در روز عید به خانه نو رفت...
فقط ۱۸ سال داشت که دانشگاه دولتی را رها کرد تا یک نظامی شود، باوجود مخالفتهای مادر راهش را پیش گرفت و بعد از ۷ سال در پی تجاوز دشمن آمریکایی و اسرائیلی به کشورمان به درجه رفیع شهادت رسید و همانی شد که خودش میخواست... استوار یکم محمدمحسن سجادپور، ملوان ۲۵ ساله و از کادر نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در نهم اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید و در اولین روز از فروردین امسال به خاک سپرده شد.
تولد جمعه، تدفین شنبه
نسرین شاهسونی مادر شهید، از پسرش میگوید. پسری که دیگر کنارش نیست، اما یاد و خاطراتش همیشه با اوجاودان است؛ میگوید: «جمعه آمد، شنبه رفت. ۲۳ تیرماه سال ۱۳۷۹ همزمان با صدای اذان اللهاکبر روز جمعه در استهبان به دنیا آمد، مادربزرگش چند کارتن خرما خرید و رنگینگ خیرات داد و گفت نوزادی که روز جمعه به دنیا میآید، فرزند سالم و صالحی میشود. چندشب قبل از به دنیا آمدنش خواب حضرت محمد (ص) را دیدم و اسمش را محمدمحسن گذاشتم. دوران تحصیلش را در مدارس نیریز گذراند. همان سال اول رشته حسابداری دانشگاه دولتی آباده فارس قبول شد، اما باب دلش نبود، دوست داشت نظامی شود، از آنجایی که اکثر فامیلمان نظامی بودند همیشه ترس و هراس با ما بود؛ با نظامی شدنش مخالفت کردم. به حرفم گوش داد و راهی دانشگاه شد. اما ترم اول که تمام شد، اصرار پشت اصرار که میخواهم انصراف دهم و در دانشگاه ارتش درس بخوانم، میگفت با تحصیل در دانشگاه ارتش وقتم هدر نمیرود و آنجا که بروم باز هم درسم را ادامه میدهم و همانی میشوم که تو میخواهی. هرچه مخالفت کردم راه به جایی نبرد.»
بغض راه گلویش را میبندد و آهسته آهسته صحبت میکند: «داییاش را واسطه کرد که من را راضی کند، اسفند سال ۱۳۹۸ بود که انصراف داد و جزو نیروهای انتظامی شد، چندوقت بعد دوباره تغییر رسته داد به نیروی دریایی پیوست. همان سال به بندر نوشهر رفت و با عشق و علاقه به کارش ادامه داد. از همان وقتی که قدم در این راه گذاشت، همیشه ترس و دلهره این روز با من بود، اما چکار میتوانستم کنم عاشق کارش بود و کشورش، چه سختیها کشید و هیچوقت از مشکلاتش صحبت نکرد. سالی یک الی دوبار مرخصی میآمد خیلی کم همدیگر را میدیدیم، چون اکثر موقعیتها در مأموریت و رزمایش بود، بیشتر تلفنی صحبت میکردیم. آنقدر مظلوم و خوش اخلاق بود که همان تلفنی صحبت کردنمان هم آرام جانم میشد و خستگی تمام روز از تنم بیرون میرفت، آنقدر با حجب و حیا که برای یک مرخصی هیچوقت به هیچکس رو نمیزد.
بارها میگفتم مادر شماره فرماندهات را به من بده خودم به او بگویم یک هفته مرخصی بدهد، میگفت نه! خودم میگویم و هیچ وقت نگفت.»
آخرین مسافرت، آخرین دیدار
ادامه میدهد: «آخرین دیدارمان اردیبهشتماه بود و من دیگر حضوری او را ندیدم، هرچه دیدم تصویری بود از پشت گوشی. محسن کسی بود که از همین نیریز و از دل همین مردم رشد کرد. او در ناو دریایی جماران کار میکرد. سال پیش به او پیشنهاد فرماندهی را دادند، اما رد کرد. تازه ۲ سال بود که رسمی شده بود.
ساعت ۱۰ و نیم روز شهادتش به من زنگ زد و با ناراحتی خبر حمله به بیت رهبری را داد و گفت: من هم میروم مادر حلالم کن.
زمین زیر پایم خالی شد، اما برای دلگرمیاش محکم گفتم این حرف را نزن مادر، من تو را به خدا سپردم، گفت: جنگ است باید قبول کنیم روزهای سختی را در پیشرو داریم. برایمان دعا کن. قطع کرد و عصر آن روز هرچه زنگ زدم گوشیاش خاموش بود. به دوستش زنگ زدم گفت گوشیاش در دریا افتاد و غرق شده. دست و دلم میلرزید، اما خودم را مشغول کار کردم که فکرهای واهی به سرم نزد. فردای همان روز دوستش زنگ زد شماره دائی محسن را میخواست گفتم برای محسن اتفاقی افتاده؟ گفت: محسن خیلی تعریفش را میکند و گفته سرهنگ است؛ یک سرباز داریم که میخواهم سفارشش کنم از تهران با او برگردد.
منِ ساده و بیخبر شماره را دادم و آنها خبر شهادتش را به او داده بودند و او به خواهرانم و آنها به من. هیچکدامشان جرئت گفتنش را نداشتند.
عصر فردا همه آمدند و من شصتم باخبر شد چه بلایی سرم آمده. از زمانی که شنیدم تا جنازه را تحویل دادند ۲۱ روز طول کشید، ساعتی نبود که آرزو کنم همه این خبرهای دور و برم یک خواب باشد، اما زهی خیال باطل که یکساعت بعد از تلفنی که به من کرد، خودش هم به شهادت رسیده بود.»
لیاقتش شهادت بود
خاطرات یکییکی در ذهن مادر زنده میشود، میگوید: «ساکت و مظلوم بود. مهربان و احترامگذار. هوای پاکبانان را داشت. کارت حقوقش دست من بود با خودش نمیبرد میگفت شما بیشتر به آن نیاز دارید اول هر ماه از حقوقم به بچههای کار و افراد نیازمند مبلغی را هدیه دهید. برایمان هیچی کم نمیگذاشت؛ برای خواهرش هم دوست بود هم برادر و هم پدر. هر مأموریت و مسافرتی که میرفت، سوغاتی را فراموش نمیکرد. در سفری که به عمان رفته بود کفش طبی برای پدربزرگش هدیه آورده بود، بمیرم برای محسن مظلومم!
۲۵ سال بیشتر نداشت، اما جوری زندگی کرد که همه از او گفتند. از همرزمانش آقای حیدری از شهرستان جهرم بود، هر وقت محسن جواب نمیداد، به او زنگ میزدم. زرنگی محسن زبانزد بود، همیشه میگفت درجهای که محسن در یکسال و نیم گرفت برای من، ۲۶ سال طول کشید. برای تشییعش خیلی از همرزمانش آمدند همه از پاکی، نجابت و تعهد به کارش گفتند، چه بسیار وقتهایی که به جای آنها هم کار کرده بود.»
بغض راه صدایش را بسته، با همان صدای گرفتهاش ادامه میدهد: «روزی نبود که قربان صدقه عکسش نروم، هر روز آیتالکرسی و زیارت عاشورا میخواندم و برای سلامتی خودش و همرزمانش دعا میکردم. عکسش روی دیوار ذوق چشمانم بود. با سختی بزرگش کردم، اینقدر سختی که مبادا حسرت چیزی بر دلش بماند، اجازه ندادم لقمه حرامی وارد شکمش شود.
وقتی جنازهاش را دیدم تمام تنش سالم بود، بعد از ۲۱ روز هنوز بوی خون میداد. جنازه را به خانهام آوردند و یک دل سیر نگاهش کردم و اشک ریختم برای مظلومیتش، برای روی ماهش. او لایق شهادت بود و سعادتی بزرگ نصیبش شد.»
مریم سجادپور خواهر شهید رشته کلام را دست میگیرد و ادامه میدهد: «محسن همه کس و کار ما بود و مادر وابستگی شدیدی به او داشت. آخرین باری که آمد خاطرات قشنگی برای ما به جا گذاشت رهن خانهمان تمام شده بود، اجازه نداد تمدید کنیم. در عرض یک هفته خانهای بهتر برایمان پیدا کرد و خودش اسباب کشی را انجام داد. بعد از آن برای رفع خستگی مادر، او را به مشهد برد. خیلی اصرار کرد که من هم باشم، اما متأسفانه فصل امتحاناتم بود و این سعادت سفر نصیب من نشد.
اهی میکشد و ادامه میداد: «از آنجایی که مادر این خانه را خیلی دوست داشت محسن تصمیم داشت این خانه را برایش بخرد که متأسفانه فرصت نشد حتی خودش هم دیگر پا به این خانه نگذاشت، ولی جنازهاش را به اصرار مادر به خانه آوردند.»
روز نو، منزل نو
مهدی سجادپور پدر شهید از پاکی و دلسوزی پسرش میگوید: به دلم خورده بود شهید میشود، همیشه دستم را میبوسید و میگفت من شهید میشوم، تو من را ببخش. هرچه میگفتم آرزوی من دیدن عروسی و بچه تو است میخندید و میگفت به آنجاها نمیرسد و همینطور هم شد.
ادامه میدهد: «روزهای اولی که خبر شهادتش را به ما دادند، شب و روز بیقرارش بودیم، همه منتظر بودیم که بگویند محسن ما شهید نشده. در یکی از همان شبها خوابش را دیدم، آمد و گفت بابا خانهای خریدم میخواهم نشانت بدهم. دستم را گرفت و بردم کنار قبور شهدا، جایی را نشانم داد و گفت اینجا خانه من است. آنجا اتاقی داشت که عکس چند شهید را به دیوار اتاقش زده بود، عکس خودش و ۵۰ الی ۶۰ عکس دیگر و پردهای سبزرنگ را به من داد و گفت اینها را هم به دیوار بزن و عکس خودم را بالای این عکسها و این پرده را هم پشت پنجره نصب کن. از خواب که بیدار شدم، شصتم خبردار شد که محسن من رفتنی است و به آرزویش رسیده و شهید شده. چند روز بعد از طرف بنیاد شهید آمدند و قبر محسن را نشانم دادند دیدم همان مکانی است که محسن در خواب مشخص کرده بود.»
نسرین شاهسونی مادر شهید استوار یکم از شکوه مراسم و جمعیت زیادی که برای تشییع آمده بودند میگوید: «هیچ چیز دست من نبود، من که کسی را دعوت نکرده بودم، دست خدا در کار بود. همه آمده بودند، پیر و جوان، دوست و آشنا، مداحها، دستههای سینهزن چند شب عزاداری کردند در مسجد قمر بنیهاشم، مهدیه رزمندگان، امامزاده نیریز، پیرمراد استهبان... نوحهخوانی و عزاداری کردند، من نفهمیدم این مهمانان را چه کسی دعوت کرده بودند حتی متوجه نشدم کسی از آنها پذیرایی کرد یا نه؟! ... همه چیز خاص بود. خودم رفتم زیرتابوتش را گرفتم، با همان دستانی که بزرگش کرده بودم، با همان دستانم راهی منزل جدیدش کردم.»
این جملات را مادری میگوید که تنها پسرش را در اولین روز از سال نو، به خاک سپرده، با گریه میگوید: «عید بود، عید فطر، عید نوروز. همه با وضو آمدند، نمازش را روز عید فطر خواندند، روز نو، منزل نو. محسن من جسمش رفت، اما راهش ادامه دارد، نامش جاودانه شد، پیامم به مردم نیریز این است میدان را خالی نکنند تا انتقام رهبر عزیزمان و جوانان بیگناهمان را نگرفتهایم دست از اتحاد و تلاش برندارند.»