تعداد بازدید: ۹۹۲
کد خبر: ۲۷۲۲۵
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 03 October
ماجراهای من و بی‌بی

چن روز میرم سیرجون پَلو عمه قزبس

نویسنده : گلابتون

بی‌بی گفت: چیاته جم کردی ننه؟

- بله بی‌بی. فقط من نمی‌دونم برا چی میگین چن روز برم خونه بابا.

- گفتم خو ننه، درم چن روز میرم سیرجون پَلو عمه قزبس.

- آخه الان چه وقت مسافرت رفتنه بی‌بی؟

- چِشه میه؟ پوییز، خوب، خُنُک...

- آخه خودتون گفتین تا عید از تو خونه جُنب نمی‌خورین.

- نظرُم عوض شد.

- میخواین بذارین برا چن روز دیگه؟

- نع!

- میخواین منم باهاتون بیام؟

- نععع...

- میخواین اینجا بمونم تا برگردین؟

- نعععع...

- پس تا برگردین من دو سه روزی یه بار سر می‌زنم گُلا رو آب میدم.

- نع. لازم نکرده،‌ای همه راه بییِی!

- راهی نیس بی‌بی...

- ووووی، میگم نیخوا گلابی. حالیته؟

- پوشو، پوشو زودتری برو تا من چیامه جم و جور کنم...

*****

- گوشی که زنگ خورد رفتم سمت گوشی...

- الو... بی‌بی شمایی؟ برگشتی؟ به همی زودی؟ هنوز دو روز نشده که. چی؟ اصلاً نرفتی؟ واقعاً؟ پس چطور گفتی من برم؟

بی‌بی به تته‌پته افتاد...

- چی بی‌بی؟ برا اینکه خرج و مخارجت کمتر شه منو فرستادی خونه بابا؟ دسِ شما درد نکنه بی‌بی... الان بیام ینی؟ بله خب، تنهایی سخته! ولی خب من فک می‌کنم یه چن روز بمونم خونه بابا بهتره ... وا! چرا فُش میدی بی‌بی؟ باشه، باشه، اومدم. خدافظ!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها