تعداد بازدید: ۱۰۰
کد خبر: ۲۶۰۲۵
تاریخ انتشار: ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 25 April
کافه داستان

نگاه مثبت...

نویسنده : ناشناس

چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم. سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می‌شد.

یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت بغلی‌ام می‌نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجو‌ها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم: فیلیپ رو می‌شناسی؟

کاترینا گفت: آره، همون پسری که مو‌های بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می‌شینه!

گفتم: نمی‌دونم کیو میگی!

گفت: همون پسر خوش‌تیپی که معمولاً پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می‌کنه!

گفتم: نمی‌دونم منظورت کیه!

گفت: همون پسری که کیف و کفشش همیشه با هم سته!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اونجا بود که کاترینا تُن صداشو یه کم پایین آورد و گفت: فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می‌شینه!

این بار دقیقاً فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر.

آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی کنه.

چقدر خوبه مثبت دیدن.

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می‌پرسیدن و فیلیپو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟

حتماً سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه؟!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها