تعداد بازدید: ۱۴۰
کد خبر: ۲۶۹۳۳
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۱۰ - 2026 19 August

تازه ترین تحلیل روزنامه نگار مشهور در نیویورک تایمز نقد توماس فریدمن بر رویکردهای جنگی ترامپ، نتانیاهو و پوتین

نبرد اوکراین وارد چهارمین سال پیاپی شده، بحران غزه کماکان ادامه دارد و تهاجمِ ایالات‌متحده و اسرائیل به ایران، بار دیگر شدت گرفته است. جهان با پیچیده‌ترین مناقشاتِ ژئوپلیتیکِ دهه‌های اخیر مواجه شده و هزینه‌های انسانی، اقتصادی و امنیتیِ این بحران‌ها سرسام‌آور است. چرا کار به اینجا کشید؟ رهبران سیاسی چگونه به چنین بن‌بستی رسیدند؟ و برای خروج از این مهلکه چه باید کرد؟

توماس فریدمن، تحلیل‌گر و ستون‌نویسِ باسابقۀ نیویورک‌تایمز می‌کوشد پاسخی برای این پرسش‌ها بیابد. او با مقایسه عملکرد دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو و ولادیمیر پوتین استدلال می‌کند که به‌رغم تفاوت‌های آشکار در شخصیت، سبک حکمرانی و اهداف سیاسی، هر سه رهبر در یک خصیصه مشترک‌اند: اعتماد بیش از حد به قضاوت شخصی؛ تصمیم‌گیری در فضایی که صدای منتقد و مخالف را به حاشیه رانده است.

نویسنده توضیح می‌دهد که این شیوه رهبری، به خطا‌های راهبردی در قبال ایران، اوکراین و تحولات خاورمیانه انجامیده است. او از نقش دستگاه‌های اطلاعاتی، برداشت‌های نادرست از واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی، پندار تغییر حکومت‌ها از بیرون و پیامد‌های چنین محاسباتی سخن می‌گوید.

فریدمن با پرداختن به بحران آب و دیگر چالش‌های ساختاری ایران، استدلال می‌کند که غالب تهدید‌های آینده، ریشه در مشکلات داخلی دارند. او در نهایت، به این جمع‌بندی می‌رسد که هیچ‌یک از این منازعات، راه‌حلِ صرفاً نظامی ندارند و دیر یا زود، همه طرف‌های درگیر ناگزیر خواهند شد به مسیر مذاکره و راه‌حل‌های دیپلماتیک بازگردند.

دونالد ترامپ. بنیامین نتانیاهو و ولادیمیر پوتین، باوجود تفاوت‌های شخصیتی و سیاسی، خصیصۀ مشترکی دارند؛ هر سه، توهمِ خودباهوش‌پنداری دارند و به همین‌دلیل بزرگ‌ترین خطا‌های سیاسی و راهبردی را مرتکب شده‌اند؛ آن‌هه در حلقۀ چاپلوسان و بله‌قربان‌گویان محصور شده‌اند و حاصلِ چنین وضعیتی، گرفتار شدن در جنگ‌هایی‌ست که برون‌رفت از آنها فقط با پذیرش شکست و اعتراف به اشتباه ممکن است.

باید به‌هوش باشیم؛ هیچ‌چیز خطرناک‌تر از رهبری نیست که ناچار شده با واقعیتِ شکست‌اش مواجه شود. در این حالت نیرویی غریزی وادارش می‌کند به‌جای عقب‌گرد و بازنگری در مسیر، بر همان راهبردِ ناکام اصرار ورزد و هزینه بحران را سنگین‌تر کند.

از نخست‌وزیر اسرائیل آغاز کنیم که از مسیر عقلانیت خارج شد و رئیس سازمان موساد را با خود همراه کرد. عقل‌گریزیِ نتانیاهو در دو پندارِ آشکارا نابخردانه‌اش مشهود است: نخست، این تصور که می‌تواند با یک حمله هوایی گسترده، حکومت ایران را ساقط کند و دوم، این باور که می‌تواند حکومت آینده ایران را تعیین کند.

پیش از آنکه شرح دهم چرا این دو پندار تا این حد دور از واقعیت بوده‌اند، می‌خواهم گریزی به جنگ داخلی لبنان در سال ۱۹۸۲ بزنم؛ زمانی که شبه‌نظامیانِ مسیحیِ فالانژ، موساد را واداشتند با تهاجمی برق‌آسا، بشیر جمیل (رهبر ضد فلسطینیِ فالانژها) را به ریاست‌جمهوریِ لبنان برساند. من از نزدیک شاهد واقعه بودم و بر اساس یافته‌هایم به قاعده‌ای کلی رسیده‌ام: «اگر هدف، ترور فردی در بیروت یا تهران باشد، موساد یکی از کارآمدترین سازمان‌های اطلاعاتی جهان است؛ اما اگر قرار باشد تحولات سیاسی و اجتماعیِ این شهر‌ها تحلیل شود، نباید به ارزیابی‌های موساد تکیه کرد؛ چون همان ویژگی‌هایی که این سازمان را در عملیات‌های امنیتی موفق کرده، در تحلیل پیچیدگی‌های سیاسی و اجتماعی، به نقطه ضعف بدل می‌شوند.»

موساد در شناسایی و حذف دشمنانِ اسرائیل مهارت بالایی دارد. بخش مهمی از این توانایی را مدیون جذب نیرو‌های ناراضی در لبنان، ایران، کرانۀ باختری و دیگر کشور‌های عربی‌ست؛ افرادی که به‌دلیل نارضایتی از حکومت‌هایشان یا انگیزه‌های مالی، حاضر به همکاری با اسرائیل می‌شوند. این افراد، معمولاً برای ترغیب اسرائیل به اقدام، معایبِ حکومت‌ها را بیش از حد و سرنگونی را آسان‌تر از آنچه هست، جلوه می‌دهند.

آنها می‌خواستند اسرائیل به جایشان، کار را یکسره کند. فرد ساده‌لوحی مثل ترامپ هم که شناختی از تاریخ سیاسی و اجتماعی ندارد، فکر می‌کرد، چون موساد در ترور‌های سیاسی متبحر است، در پیش‌بینی پیامد‌های سیاسی هم باید توانمند باشد.

درنتیجه، پس از نشست ماه فوریه در کاخ سفید، نتانیاهو و دیوید بارنئا (رئیس وقت موساد) به این نتیجه رسیدند که با حذفِ رهبران ارشد ایران، حکومت فرو خواهد پاشید و افراد مطلوب جایگزین خواهند شد. ترامپ این سناریو را غیرواقع‌بینانه ندانست، به استهزا نگرفت و جدی قلمداد کرد. ظاهراً این‌گونه می‌اندیشید که موساد در ترور مقامات چیره‌دست است و در تحلیل آینده سیاسی کشور‌ها هم باید توانمند باشد. درنتیجه ایران هم مانند ونزوئلا، پس از کنار رفتنِ نیکلاس مادورو به اردوگاه آمریکا خواهد پیوست.

غرور کاذب و توهم قدرتِ این سازمان را در گزارش اخیر نیویورک‌تایمز می‌بینیم که پرده از سناریویی برای به‌قدرت‌رساندنِ محمود احمدی‌نژاد (رئیس‌جمهور پیشین ایران) پس از حذف آیت‌الله علی خامنه‌ای برمی‌دارد. همان‌طور که خبرنگاران نیویورک‌تایمز می‌گویند، تصمیم اسرائیل برای تغییر رژیم با محوریت احمدی‌نژاد، با توجه به سابقه‌اش در تسریع برنامۀ هسته‌ای ایران، درخواست‌های مکرر برای نابودی اسرائیل و انکار هولوکاست، چرخشی شگفت‌آور و غیرمنتظره در روابط تل‌آویو با رئیس‌جمهور پیشین ایران است.

باید از نخست‌وزیر اسرائیل بپرسیم آیا چیزی از تاریخ معاصر ایران می‌دانی؟ تاکنون نام محمد مصدق را شنیده‌ای؟ نخست‌وزیر منتخب مردم ایران که از ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۳ بر سر کار بود و پس از ملی‌کردنِ صنعت نفت، در کودتایی با طراحی و اجرای سازمان سیا و‌ام‌آی‌سیکس از قدرت برکنار شد. زخمی که آن کودتا بر حافظه جمعی ایرانیان بر جای گذاشت و حاصلی جز بازگرداندن فرد مورد حمایت غرب به قدرت نداشت، هنوز در جان بسیاری از ایرانیان زنده است.

اسرائیلی‌ها فکر می‌کردند قادرند احمدی‌نژاد را به قدرت بازگردانند و جامعه ایران این عضو پیوندیِ ناسازگار را پس نخواهد زد. اوج خیال‌پردازی و نابخردیِ موساد و نتانیاهوست که گمان می‌کردند ایرانیانِ سربلند و ملی‌گرا و آنها که دل در گرو حکومت فعلی ندارند، خواهند گفت: «متشکریم، بی‌بی، که رهبر بعدی ما را انتخاب کردی»

این خودبزرگ‌بینی و بلندپروازی که جمعیتِ ۷ میلیون نفری اسرائیل خواهد توانست رهبر کشوری باستانی با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت را تعیین کند، حیرت‌آور است.

ترامپ و نتانیاهو در این خطای محاسباتی تنها نیستند؛ ولادیمیر پوتین هم همین‌قدر اسیر موهومات است. او باور داشت که اوکراینی‌ها بی‌صبرانه منتظرند دوباره بخشی از «روسیۀ مادر» شوند و حکومتِ منتخبِ مردم در کی‌یف به‌سادگی فرو خواهد پاشید.

«اساسی‌ترین اشتباه پوتین این بود که روایتِ ساخته‌وپرداختۀ خود را باور کرد؛ روایتی که بر اساس آن، اوکراینی‌ها و روس‌ها ملت واحدند و استقلال اوکراین، ساخته‌وپرداختۀ غرب است.» این را رابین لِرد، (تحلیلگر مسائل نظامی)، سال گذشته گفت که «همین نقطۀکور ایدئولوژیک باعث شد پوتین تصور کند از نیرو‌های روسیه در اوکراین به‌عنوانِ ارتش آزادی‌بخش، استقبال خواهد شد.»

او می‌گوید همان‌طور که در مورد ایران هم رخ داده، دستگاه اطلاعاتی روسیه بیش از حد به طرفداران مجیزگویش تکیه کرده و به گزارش‌هایی که تصویری واقعی از روحیۀ مردم اوکراین و توانایی‌های این کشور ارائه می‌دهند. اعتنا ندارد.

نتانیاهو پس از هفت اکتبر، موفقیت‌های تاکتیکی در برابر حماس، حزب‌الله و ایران داشت ولی نتوانست هیچ‌یک از این دستاورد‌ها را به واقعیتِ راهبردی سودمند تبدیل کند. تحقق چنین هدفی مستلزم آن بود که نشان دهد عملیات نظامی اسرائیل در غزه، لبنان و ایران با هدف فراهم‌کردنِ زمینه صلح پایدار میان اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها انجام شده است.

اما آنچه امروز جهان شاهد است، تلاش نتانیاهو برای فراهم‌کردنِ شرایط الحاقِ غزه و کرانه باختری به اسرائیل است؛ هدفی که برای رسیدن به آن حاضر است از همه‌چیز چشم بپوشد: از عادی‌سازی روابط با عربستان سعودی گرفته تا حمایت بسیاری از جوانان آمریکایی، پشتیبانی حزب دموکرات، همراهی کشور‌های اروپای غربی و حتی استقلال دستگاه قضایی اسرائیل.

ترامپ نیز با تصمیمی عجولانه برای حمله به ایران، بدون همراهی متحدان، بدون برخورداری از مشروعیتِ بین‌المللی و بدون برنامه جایگزین برای از بین بردنِ توان تهران در دستیابی به سلاح کشتار جمعی، آمریکا را ضعیف و منزوی کرد. این اقدام به ایران فرصت داد تا به دو ابزار بسیار ارزان و مؤثر برای اختلال گسترده در نظم جهان پی ببرد: کنترل تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در خلیج فارس، هم‌زمان با تهاجم آمریکا به خاک ایران.

پوتین هم به‌جای آنکه دشواری ساختنِ روسیه باز و آزاد را بپذیرد؛ کشوری که شاید اوکراینی‌ها واقعاً جذب آن شوند، دموکراسیِ شکننده این کشور را به دولتِ پلیسی تمام‌عیار با اقتصاد آسیب‌پذیرِ وابسته به نفت مبدل کرد. روسیه در انقلابِ هوش مصنوعی تقریباً هیچ جایگاهی ندارد و وضعیتش به‌گونه‌ای‌ست که انگار تازه خودرو اختراع شده است. اما پوتین ترجیح می‌دهد روی اسب‌های بیشتر سرمایه‌گذاری کند و در تعقیبِ رؤیای قرن نوزدهمی‌اش برای احیای «روسیه مادر» باشد.

حاصل کار این است که هر سه رهبر می‌کوشند با بمباران، خود را از بن‌بستی که با تصمیم‌هایشان بنا شده، بیرون بکشند.

رهبران ایران با بهره‌برداری بی‌محابا از محیط‌زیست، سدسازی‌های بی‌رویه بر رودخانه‌ها و ناکارآمدی در مدیریت منابع طبیعی، خود را در برابر طبیعت که دشمنی به‌مراتب قدرتمندتر از ترامپ یا نتانیاهوست، آسیب‌پذیر کرده‌اند.

نگاهی به تکان‌دهنده‌ترین گزارش تحلیلی درباره آینده ایران بیندازید که هفت ماهِ پیش به قلم تحلیل‌گرانِ نشریه دانشمندان اتمی منتشر شد. در این گزارش حتی یک‌بار هم از سلاح هسته‌ای حرفی به میان نیامده. موضوع اصلی، بحران شدید آب در ایران است؛ بحرانی که به اعتقاد نویسندگان، شاید تاکنون بیش از مجموع اقدامات اسرائیل و آمریکا سبب تعطیلی نهاد‌ها و مراکز مختلف در ایران شده باشد.

این تحلیل‌گران نوشته‌اند: «ایران در تابستان ۲۰۲۵، با موج گرمای بی‌سابقه روبه‌رو شد؛ به‌گونه‌ای که دمای روز در چندین ناحیه، از جمله تهران، به حدود ۵۰ درجه سانتی‌گراد رسید و دولت را ناچار به تعطیلی موقتِ اداره‌های دولتی و بانک‌ها کرد. در همین دوره، سطح آبِ مخازن اصلی تأمین‌کننده آب تهران به پایین‌ترین میزان ثبت‌شده رسید و مقام‌های مسئول هشدار دادند اگر منابع آب احیا نشوند، حتی ممکن است تخلیه پایتخت ضروری باشد.»

مخلص کلام این است که سرانجامِ همه این درگیری‌ها پای میز مذاکره پایان خواهند یافت. هیچ‌یک از این رهبران نمی‌توانند جنگ‌های بی‌حاصل را تا ابد ادامه دهند. پرسش اصلی این است که چه‌زمانی ناچار خواهند شد شکست را بپذیرند و درصدد جبران اشتباه برآیند؟

تازه ترین تحلیل روزنامه نگار مشهور در نیویورک تایمزنقد توماس فریدمن بر رویکردهای جنگی ترامپ، نتانیاهو و پوتین

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها