تعداد بازدید: ۱۴۹
کد خبر: ۲۶۰۵۹
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 02 May
ماجراهای من و بی‌بی

اَ نظر تو همه‌ی عالم و آدم خوبن، الا من

نویسنده : گلابتون

در را که زدند، بی‌بی گفت:

- لااله الی‌اله، لَنَت بر شیطون. هی من ماخام دهَنُمه واز نکنم، نیذَرن...

- ولش کن بی‌بی. من که میگم بذا هر کیه خودش خسته میشه...

- چی‌چی رو خسه میشه دختر؟ اَ صبی تالا هر کره خریه، بیس سی دفه اومده‌ای درو رِ زده و در رفته، اگه ماخاس خسه بشه، تا حالا شدود...

- چی بگم والا بی‌بی. من که دیگه نا ندارم برم درو باز کنم و دوباره ببینم هیشکی پشت در نیس.

بی‌بی نفس عمیقی کشید...

- من خو میفمم‌ای آتشا اَ گور کی بُلَن میشه.

- منظورتون کیه بی‌بی؟

- منظورُم بتولو هه، ایه که همیشه با من مشکل دره، مطمئنم یاد نوه‌اش داده بیا کرم بیریزه اعصاب منه خرد کنه.

- وا، بی‌بی این چه حرفیه می‌زنی؟ اصلاً بتول خانم اینا نیستن، سه چار روزه رفتن مسافرت.

- هااااا؟ راس می‌گی؟ حالا کدوم گوری رفتن؟

- نمی‌دونم بی‌بی. شنیدم رفتن شمال...

- ایششش، حالا دیه بیا نپه چقد قُپس بره...

مکثی کرد...

- نپه‌ای کدوم خدازده هه میا هی دره میزنه میره؟

- چی بگم والا بی‌بی؟

- هااااا، نوه‌ی طلعتو هه، چرا زودتر یادوم نفتید؟ اودفه اومد بری لَواسُم، ماخاس بره عاروسی، ندادم دسُش حالا سوزُش گرفته...

- نه بی‌بی، فک نمی‌کنم، طلعت خانم بنده خدا اهل این حرفا نیس.

- هاااااا، اَ نظر تو همه‌ی عالم و آدم خوبن، الا من...

- نه بی‌بی جون، این چه حرفیه آخه؟ فقط من میگم.

صدای در که آمدحرفم ناتمام ماند...

بی‌بی از جایش بلند شد...

- ایطو نیشه، من بویه برم بینم‌ای کیه اَ صب مارِ اَنتر منتر خودُش کرده...

- میخوای چیکار کنی بی‌بی؟

- هیچی، ده دقه پشت درو ویمیسیم، تا درِ زد درِ واز می‌کنیم.

- آره بی‌بی، راس میگینا، فکر خوبیه.

***

با بی‌بی پشت در ایستادیم و به ده دقیقه نرسید که در را زدند...

بی‌بی عین یوزپلنگ در را باز کرد و چشمش به پسر پشت در که افتاد چشمانش را بست و دهانش را باز کرد؟

- تویی دری اَ صب درِ کوچه‌ی ما رِ می‌زنی؟ تو شُهور ندری بچه؟ مرده‌شورت بزنن، ننه بوات تربیت یادُت ندادن؟ خجلت نیکشی تو؟ اصن مَلومه تو بچه‌ی کدوم نامسلمون هسی؟

رفت جلو، گوشش را گرفت و محکم پیچاند...

- راس بوگو، کی گفته بییِی درِ مارِ بزنی؟ هاااا؟

بچه به تته‌پته افتاد...

- من، من، من، نوه‌ی مش موسی هسم! امروز اومدیم خونه‌ی آغام، ببخشین... غلط کردم...

دستان بی‌بی شل و اخم‌هایش وا شد...

- ووووی؟ ننه تو نوه‌ی مش موسی هسی؟ بره‌ی بورُم! بری چه زودتر نگفتی خو؟ وووی، اصن عیبی ندره ننه، بیا هرچقد دلوت ماخا درِ بزن. فقط چییِی من ازُت گفتم نری بری آغات اینا بیگیه!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها