اگر دانستيم خدا خير ما را مىخواهد غصه نمى خوريم
/ افراد زیادى هستند که مردهاند ولى دنیا را رها نکردهاند. در قبر و خاکند و هنوز اینجا را رها نکردهاند. مگر نمىبینى که به خواب انسان مىآیند که براى من نماز بخوان، روزه بگیر!
/ اگر دانستیم خدا خیر ما را مى خواهد غصّه نمى خوریم. کارهایى که او مى کند همه براى ما خوب است، پس با اختیار خود آن را امضا کن.
/ آدم براى چه از خدا طلبکار باشد؟ وقتى از خدا طلبکار شد خدا هر چه هم به او بدهد باز گله دارد و طلبکارى مى کند. ما از خدا طلبى نداریم. وقتى ما را آفرید، طلبى نداشتیم. ان شاء الله دندان طلبکارى را مىکنى تا زیبایىهاى زندگى و حیات را بفهمى.
/ براى اینکه عالم صلح کل شود و جنگها بخوابد، اول باید جنگ آدم با خدا بخوابد. جنگ از این بدتر نداریم. وقتى خود آدم با خدا بجنگد اوضاع خراب است. ان شاءالله جنگها با خدا بخوابد. یعنى دعوا نداشته باشیم، طلبکار نباشیم. وقتى این جنگ خوابید، صلح است. خواجه حافظ مىگوید:
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
قدسیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
اشعار حافظ آب گواراست. امیدوارم بین شما و خدا هم صلح افتد. حضرت امیر (علیه السّلام) در نهج البلاغه فرموده است: مَن أصلَحَ ما بَینَهُ وَ بَینَ اللهِ أصلَحَ اللهُ بَینَهُ وَ بَینَ النّاسِ؛ / هر کس بین خود و خداى خویش را اصلاح کند، خدا بین او و مردم را اصلاح خواهد کرد.
/ اگر اخمها را در هم بکشى ملائکه مى ترسند؛ آنها لطیفند. بدون اینکه غضبناک و پکر باشى وضو مى گیرى، لباس تمیز و قشنگ مى پوشى، دَمِ آیینه خودت را نگاه مى کنى و سر جانماز مى نشینى. قشنگ وقتى بدنت آرام گرفت و کِیف ات به راه افتاد، بلند شو و بگو الله اکبر. براى نماز عجله نداشته باش. یکى دو دقیقه بنشین تا آماده شوى. اذان و اقامه هم براى آمادگى است.
/ بعضى وقتها خداوند چیزهاى خوب و قیمتى را داخل جُل [جامه و پوشش]مىپیچد و به انسان مىدهد. اگر کسى تند است، خوش اخلاق نیست، درست با آدم حرف نمىزند، معنایش این است که خدا چیزى قیمتى را داخل جُل کهنه پیچیده است، براى اینکه اجنبى آن را نگیرد. مال خود شماست و باید به دست شما برسد. جُل کهنه را کسى باز نمىکند ببیند چه چیز داخل آن است، ولى شما باز کنید. حقیقت و انسانیت درون آن است، همان جایى که ناگوار بود. اگر دیدى یک جا قشنگ نیست، صبر کن. آن را باز کن، چیز گرانبهایى درون آن نهفته است.
/ میگویند پسری در خانه خیلی شلوغ کاری کرده بود. همه اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بی ریخت است، همه درها هم بسته است. وقتی پدر شلاق را بالا برد پسر دید کجا فرار کند، راه فراری ندارد، خودش را به سینه پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شُل شد و افتاد. شما هم هر وقت دیدید اوضاع بى ریخت است به سوى خدا فرار کنید!
«وَفِرّوا اِلَى اللهِ مِنَ اللهِ». (پس اى بندگان خدا! از خدا بترسید و از خدا، به سوى خدا فرار کنید/نهج البلاغه) هرکجا متوحّش شدید راه فرار به سوى خداست. همه عالَم سینه اولیاى خداست، خود را به سینه آنها بچسبانید، همه عذابها برطرف مىشود. چقدر زیباست!
/ سیّدبن طاووس به حدود پنجاه سالگى رسیده بود که علماى بغداد آمدند نزد او که شما وقتى به مجلس ما مىآمدى ما خدا را مىدیدیم؛ نور خدا را مىدیدیم و چیزى که از شما دیدیم از علماى دیگر ندیدیم؛ لذا از ایشان تقاضا کردند که به بغداد برود. ایشان دید رهایش نمىکنند، فرمود اگر من با شما نشسته باشم و سرگرم شما شوم و خدا را فراموش کنم کافرم. اگر، هم به شما توجّه داشته باشم و هم به خدا، مشرکم و اگر توجهم فقط به خدا باشد که همین الان در آن هستم. یعنى اگر طالب حق هستى و این را در من مىبینى شما به اینجا بیایید.
