تعداد بازدید: ۶۲۵
کد خبر: ۲۷۲۲۱
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 03 October
کافه داستان

شجاعت برادر خردسال

خردسال سال‌ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج می‌برد.
نویسنده : ناشناس

ظاهراً تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلاً مبتلا به این بیماری بوده و به طرز معجزه‌آسایی نجات یافته بود و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت: بله من این کار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون، کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود و مثل تمامی انسان‌ها، با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز می‌گشت، خوشحال بود و لبخند می‌زد. سپس رنگ چهره‌اش پریده و بی‌حال شد و لبخند بر لبانش خشکید. نگاهی به دکتر انداخت و با صدای لرزانی گفت: آیا می‌توانم زودتر بمیرم؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور می‌کرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها