خاطرهای از دوران نوجوانی در دهنه پلنگان
در سابق اکثر قریب به اتفاق مالکان پلنگان با پای پیاده از شهر نیریز به جبل پلنگان میرفتند. برخی هم بر درازگوشی سوار میشدند و راه میپیمودند. یاد باد آن روزگاران یاد باد.
زندهیاد پدرم به هنگام سحر و پگاه صدایم میزد و میگفت: «بلند شو، سهتایی زده، میزون بالا آمده. بریم پلنگون.»
من هم از خواب خوش و ناز صبحگاه بیدار میشدم و راهی میشدیم.
در آغاز از کوچه پس کوچههای محله کیان میگذشتیم و به اجاق امام حسین میرسیدیم؛ و بعد به ترتیب از کنار گود عیسایی، مسجد قاسمی، مسجد جامع صغیر، پل حلوایی، رودخونه، مسجد سلطانی، آرامستان لنگر و کوچه باغ میگذشتیم و به مقسم شادابخت میرسیدیم. بعد از آن قلعه اس. پی. آر را پیش رو میدیدیم و به مظهر قنات کتون میرسیدیم و آبی به صورت میزدیم.
در ادامه از سیفآباد نزدیک آسیابهای تَکیه، کُلو، کلانتری، و زینبیه رد میشدیم و پس از طی مسافتی طولانی به پوزههای کلانتری، زینبیه، جلال آباد، گَزی (پوزه داراب، پوزه راهدار)، تخت سنگی، و زردو رد میشدیم و میرسیدیم به انجیر آغایی. (فکر کنم هنوز بخشی از این درخت کهنسال انجیر باقی و سبز است).
تا این که دروازه پلنگون را از دور میدیدیم. از موازات زمین برنجزار و شترگلو رد میشدیم و میرسیدیم به دهنه پلنگون و داخل دهنه میشدیم.
آنجا چریق آفتاب زده بود و ما ده پانزده کیلومتر را آمده بودیم.
طول پلنگان را که گذر میکردیم، میرسیدیم به «پیربنه» و «قدمگاه» و در ادامه «باغ نارو».
از سمت جنوب خاوری به طرف «تُم یزدی» میرفتیم.
یادم میآید مرحوم پدر همانجا به من گفت: «زن میخواهی؟»
من که هنوز دست چپ و راست خود را به خوبی از هم تمیز نمیدادم گفتم: «کی میخواد به من زن بده؟»
پدر تکه نانی به من داد و گفت: «بگیر بخور. این زن است»!
گرفتم و خوردم و گفتم: «این زن است؟»
گفت: «بله همین زن است!»