تعداد بازدید: ۹۹۰
کد خبر: ۲۶۰۳۰
تاریخ انتشار: ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 25 April

از آرزوی خلبانی تا فرشته‌ای در آسمان

از آرزوی خلبانی تا فرشته‌ای در آسمان علیرضا زارعی شهید ۹ ساله مدرسه میناب

سمیه نظری، نی‌ریزان فارس:

شهر میناب، دیار نخلستان‌های سر به فلک کشیده و ساحل آرام خلیج فارس، همواره شاهد ایثارگری‌های مردمانش بوده است. اما نهم اسفندماه، هوای این شهر بوی ناآشنای اندوه به خود گرفت. حادثه‌ای تلخ در مدرسه‌ی دو طبقه‌ی «شجره الطیبه»، که نه تنها سقف کلاس را بر سر کودکان معصوم آوار کرد، بلکه شعله‌ی داغی ابدی را در دل خانواده‌ها نشاند.

در میان این خانواده‌های داغدار، خانواده علی‌رضا زارعی از بختگان نیز داغدار فرزند دلبندشان، بودند. فرزندی که رؤیای پرواز بر فراز آسمان‌ها با جت‌های جنگی را در سر می‌پروراند، در اوج شکوفایی کودکی، مهمان آسمان شد. این بار، اما نه با بال‌های فلزی هواپیما، بلکه با بال‌های ایثار و شهادت.

خانواده این روز‌ها در میان خاطرات شیرین و تلخ فرزندشان روزگار می‌گذرانند و یادآور مظلومیت کوچکی است که در دل حادثه گم شد. گفتگوی ما با این خانواده‌ی صبور، روایتی است از عشق عمیق، ایثار و دردی که حکایت از مظلومیت دارد و در قلب میناب جای گرفته است.

روایت پدر شهید

احسان زارعی یک نظامی است که بعد از ۱۷ سال خدمت در نی‌ریز، سال ۱۴۰۳ به دلیل انتقالات سازمانی ابتدا به هرمزگان و سپس به شهر میناب رفت. او از فرزند شهیدش می‌گوید: «علیرضا فقط ۹ سال داشت، دوره پیش‌دبستانی را در مهد جوانه‌ها و سال اول را مدرسه مهر و دانش نی‌ریز گذارند. سال دوم و سوم هم مدرسه میناب بود که به اتمام نرسید. برای تحصیلش در میناب مدرسه شجره الطیبه را انتخاب کردیم چرا که یک مدرسه غیرانتفاعی با کادر آموزشی خیلی متدین و مؤمن بود و با دانش‌آموزان مدرسه مثل بچه‌های خودشان رفتار می‌کردند؛ واقعاً راضی بودیم.»

ادامه می‌دهد: «آن ساعت از روز نهم اسفند خانه بودم، خانه ما مشرف بر شهر بود یعنی بالای یک تپه قرار داشتیم و از بالا همه چیز را می‌دیدیم، صدای انفجار که آمد یک لحظه بیرون را نگاه کردم، متوجه شدم مدرسه را زدند. آن لحظه آشفته و نگران راهی شهرک‌المهدی جایی که مدرسه قرار گرفته بود، شدم، از دور بوی دود، خاک و سوختگی می‌آمد. وقتی رسیدم کلاً مدرسه نابود شده بود؛ در آن لحظه جز خرابی واقعاً چیزی ندیدم. خرابی مدرسه، خرابی زندگی و کانون گرم خانواده‌ها.»

دروغ چرا؟! تا قبل از دیدن مدرسه فکر می‌کردم بچه‌ها یک جایی زیر آوار گیر کرده‌اند و می‌شود نجاتشان داد، اما وقتی آن صحنه را دیدیم که مدرسه روی زمین آوار شده، شصتم خبردار شد که چه بلایی به سرمان آمده. مدرسه دو طبقه بود، پسر‌ها طبقه اول و دختر‌ها طبقه دوم بودند. تعدادی از دانش‌آموزان دچار خفگی ولی بیشترشان تکه‌تکه شده بودند.»‌

می‌گوید: «ساعت به ساعت مدرسه شلوع‌تر می‌شد و نمی‌دانستم باید کجا بروم و کجا را بگردم، از همان لحظه تا ساعت ۴ بعد از نیمه‌شب در محل بودم تا نشانی از علیرضا پیدا کنم. هرچه آوار برمی‌داشتند، تکه‌های دست و پا و سر کوچک کودکان بود. لحظات بدی بود که اصلاً نمی‌شود وصفش کرد. جسد بچه‌هایی را که از زیر آوار بیرون می‌آوردند یکی یکی نگاه می‌کردم؛ کاور‌های پیکر شهیدان را چک می‌کردم و علی‌رضا را نمی‌یافتم.

روایت مادر شهید

مادر اینگونه روایت می‌کند: دایی علی‌رضا هم به محض شنیدن خبر از بختگان آمد. او در بیمارستان‌ها دنبال علی‌رضا بود تا اینکه با دادن نشانی خال کنار بینی و خال لب او را شناسایی می‌کنند؛ و فردای آن شب به من اطلاع دادند.»

فاطمه زارعی مادر شهید که خودش نیز معلم است ادامه می‌دهد: «فقط یک زنگ تا پایان ساعت درس بچه‌ها مانده بود، ناهارش را آماده کرده بودم تا ساعت ۱۱ در خانه را بزند، اما دیگر هیچ‌وقت نیامد. علیرضا با وجودی که پسر بود، شلوغ و شیطان نبود، شخصیت آرامی داشت، عاقل بود و فهمیده، ضریب هوشی بالایی داشت و همیشه می‌گفت دوست دارم در آینده خلبان جت جنگی شوم و شک ندارم اگر برایم مانده بود، خلبان می‌شد، چون همیشه رؤیایش را در سر داشت.»

خاطرات علی‌رضا، اشک را بر گونه‌های مادرش جاری می‌کند و با لبخندی از سر غرور می‌گوید: «همین امروز در مراسم بزرگداشت دوستان شهیدش شرکت داشتیم، من با دیدن مادر دوستانِ علیرضا هم ذوق می‌کنم، چرا که همیشه با ذوق از میکائیل بهادری و آریا صحبت می‌کرد، عکسشان را که می‌بینم ذوقِ تعریف‌های علیرضا جلو چشمانم رژه می‌رود. زندگی کوتاهش همیشه برایم خاطرات است همه خاطراتش برایم شیرین است جز رفتنش!

هر جا چشم می‌اندازم او را می‌بینم نه تنها من، حتی سینا برادر ۵ ساله‌اش هم هنوز بعد از ۵۰ روز اسمش را بر زبان دارد و صدایش می‌زند.»

آرزویی که بر دل ماند

پدر علی‌رضا می‌گوید: «یک ماه قبل از شهادتش به ما گفت به بام میناب برویم، آنجا قبر شهدای گمنام است. علیرضا به آن مکان می‌گفت حس خوب؟! آن روز سر یکی از قبر‌ها نشست و به من و مادرش گفت یک لحظه سکوت، می‌خواهم آرزو کنم، سرش را بر قبر گذاشت، قبر را بوسید و آرزو کرد. نفهمیدیم چه آرزویی کرد وقتی مادرش از او سؤال کرد آرزویت چی بود؟ گفت آرزو در قلب آدم‌هاست و نمی‌شود به زبان آورد.»

یازدهم اسفند، سکوتی سنگین بر جهان‌آبادحاکم شد.

پیکر پاک علیرضا، پرنده‌ی مهاجر آسمان‌ها، از میناب به زادگاهش روستای جهان‌آباد آورده شد تا در روستایش آرام بگیرد. تشییع و تدفین او در آباده طشک و روستای جهان‌آباد، نمایشی از عشق و صبری بود که در دل خانواده زارعی ریشه دوانده است. با هر خشتی که بر مزارش نهاده می‌شد، قصه ایثار و مظلومیت او در دل‌ها حک می‌شد و یادش جاودانه می‌گشت.

صدای فرزندان بی‌صدا باشید

پیام احسان زارعی و همسرش به مسئولان ایران و جهان این است که صدای فرزندان بی‌صدایشان باشند و انتقام خون این کودکان بی‌گناه را از آمریکای کودک‌کش بگیرند و اجازه ندهند خون این دانش‌آموزان پایمال گردد.

او ضمن تشکر از بنیاد شهید بختگان و آموزش و پرورش شهرستان سرچهان، ادامه می‌دهد: «جا دارد از حضور بیت محترم حجت‌الاسلام فال‌اسیری، فرماندار محترم جناب آقای هدایت و فرماندهی محترم انتظامی نی‌ریز و کارکنان تشکر کنم که با حضورشان تسلی‌بخش دل داغدارمان بودند. همچنین اداره آموزش و پرورش سرچهان که با حضور دانش‌آموزان مدارس، مراسم یاد‌بود و بزرگداشتی برای علی‌رضا و دیگر دوستان شهیدش برگزار کردند.»

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها