بیبی در راه خانه سالمندان
بیبی بقچهاش را گره داد و گفت:
- خووو، ننه اگه بار گیرون بودیم و رفتیم، اگه نامهربون بودیم و رفتیم...
ایستادم جلویش.
- ینی چی آخه بیبی؟ من هنوز دلیل کار شما رو نمیدونم بخدا. آخه این خانه سالمندان چی بود یهو فکرش افتاد تو سر شما؟ مردم چی میگن آخه؟ اصلاً مردم هیچی، بچههاتون، عموها، عمهها... میدونین اگه بدونن چقد ناراحت میشن؟
بیبی پشت چشمی نازک کرد.
- اونا؟ اونا اگه بفمن ناراحت میشن؟ والا اگه بفمن ذوق مرگ میشن. یَی چی که خجلت میکشن تو روم بگن برو خونی سالمندان. اصن خودِ تو، خیال میکنی من نیفمم چقد اَ دسِ من زار اومدی؟ نیفمم روز و شوو دعا میکنی خدا جونِ منه بیگیره بلکه راحت بیشی؟ خیال میکنی نیفمم؟
- وا! این چه حرفیه میزنی آخه؟ من اگه دوس نداشتم پیش شما بمونم که تعارف نداشتم باهاتون، نمیموندم...
- نه، من میفمم که تهته دلُت راضی نیس. حالا تو هرچی مِخی بوگو...
- والا اینطوری نیس بیبی. حالا من هرچی میگم شما قبول نمیکنی. اصلاً حالا کدوم خانه سالمندان میخواین برین؟ آدرس جایی رو دارین مگه؟
- ندرم، زنگ میزنم اَ سوری میسونم.
تلفنش را برداشت.
- الو سوری... هااا، بلقیسم، نپه کیه؟ میگم سوری آدرس هو خونه سالمندانو که گفتی مش موسی رِ بردن بلدی؟ چیچی؟ بلد نیسی؟ برم اَ خود مش موسی سؤال کنم؟ میه مش موسی اومده؟ میه نگفتی بردنُش خونه سالمندان؟ وووی؟ راس میگی؟ ینی فقط رفتود یَی سری اَ رفیقُش بزنه بیا؟ خدا اَ سرُت نگذره، من خیال کردم گفتی خودوشه بردن. خیلِ خو، خوش خوَر باشی، خدافظظظ...
بیبی که گوشی را قطع کرد، رو کردم به او...
- کی میری بیبی ایشالا؟
- کجاااا؟
- خانه سالمندان دیگه.
- بع، کجا برم بچه؟ میه خُلم برم خونه سالمندا؟ برم که تو تَنِی دق کنم بیمیرم؟ توام اگه انتظار میکشیدی من برم کور خونّی! همی طو انتظار بکَش تا چِشُت کور بشه!
چارقدش را روی سرش انداخت...
- من برم یی سری پَلو مش موسی و بیام. تا ورمیگردم بُخچه منه وا کن چیاشم بذا سرجاش.