عروس حراجی و سکه میلیاردی
خسته و مانده از سر کندَهکاری بَ خانَه آمدم، همین که وارد شدم، زولَیخا با چَشمهای گرد شده، گوشی را بَگرفت جَلوی صورتم و گفت:
- نجیب! دیدی؟ سکه شده ۲۴۰ مَیلیون تومان! یعنی اگر امروز میخواستی بیایی خواستگاری من، باید کل باغ ارباب و حتی دوچَرخهات را هم میفروختی و باز هم کسر میآوردی!
- زولَیخا جان، تو که مَدانی من آدم اقتصادی هستم. من همان وقت که آمدم خواستگاری، دقیقاً میدانستم دارم چَکار مَکونم!
زولَیخا دستش را بَ کمر بَزد: - یعنی چه؟
- یعنی من تو را در دَوران حراجی خریدم! آنمَوقع که مهریه و عروسی هنوز به نرخ جهانی طلا نرسیده بود. من در واقع با آن مهریه سبک، یَک شکار لحظهها بَکردم! الان اگر بَخواهم دوباره با تو ازدواج کونم، باید کلیه و کبد و قرنیهام را هم پیشفروش کونم که تازه بشود پولِ یَک ربعسکه!
- پس با این حساب، من الان حکم سکه ۲۴۰ مَیلیونی را دارم؟
- نه زولَیخا جان! سکه که برای آدم چای دم نمیکوند! سکه که شبها قصه نَمیگوید! سکه که با آدم دعوا نَمیکوند که چَرا جورابهایت را کف اتاق ول بَکردی! تو از آن سکه گرانتری، اما حداقلِ سودت این است که از آن سکه، دنگ و فنگ کمتری داری!
- پس خدا را شکر که آنمَوقع من را ارزان خریدی، وگرنه الان باید توی دادگاه جای زندانیها مینشستی!
- دقیقاً! تازه اگر هم مینشستم، حداقل خیالم راحت بود که، چون مهریهات خیلی گران است، دَولت حداقل یَک جای گرم و نرم برای نگهداریام پَیدا مَکوند و من هم از کندَهکاری خلاص میشوم!