برقا رِ قط کردم که تو آمادگی داشتاشی
سرم توی گوشی بود که یکهو همه جا تاریک شد...
- وا! چی شد؟ فک کنم برقا رف.
صدای بیبی در آن تاریکی به گوشم خورد.
- برقا نرف. من فیوزو رِه زدم...
- شما فیوز رو زدین؟
- ها!
- فیوز برق؟
- نه فیوزه اُوو رِ زدم، برقا رف. خو فیوزِ برق ره زدم دیه.
- وا! خو چرا فیوز رو زدی بیبی؟
- دختر تو اصن انگا تو باغ نیسیه. مملکت جنگه، گاسم هر آن یی طوری بشه.
- خب؟
- خو و مرض... الان من برقا رِ قط کردم که تو آمادگی داشتاشی.
- وا! آمادگی چی بیبی خب؟
- هی که گفتم، شُووا برقا روزی دو ساعت قط میشه بری که اگه یی دَفِی خدایی نکرده برق قط شد، دیه خیلی سختمون نشه...
- بیبی، تورو خدا ول کنین، برقا رو روشن کنین، من میخوام سریال ببینم...
- هی که گفتم، سریال بیسریال. بذا وختی وصل کردم نیگا کن.
- ینی چی بیبی؟ تا اون موقع سریالی که من میخوام تموم میشه آخه.
- عیبی ندره، یی چی دیه نیگا کن.
- آخه گوشیمم شارژ نداره بیبی، داره خاموش میشه...
- طوری نی. ایطو چیشات یَی استراحتیام میکنن، بری سلامتیت بیتره.
- حداقل گوشیتونو بدین برم دسشویی بیبی.
- نیشه، بویه کمکم بهای وضع عادت کنی...
- ینی چی بیبی؟ آخه من چطوری تو دسشویی.
- خفهههه... دخترکهی خَجِلَت نَکِش... پوشو، حرف زیاتیام نزن...
از جایم بلند شدم و راه افتادم سمت در که صدای فریاد بیبی بلند شد...
- اُووووی، میه کوری، پامه لِه کردیه.
- چیکا کنم بیبی؟ خو نمیبینم هیجا رو...
****
در سکوت و تاریکی شب به بدبختیهایم و حرفهای بیبی فکر میکردم که صدای تلفن بیبی بلند شد...
بیبی خودش را جم و جور کرد.
- کیه بیبی؟
- مش موسی.
گلویش را صاف کرد و صدایش را نازک...
- الوووو، مش موسی، چیطوری؟ باکیت نی؟ وووی روم سیا،ای چه حرفیه؟ شما و مزاحم. نفرما والا، نفرما، شوما تاج سری... چیچی؟ اومدی پسِ در کوچه هرچی زنگِ درِ زدی کسی درِ واز نکرده؟ ووووی ما خو خونه بودیم. نه! نه! جوی خو نیسیم، خونه بودیم، حتمن نشنُفتیم، پوشو بیا، منتظریم، هااا، اومدیه! خدافظ خدافظ...
تلفن را که قط کرد، شیرجه زد سمت حیاط.
- کجااااا بیبی؟
- میرم فیوزه بزنم!
- ولی آمادگی چی میشه بیبی؟