تعداد بازدید: ۶۴۷
کد خبر: ۲۷۱۳۴
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 19 September
ماجراهای من و بی‌بی

گذوشتم بری روز مبادا

نویسنده : گلابتون

طلعت گفت:

- روم سیا بی‌بی. بدموقع‌ام اومدم. خوو نبودی؟

- نه طلعت. نه، طوری شده؟

طلعت به مِن و مِن افتاد...

- والا چی‌چی بگم بی‌بی؟

- هاااا؟ چی‌چی؟ چطو شده؟

- نه بی‌بی، نه، فقط!

- وووی، جون بکن طلعت، خو چته؟

- روم سیا بی‌بی، اومدم بینم داری یه ده دوازده تومن قرضُم بیدی؟

- ده دوازده مِلیون؟

-‌ها بی‌بی...

- وووی طلعت، تو پول‌خورَک دری؟ مِخِی چیکار‌ای همه پول؟ تا اونجِی که من می‌فمم اهل رِخت و پاش و بزک دوزکم خو نیسی.

- چی بگم والا بی‌بی؟ میدونین که محمود یه ماهه کارش تعطیل شده. اول مهره، دَسِمون خیلی خالیه. پول فُرم بچه‌ها مونده. پول شهریه‌شون. دفتر و مداد و خودکار. کمِ کم بیس تومن میشه. موندم چیکار کنم.

بی‌بی نفس عمیقی کشید.

- جون خودُم نواشه طلعت، جون تو، جون گلابو، ندرم، اگه داشتم خو منه می‌شناسی چقد دس و دلوازم.

طلعت خانم آهی عمیق کشید و بلند شد...

- کجااااا؟ حالا بودی...

- نه بی‌بی جون، برم بینم بایه چه گِلی به سرُم بگیرم.

در که بسته شد رو کردم به بی‌بی.

- نداشتی بی‌بی بهش قرض بدی؟

- نع!

- هیچی؟

- نع!

- همین امروز ۳۰ تومن انجیر فروختین که...

- به تو رفطی ندره... اونه گذوشتم بری روز مبادا.

از جایم بلند شدم و رفتم سراغ کیفم...

- کجااااا؟

- میرم یه پنج شیش تومنی تو کارتمه بدم به طلعت خانم و بیام.

- بری چه؟

- برا اینکه این پولو گذوشتم برا روز مبادا بی‌بی.

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها