تعداد بازدید: ۱۳۷
کد خبر: ۲۶۰۵۸
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 02 May
ماجراهای تبعه موجاز

مار و پله زیندگانی

نویسنده : نجیب

بدبختی ما از روزی شروع بَشد که معلم مکتبِ نظیر نجیب گفتَه کرد:

«بچی‌ها، درباره ایران اَنشا بنویسین؛ وطنتان را تَوصیف کونید!»

نظیر نجیب دست بالا کرد:

«استاد، وَلایت من

افغانیستان است.»

معلم بَگفت:

«جایی که نان می‌خوری، همان‌جا وطن توست.»

بچیم آمد خانَه، چَشمایش دو دانَه کشمش خیس شده بود.

گفتم:

«غم نخور، من خودم برات نوشته مَکونم. فقط اگر مدیر مکتب خواست من را بَبیند، بگو بابایم همیشه ته چاه است و وقت ندارد!»

نشستم و نوشتم:

«بَ نام خدا. ایران جایی‌ست که اگر آشنا نداشته باشی، حتی قاشق نذری‌ات هم تهِ دیگ می‌ماند؛ چه رسد بَ کار دَولتی یا فولادی که باید تا هفت پشت ضمانتت کونند.

ایران جایی‌ست که اگر آدمِ باوجدان باشی، کار کنی، رشوه نَخوری، پارتی نداشته باشی و از پدرت هم میراث نرسیده باشد، آخرش می‌تانی با افتخار بَگویی: الحمدلله که هنوز زنده هستم!

ایران جایی‌ست که مردمش در یَک چیز اتحاد سرتاسری دارند: اگر پولیس در سرک (خیابان) باشد، همه با چراغ اشاره مَکونند که جریمه نشوند؛ همین‌قدر همدیگر ره دوست دارند! اما اگر یَکی اشتباه بَپیچد جَلویشان یا کمی یواش بَراند، یا یَک ثانیه بعد از سبز شدن چَراغ راهنما روان شود، پیدرش را جیلوی چشمش می‌آورند. در ایران فایده ایزدواج این است که غم‌هایت تقسیم می‌شود؛ قبلاً تنها غصه می‌خوردی، حالی دوتایی حساب کتاب می‌کونین که از کوجا قرض بَگیرید!

همه همسایگان ایران موتِر سیستم آخر سوار می‌شوند؛ ما هم سوار بر دوچرخَه نگران گَران شدن لاستیکش هستیم.

زندگی در اینجا مَثال بازی مار و پله است؛ یَک روز تاس شش می‌آوری، سه خانَه جلو می‌روی، خوشحال می‌شوی؛ روز بعد نَظاره مَکونی روی کله مار نشسته‌ای و سی خانه عقب‌تر از جایی روان می‌شوی که شروع بَکردی.»

نظیر نجیب فردایش رفت مکتب. عصر که برگشت، چشمایش باز نمناک، پرونده زیر بغل. چیزی نگفت؛ من همه را فهمیدم. بغلش کردم، بَگفتم: «یَک چیز ره یادم رفت آخر اَنشا نوشته کونی: در ایران سخن حق خریدار ندارد؛ اگر زیاد گفتی، می‌گویند چَرا گفتی. اگر نگفتی، گفتَه مَکونند چَرا نگفتی.»

بعد آه کَشیدم و بَگفتم: «بهتر است بعضی حرف‌ها را آدم قورت بدهد؛ اگر هم خیلی فشار آورد، کولنگ را برای همین ساخته‌اند که بَ انگشت شصت لنگ چپت بَزنی و درد قبلی را ساعتی فراموش کونی!»

نظیر نجیب خندید. گفتم: «بچیم، زیندگانی همین است؛ ما مهاجر‌ها یاد بَگرفتیم هم نان بَخوریم، هم بغض قورت بَدهیم، اما یَک چیز را هیچ‌کس از ما گرفته نمی‌تاند؛ خنده‌ای که باهاش زنده می‌مانیم.»

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها