شعر ناب
آن کس که با او میگویم میداند
نقلست که یک روز با جمعی میرفت جماعتی جوانان میآمدند و فساد میکردند تا به لب دجله برسیدند. یاران گفتند: یا شیخ دعا کن تا حق تعالی این جمله را غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود. معروف گفت: دستها بردارید.پس گفت: الهی چنانکه درین جهان عیششان خوش دادی در آن جهانشان عیش خوش ده. اصحاب بتعجب بماندند. گفتند: خواجه ما سرّ این دعا نمیدانیم! گفت: آن کس که با او میگویم میداند. توقف کنید که هم اکنون سرّ این پیدا آید. آن جمع چون شیخ بدیدند رباب شکستند و خمر بریختند و لرزه بر ایشان افتاد و در دست و پای شیخ افتادند و توبه کردند . شیخ گفت: دیدید که مراد جمله حاصل شد ، بی غرق و بی آنکه رنجی بکسی رسید .
عطار نیشابوری، تذکرهالاولیاء، ذکر معروف کرخی
نظر شما