تشبیهش به معنای واقعی آخر تشبیه بود!!!
دیشب عروسی پسر خالهام بود! همه فامیل دعوت بودند! من و عیال جنت مکان هم آماده شدیم و سر راهمان خاله خانم پیر و نکتهسنج بنده را هم سوار کردیم و به سمت مجلس عروسی حرکت کردیم!
پشت چراغ قرمز ایستادیم! اتومبیلی مرتب بوق میزد! منظورش این بود که زودتر حرکت کنید! اما تا چراغ سبز نمیشد که نمیتوانستیم حرکت کنیم! خاله خانم بنده که روی صندلی عقب اتومبیل نشسته بود خنده تلخی کرد و گفت: ننه میدونی این رانندههایی که پشت چراغ قرمز برای بقیه بوق میزنند و آلودگی صوتی ایجاد میکنند کدام گروه از مردم هستند؟!!!
گفتم: نه!
گفت: ننه دیدی توی صف بانک وایسادی و منتظری نوبتت بشه یه دفعه یه مشتری از راه میرسه و بدون مقدمه و رعایت نوبت میاد وسط صحبت کارمند بانک و یه چک نشون میده و میگه: این چک پاس میشه؟! یا مثلاً میگه: ببخشید من ماشینمو بد جایی پارک کردم منو راه بندازید جریمه نشم!!! اینا همونها هستنند ننه!
از نکتهسنجی و تشبیه خاله خانم خندهام گرفت!!!
خلاصه از ترافیک نجات پیدا کردیم و به مجلس عروسی رسیدیم! فک و فامیل تا ما را دیدند جلو آمدند و خوشحال شدند!
مادر آقا داماد جلو آمد و گفت: خاله قربونت برم نمیدونم چرا پدر و مادرت دیر کردن؟! نگران هستم! یه زنگ بزن ببین کجا هستند!
سریع تلفنم را روی حالت بلندگو گذاشتم و زنگ زدم به منزل پدر و مادرم!
طبق معمول همیشه مادرم گوشی را برداشت!
کنار دستم دوتا خواهرها و سه تا عمههایم نشسته بودند و صدای مادرم را از بلندگوی گوشی من میشنیدند!
پرسیدم: مادر جان کجا هستید؟! چرا تشریف نمیارید؟! همه منتظر شما هستن!!!
مادرم هم با حالتی نگران و همراه با عصبانیت گفت: بگذار ببینم این بابات کی این سرُم رو از دستش قطع میکنه؟! فعلاً گرفتار سرُم دست بابات هستیم!!!
مادرم این را گفت و قطع کرد!
آقا چشمتان روز بد نبیند! مادرم این را که گفت خواهرهایم بلند شدند و شروع کردند توی سر و کله خودشان زدن! مدام جیغ میکشیدند و میگفتند بابام چی شده که سرُم توی دستشه؟!
وای بابام رو از دست دادیم!
عمههایم همراه با خواهرها «یاد کاکام» «یاد کاکام» راه انداختند و شیون و واویلا کردند!
کل مجلس عروسی رفت روی هوا و سریع توی جلسه پیچید که پدرم زیر سرُم است!!!
تا خواستم به خودم بیایم همه خواهر برادرها و عمو و عمههایم و نوههایشان کاروانی از اتومبیل راه انداختند و به سمت خانه پدر و مادرم راه افتادند!
من که حسابی نگران و شوکه شده بودم هر چه زنگ میزدم منزل پدر دیگر کسی جواب نمیداد!
کلاً جلسه تبدیل شده بود به عزا!
عمهها گریه میکردند و برادر برادر میکردند و از بدیها و اوقات تلخیهای مادرم شیون سر میدادند و همه تقصیرها را گردن مادرم میانداختند!
هر چه فکر میکردم عقلم قد نمیداد! آخر من دیشب به دیدار پدر و مادرم رفته بودم و سالم و سرحال بودند! حالا یک دفعه بابایم سرُم توی دستش بود و مجلس عروسی هم توسط عمهها و خواهرهایم رفته بود توی هوا!!!
تا جلوی خانه آنها رسیدیم جانم بر لبم رسید!
همه فامیل از اتومبیلهایشان پیاده شدند و کوچه پر شد از فک و فامیل!
یکی از عمهها دست گذاشته بود روی زنگ و خطاب به مادرم داد میزد: آهای مار غاشیه کاکام رو کشتی؟! در رو وا کن تا روت رو سیاه کنم!!!
یکی دیگر از عمههایم با مشت و لگد به در میکوبید و حیف کاکام حیف کاکام میزد!!!
همسایههای خانه مادرم هم از شلوغی و سر و صدا به کوچه ریخته بودند و آب قند به خواهرهایم میدادند و مرتب میگفتند خدا صبرتان بدهد!!!
یک دفعه صدای مادرم از آیفون به گوش رسید و همزمان با گفتن: کیه... انگشتش را روی شاسی در باز کن خانه گذاشت و جمعیت خاله و عمه و دایی و عمو و خواهرها و برادرها و بقیه فامیل مثل لشکر روم وارد حیاط خانه شدند!!!
ناگهان همه ساکت شدند!
پدرم در حالی که کت و شلوار شیک و تمیزش را پوشیده بود و گوشی سفید و بزرگ موبایلش توی شارژ بود و داشت چت میکرد لبه تخت چوبی حیاط نشسته بود و مادرم هم ترگل و ورگل روی لبه حوض نشسته بود!!!
از سرُم و بیمار دم فوت هم خبری نبود!
پرسیدم: مادر بابام چی شده؟!
مادرم که از دیدن آن همه جمعیت شوکه شده بود گفت: هیچی ننه! طوریش نشده!
بعد اشاره کرد به گوشی داخل شارژ دستهای پدرم و گفت: نشستم بببنم بابات کی این سرُم رو زمین میگذاره و از گروه چت رفقاش دل میکنه تا بیایم عروسی!!!
جمعیت از خنده رفت روی هوا!
واقعاً تا حالا اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم!
یعنی تشبیهش به معنای واقعی آخر تشبیه بود!!!
قربانتان غریب آشنا