبتنی هم جرم و گناه است؟ در این وُلسوالی یَک دلخوشی نداریم؛ نه استخری، نه کونسرتی، نه تفریحی. همین آبتنی را هم میخواهید از ما بَگیرید؟ همه باید غمگین و افسردَه باشیم تا دلی شما خونَک شود؟
همینطور که داد میزدم، پولیس دهانم را بَگرفت و یَک پس گردنی و اوردنگی جانانَهای نصیبم کرد و گفت: خاک بر سر نانجیبت. این که استخر نیست؛ منبع آب شرب مردم این وُلسوالی است که تو خود را در آن انداختهای و خوشی میکونی.
آنجا بود که دلیل واهمه هموَلایتیام را فهمیدم و جامه بر تن نکرده و دستبند بی دست در موتِر پولیس نَشستم...
نجیب
من که با تو کاری ندارم! 