خبه خبه، حالا انگا پاکَن دوبِیله کرده
بیبی همانطور که چارقدش را از سر در میآورد گفت:
- الهی به حق علی پوی هیشکی تو بیمارستان واز نشه. دیدی؟ دیدی ننه؟ ایطو وختا هه که آدم دور و بریاشه میشناسته. دیدی؟ای سه چار روزی که من بیمارستان بستری بودم هیشکه نامد بینه من مرُدم یا زِنهام... هیشکه اِلا دو تِی دخترو!
- کدوم دو تا دختره بیبی؟
- کدوم؟ هی دوتِی عمته میگم خو، نپه کیه میگم؟
- وا بیبی؟ دو تای عمه بودن میومدن به شما سر میزدن؟
- ها! نپه کی بود؟
- بیبی جون حالتون خوبه؟ آلزایمری چیزی که خدایی نکرده نگرفتین؟ عمهها بودن میومدن به شما سر میزدن آخه؟ این چار پنج روزی که بیمارستان بستری بودین عمه بتول که مسافرت بود. عمه شوکت که گفت من کمرم درد میکنه نمیتونم بیام، عمه سیمینم که گفت من بچهی کوچیک دارم. دوتاشون وقت ملاقات دو تا نیم ساعت اومدن و رفتن. والا تا اونجایی که من یادمه صب تا ظهر مامانم میومد، ظهر تا شب زن عمو تیمور، شب تا صبم که من پیشتون بودم...
- خُبه خُبه یَی طوری میگه انگا حالا چیکار میکردن. ننت و زن عاموت خو فقط بری فوضولی بود اگه دو ساعتم مییَدَن! بری که بینَن کی اومده کی نامده، کی چیچیاورده کی چیچی نَوُرده... اَ خداشون بود دکتر بگه من زودتری سَقَّط میشم راحت بشن، ولی کور خونَن. به کوری چش اونام که شده من کم ِکم تا سی چل سال دیه عمر میکنم. بعدُشم توام منت سر من نذا گلابی، اگه چار تا شوو اومدی اونجا پَلو من اَسرشووو هیطو مث خرس خُرنااااس میکشیدی تا بشه صب...
- اولشم که منتی نیس بیبی جان، من وظیفهام بوده. دوماً من از سر شب میخوابیدم آخه بیبی.
- ها! نپه کی؟
- من بیبی؟ همین خودتون نبودین مدام به من میگفتین ساعت یک شد، ساعت دو شد، برا چی سرت همش تو گوشیه، پاشو کله بذار... من کجا زود میخوابیدم بیبی آخه؟
- خبه خبه... حالا انگا پاکَن دوبِیله کرده... پاشوو دارووی منه بیار، کمترم حرف بزن دور شد...
- چشم بیبی فقط...
- هااااا؟
- فقطططط.
- هااااا؟ چیچی میگی دختر؟ خو بنال...
- میشه یکی از اون چن تای رانی و آبمیوه و کمپوتی که براتون اوردن رو من بخورم؟ گرمه، خیلی هوس کردم...
- مریضی تووو؟
- نع!
- باکیته؟
- نع!
- بیمارستان بستری بودی؟
- نع!
-سِرُم زدی؟
- نه بیبی...
- نپه ماخام گولِی برنو بخوری... اینارِ اوردن بری من بخورم جون بیگیرم... حالا من هیچی، بذا چار تاش تو یخچال بونه، عصر قراره مش موسی بیاد برش بییَریم!