تعداد بازدید: ۲۲
کد خبر: ۲۷۴۳۹
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۴۰۵ - ۱۹:۰۰ - 2026 31 October
ماجراهای من و بی‌بی

دلومون پوسید خو اَ‌ای گیرونیا

نویسنده : گلابتون

بی‌بی بزک‌دوزک کرده ایستاد جلویم...

- کجا بی‌بی به سلامتی؟

- وا! تو خو هنو نِشِسی دختر، میه بَرَت نگفتم؟

- نه بی‌بی، چیو؟

- امروز تولد سَعدیه ننه، دریم میریم تالار! پوشو، پوشو، زودی آماده بوشو که دور شد.

- سعدی؟ سعدی شیرازی؟ همون شاعره؟

- شاعر؟ شاعر کیه ننه؟ سعدی، نوه نصرت خان... میه نشنُفتی؟ ننه بواش تا چن سال بچه‌دار نیشدن، حالا که بچه‌دار شدن، آغاش نصرت خان همه رِ دَوَت کرده تالار، می‌شناسیش خو، شُکر خدا پولُش اَ پارو بالا میره. مارَم دَوَت کرده. پوشو، پوشو ننه زودتر بیریم که دور شد...

*****

چند دقیقه‌ای بیشتر از ورودمان به تالار نگذشته بود که چند نفر شروع به دف زدن کردند.

بی‌بی از جایش بلند شد...

-کجاااا بی بی؟ بشین توروخدا زشته؟

- ووووی، دختر زشت بری چی‌چیه؟ میرم یی دَسی بالا کنم، دلومون پوسید خو اَ‌ای گیرونیا و خرجا!

- ولی آخه بی‌بی فردا پشت سرتون هزار تا حرفه‌ها!

- هرکه هر چی ماخا بگه! خدا خودُش میدونه ما ته دلومون هیچی نی! هاااا بره‌م...

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها