تعداد بازدید: ۱۲۳
کد خبر: ۲۵۸۹۷
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 11 April
خاطرات

خاطره‌ای از دوران نوجوانی در دهنه پلنگان

خاطره‌ای از دوران نوجوانی در دهنه پلنگان
نویسنده : محمدعلی پیشاهنگ

در سابق اکثر قریب به اتفاق مالکان پلنگان با پای پیاده از شهر نی‌ریز به جبل پلنگان می‌رفتند. برخی هم بر درازگوشی سوار می‌شدند و راه می‌پیمودند. یاد باد آن روزگاران یاد باد.

زنده‌یاد پدرم به هنگام سحر و پگاه صدایم می‌زد و می‌گفت: «بلند شو، سه‌تایی زده، میزون بالا آمده. بریم پلنگون.»

من هم از خواب خوش و ناز صبحگاه بیدار می‌شدم و راهی می‌شدیم.

در آغاز از کوچه پس کوچه‌های محله کیان می‌گذشتیم و به اجاق امام حسین می‌رسیدیم؛ و بعد به ترتیب از کنار گود عیسایی، مسجد قاسمی، مسجد جامع صغیر، پل حلوایی، رودخونه، مسجد سلطانی، آرامستان لنگر و کوچه باغ می‌گذشتیم و به مقسم شادابخت می‌رسیدیم. بعد از آن قلعه اس. پی. آر را پیش رو می‌دیدیم و به مظهر قنات کتون می‌رسیدیم و آبی به صورت می‌زدیم.

در ادامه از سیف‌آباد نزدیک آسیاب‌های تَکیه، کُلو، کلانتری، و زینبیه رد می‌شدیم و پس از طی مسافتی طولانی به پوزه‌های کلانتری، زینبیه، جلال آباد، گَزی (پوزه داراب، پوزه راهدار)، تخت سنگی، و زردو رد می‌شدیم و می‌رسیدیم به انجیر آغایی. (فکر کنم هنوز بخشی از این درخت کهنسال انجیر باقی و سبز است).

تا این که دروازه پلنگون را از دور می‌دیدیم. از موازات زمین برنجزار و شترگلو رد می‌شدیم و می‌رسیدیم به دهنه پلنگون و داخل دهنه می‌شدیم.

آنجا چریق آفتاب زده بود و ما ده پانزده کیلومتر را آمده بودیم.

طول پلنگان را که گذر می‌کردیم، می‌رسیدیم به «پیربنه» و «قدمگاه» و در ادامه «باغ نارو».

از سمت جنوب خاوری به طرف «تُم یزدی» می‌رفتیم.

یادم می‌آید مرحوم پدر همانجا به من گفت: «زن می‌خواهی؟»

من که هنوز دست چپ و راست خود را به خوبی از هم تمیز نمی‌دادم گفتم: «کی می‌خواد به من زن بده؟»

پدر تکه نانی به من داد و گفت: «بگیر بخور. این زن است»!

گرفتم و خوردم و گفتم: «این زن است؟»

گفت: «بله همین زن است!»

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها