تعداد بازدید: ۵۱۶
کد خبر: ۲۶۹۲۱
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۴۳ - 2026 19 August

5 شعر منتخب از قیصر امین پور

قیص امین پور (۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ - ۸ آبان ۱۳۸۶)

۱

بیا به خانه‌ی آلاله‌ها سری بزنیم

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم

اگرچه وا نکند، دست کم دری بزنیم

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم

به اشک خویش بشوییم آسمان‌ها را

ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم

اگرچه نیت خوبی است زیستن، اما خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

۲

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

پُر از خاطرات ترک خورده‌­ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده‌­ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌­ایم

اگر دل دلیل است، آورده­‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌­ایم

اگر دشنه­‌ی دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گُرده­‌ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:

همین زخم­هایی که نشمرده‌ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده­‌ایم

۳‌

می‌خواهمت چنان که شب ِ خسته خواب را‌

می‌جویمت چنانکه لب ِ تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم ِ صبح

یا شبنم ِ سپیده دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را‌ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی

با، چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

۴

حرف‌های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می‌کنی وقت رفتن است

و باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی‌ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چه قدر زود دیر می‌شود

۵

درد‌های من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

درد‌های من نگفتنی

درد‌های من نهفتنی است

درد‌های من

گرچه مثل درد‌های مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

درد‌های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

درد‌های آشنا

درد‌های بومی غریب

درد‌های خانگی

درد‌های کهنه‌ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می‌زند ورق

شعر تازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها