تعداد بازدید: ۳۵۲
کد خبر: ۲۶۱۸۸
تاریخ انتشار: ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 16 May

مهدی بیات ۲ بار کما و رسیدن به اهداء عضو

مهدی بیات ۲ بار کما و رسیدن به اهداء عضو ۳۱ اردیبهشت روز ملی اهداء عضو است. به همین دلیل داستانی واقعی از اهداء عضو یک جوان برومند نی‌ریزی را که در پی دو تصادف در نهایت آسمانی شد، در زیر می‌خوانید:
نویسنده:
فاطمه زردشتی نی ریزی

حسین‌علی و طلعت وقتی بچه‌ی چهارمشان به دنیا آمد، سر از پا نمی‌شناختند. برایشان پسر و دختر فرقی نداشت حسین‌علی خوشحال بود که فرزندش سالم است. نامش را محمدمهدی گذاشت. ته‌تغاری خانواده که قرار بود عصای پیری پدر و مادر شود. مهدی چشمانش درشت بود و مژه‌های بلندی داشت.

در بیمارستان شهدای نی‌ریز که متولد شد، حسین‌علی دست زنش را گرفت و با هم راهی خانه‌ا‌شان در روستای چاه‌گز شدند.

پدر کشاورزی می‌کرد و طلعت نانوایی کوچک خانگی به راه انداخته بود و نان محلی می‌پخت.

مهدی از همان بچگی شیرین زبان بود و حرف که می‌زد، قند توی دل پدر و مادرش آب می‌شد.

بزرگتر که شد، راهی مدرسه روستایشان گردید. درس می‌خواند و در کنار آن از فوتبال غافل نبود. در کلاس فوتبال روستایشان ثبت‌نام کرد و تمام عشقش این بود که تکالیفش را زودتر انجام دهد و با بچه‌ها راهی کلاس فوتبال شود.

ده ساله بود و آن روز کلاس فوتبال‌شان تازه تمام شده بود که مربی، راهی روستای چاه‌سوارآغا شد تا در آنجا نیز کلاس فوتبالش را برگزار کند و شاگردانش را تمرین دهد.

مربی که رفت، مهدی و دوستانش تصمیم گرفتند برای دیدن فوتبال بچه‌های روستای کناری، راهی آنجا شوند.

سه نفری روی موتور نشستند و راهی روستا شدند، اما به اواسط جاده نرسیده بودند که صدای ممتد بوق ماشینی آنها را به خود آورد...

با برخورد ماشین به آنها، هر سه از موتور پرت شدند و مهدی دچار ضربه مغزی شد. او را به فسا منتقل کردند و قرار شد در حالی که ضریب هوشی مهدی سه بود، دکتر او را عمل کند. دست‌ها به دعا برداشته شد و اشک‌ها روی گونه‌ها غلطید...

پس از عمل، مهدی نزدیک به یک ماه در کما بود. مهدی به زندگی برگشت و درحالی که پوست و استخوانی بیشتر از او نمانده بود، به خانه رفتند.

مهدی روبراه نبود و خدا می‌داند پدرش حسین‌علی و طلعت برایش چه‌ها که نکردند تا این مهدی دوباره همان مهدی قبل شود. از به شهر آمدن و فیزیوتراپی هر روز گرفته تا عصای دست او شدن برای رفتن به هر جا...

مهدی کم‌کم جان گرفت و روی پاهایش ایستاد. مهر شد و دوباره به مدرسه رفت. درس خواند و در همان سال اول در دوره کاردانی رشته الکتروتکنیک دانشگاه استهبان قبول شد.

دلش می‌خواست در کنار درس‌خواندن کاری دست و پا کند و کمک خرج پدر و مادرش باشد، اما حسین‌علی مقاومت می‌کرد و به خاطر وضعیت جسمی ضعیفش او را از کار نهی می‌کرد. مهدی، اما اصرار داشت. مادرش را که کنار تابه نان‌پزی می‌دید، غصه‌اش می‌گرفت و خجالت می‌کشید از پدر و مادرش پول بگیرد.

تا اینکه یکی از اساتیدش در استهبان، او را برای کار کردن، با خود به گل‌گهر برد. مهدی آنجا کار‌های برق‌کشی انجام می‌داد. دلش می‌خواست در کنار خودش دیگران هم کار کنند و نانی بخورند، برای همین از جوانان روستا گرفته تا بچه‌های دانشگاه و هر کس که تمایل داشت، با خود همراه کرد.

درس‌هایش آنقدر خوب بود که از بین تمام همکلاسی‌هایش، تنها او در دوره کارشناسی رشته الکتروتکنیک دانشگاه فسا پذیرفته شد.

ترم اول بود که جنگ ایران و آمریکا، باعث شد کلاس‌هایشان مجازی شود و مهدی به روستا بازگشت. سرش توی لاک خودش بود. نه اهل رفیق بازی بود و نه اهل گشت و گذار. مهربان بود و باگذشت؛ این را همه مردم روستا می‌دانستند. هر کس، هر کاری داشت، مهدی بود و مهدی و مهدی. انگار دلش آرام می‌شد وقتی به کسی کمک می‌کرد و دست کسی را می‌گرفت.

تنها تفریحش مثل قبل فوتبال بود. در روستایشان زمین چمنی تازه تأسیس کرده بودند و مهدی ذوق آن را داشت. عصر که می‌شد و پدرش حسین‌علی که با گوسفند‌ها از صحرا می‌آمد، گوسفند‌ها را در آغل جا می‌داد و راهی زمین چمن می‌شد.

قبل از عید امسال دلش می‌خواست کاری برای خانواده‌اش انجام دهد. به بهانه رفتن به خانه خواهرش که ساکن نی‌ریز بود، چند روزی به نی‌ریز آمد، کارگری کرد و مزد آن را برای مادر، پدر، خواهر و برادر‌ها لباس خرید...

****

در واپسین روز‌های اردی‌بهشت ماه بود و مهدی طبق عادت همیشگی‌اش روی بلوار روستا نشسته بود که یکی از اهالی به سراغش آمد و خواست او را به ده کناری ببرد... مهدی مردد بود. می‌خواست به مادرش کمک کند، اما او اصرار کرد و گفت که تا روستای کناری راهی نیست...

مهدی سرانجام پذیرفت، موتورش را روشن کرد و با او راهی روستای کناری شدند... به گاه برگشت بود که ماشین کامیون ایسوزو آنها را زیر گرفت و...

همراه مهدی در دم جان سپرد و مهدی برای بار دوم به اتاق عمل و دوباره به کما رفت... کمایی که این بار بازگشتی در آن نبود...

به یکی دو روز نکشید که دکتر، خواهرش آزاده را کنار کشید و گفت که مهدی دچار مرگ مغزی شده و بازگشت او امکانپذیر نیست و خدا می‌داند آزاده با چه سختی این موضوع را با پدرش حسین‌علی و مادرش طلعت در میان گذاشت.

حسین‌علی بغض کرد و اشک گونه طلعت را پر کرد و در نهایت قرار بر این شد تا اعضا بدن مهدی اهدا شود. پدرش گفت حداقل اینطور حس می‌کنم قلب مهربان مهدی هنوز در این دنیاست و می‌تپد و مادرش خواست حالا که او داغدار شده، چند خانواده دیگر داغدار نشوند...

قلب، کبد، کلیه، ریه، قسمتی از روده کوچک و نای مهدی اهدا شد، تنها حسین‌علی خواست به چشمان مهدی دست نزنند. گفت چشمان پسرم قشنگ و درشت بود و در چشمان کسی جا نمی‌شود...

مهدی به خاک سرد سپرده شد، در حالی که قلب گرمش در سینه کسی می‌تپید...

***

شنبه بیست و ششم اردیبهشت‌ماه زادروز مهدی بیات است، کسی که اعضای او در این چند روز اخیر اهداء شد و تولد بیست و یک سالگی‌اش را ندید...

مهدی بیات ۲ بار کما و رسیدن به اهداء عضو

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها