گنج ۴۵ هَزار تومانی در باغهای نَیریز
ما شَنیده بودیم مردم زیر خاک دنبال عتیقه و خمره طلا میگردند؛ اما دیروز در باغ فهمیدم یَک گنجِ پنهان بَ نام یارانه سال ۸۹ وجود داشته که کَلیدش فقط در جیب ماشینحساب ارباب است!
وسط آفتاب داغ نَیریز، تا کمر داخل چاه روان شده بودم و داشتم با کولنگ خاک بالا میدادم. ارباب هم زیر سایه درخت انار کنار پیکنیک نشسته بود و چای قندپهلو هورت میکشید و با ماشینحساب گوشی ور میرفت. ناگهان داد بَزد:
«نجیب! کولنگ را بینداز که فهمیدم ما یک زمانی غرق در ثروت بودَهایم و نَمیدانستیم! حساب کردم دیدم ۴۵ هَزار تومان یارانه سال ۸۹، با ارزش دالر و تورم امروز نفری ۱۴ مَیلیون میشده!»
ارباب دوباره دکمهها را تندتند بَزد و گفتَه کرد:
«یعنی خانواده ۵ نفره ما که آن مَوقع ۲۲۵ هَزار تومان میگرفت، امروز با همان قدرت خرید باید ماهی ۷۰ مَیلیون تومان بَگیرد! تازه با طلا هم حساب کونی، ۴۵ هَزار تومانِ آن زمان ۱.۳ گرم طلا بوده؛ یعنی الان نفری نزدیک ۳۰ مَیلیون تومان و برای ۵ نفرمان ماهی ۱۵۰ مَیلیون تومان طلا میشده!»
دستهایم روی دسته بیل سست بَشد. سرم را بالا آوردم و بَگفتم:
«ارباب صاحب! شما زیر سایه در یَک ثانیه ۱۵۰ مَیلیون پولدار شدی، من دو ساعت است این پایین به امید روزی چندرغاز دارم سنگ و کلوخ میشکافم!
اگر زحمتی نیست، یَک حساب هم بکون بَبین این ۴۵ تومانی که الان تهِ حساب ما مانده، معادل چند نخود خاکِ این گَودال میشود تا با خیال راحت بقیهاش را بَکنم و بالا بیندازم!»
ارباب آهی کَشید، پیکنیکش را خاموش بَکرد و بَگفت: «خاک را بکن نجیب؛ این حسابکتابها برای سوزاندن دل است، نه پر کردن شکم!»