شعر نیریز
شده تنها بمانی با خودت نجوا کنی گاهی؟
شده تنها بمانی با خودت نجوا کنی گاهی؟
وسیل اشک از چشمت شود جاری هر از گاهی؟
حریف غم نباشی بیخودی خود را بیازاری
گلوگیرت شود هر لحظه جای هر نفس آهی؟
به دنبال خودت باشی قدمها خستهتر از خود
ز پا افتاده باشی، چون غباری در گذرگاهی؟
به چشم کوچهها ناآشنا باشی سراغت را
کسی هرگز نگیرد جز غم و اندوه جانکاهی؟
خودت را خوب نشناسی به رغم آرزوهایت
تهی از خود شوی در امتداد حسرت و آهی؟
نباشد بخت یارت باورت را خط بزن طاها
که بیرحمانه میمانی چو یوسف در ته چاهی
نظر شما